<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن وب سایت مشاوره در زمینه پروژه های برنامه نویسی و طراحی وب سایتهای تجاری - نوشته ها و خاطرات شخصی]]></title>
		<link>https://forum.a00b.com/</link>
		<description><![CDATA[انجمن وب سایت مشاوره در زمینه پروژه های برنامه نویسی و طراحی وب سایتهای تجاری - https://forum.a00b.com]]></description>
		<pubDate>Thu, 09 Jul 2026 17:14:02 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[عکس یادگاری پایان سال 1401 واحد برنامه نویسی]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=355</link>
			<pubDate>Sat, 25 Mar 2023 23:52:55 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=355</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;"><div style="text-align: center;">عکس یادگاری پایان سال 1401 واحد برنامه نویسی با همکاران محترم <br />
ای عکس تو بمان به یادگار . . .<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><a href="https://www.a00b.com/FckFiles/image/1400/LastOfYear14011B.jpg" target="_blank"><img src="https://www.a00b.com/FckFiles/image/1400/LastOfYear14011S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  LastOfYear14011S.jpg]" /></a><br />
</div>
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">از راست به چپ: آقایان مهندس شانه ، مهندس نجف زاده ، مهندس فتاحی ، مهندس تراکمه</span></span><br />
<div style="text-align: center;"><a href="https://www.a00b.com/FckFiles/image/1400/LastOfYear14012B.jpg" target="_blank"><img src="https://www.a00b.com/FckFiles/image/1400/LastOfYear14012S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  LastOfYear14012S.jpg]" /></a><br />
</div>
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">از راست به چپ: آقایان مهندس نجف زاده ، مهندس شانه ، مهندس سلطانی ، مهندس تراکمه</span></span><br />
<br />
</div></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;"><div style="text-align: center;">عکس یادگاری پایان سال 1401 واحد برنامه نویسی با همکاران محترم <br />
ای عکس تو بمان به یادگار . . .<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><a href="https://www.a00b.com/FckFiles/image/1400/LastOfYear14011B.jpg" target="_blank"><img src="https://www.a00b.com/FckFiles/image/1400/LastOfYear14011S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  LastOfYear14011S.jpg]" /></a><br />
</div>
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">از راست به چپ: آقایان مهندس شانه ، مهندس نجف زاده ، مهندس فتاحی ، مهندس تراکمه</span></span><br />
<div style="text-align: center;"><a href="https://www.a00b.com/FckFiles/image/1400/LastOfYear14012B.jpg" target="_blank"><img src="https://www.a00b.com/FckFiles/image/1400/LastOfYear14012S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  LastOfYear14012S.jpg]" /></a><br />
</div>
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">از راست به چپ: آقایان مهندس نجف زاده ، مهندس شانه ، مهندس سلطانی ، مهندس تراکمه</span></span><br />
<br />
</div></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تجربه های کسب شده در شرکتهای برنامه نویسی در سمت برنامه نویس و سرپرست پشتیبانی]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=184</link>
			<pubDate>Wed, 15 Aug 2018 02:58:21 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=184</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;">سلام. در این بخش تجربه های آمورشی و پشتیبانی رو براتون می نویسم. شاید روزی به کار آمد.<br />
اولین و مهمترین تجربه اینه که همیشه تابع مدیر باشین و بی احترامی نکنین. اگر مدیر چیزی گفت این رو بدونین که خیر شما رو می خواد و در حقیقت این موارد که به شما گوشزد میشه باعث پیشرفت شما میشه.<br />
دومین مورد هم اینه که نزارین کسی توی کار شما دخالت کنه. مخصوصا کسانی که صلاحیت و تخصص اظهار نظر کردن رو ندارند.<br />
زمانی که در شرکت دیکام استخدام شدم قرار شد که در واحد پشتیبانی زیر نظر آقای مهندس مزروعی که واقعا مدیر باشخصیت و با سوادی هستند کار کنم. حقیقتا تا اون زمان کسی رو با حوصله و سواد ایشون در زمینه سیستمهای حسابداری ندیده بودم. شاید قلا افرادی رو دیده بودم که در یک یا نهایتا دو مورد سیستم حسابداری متبحر باشند. ولی آقای مهندس مزروعی کسی بودن که در بیش از 20 مورد سیستم حسابداری متبحر بودن و شناخت کامل در پایگاه داده های بیش از 20 مورد برنامه حسابداری داشتن.<br />
خلاصه قرار شد که بنده زیر نظر ایشون کار کنم و خدمات پشتیبانی و آموزش به مشتریان بدهم. محلهایی که رفتم و تجربیاتی که بدست آوردم رو می نویسم. امید است به کار آید.<br />
و . . . . .<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #00BFFF;">***</span></span><span style="font-size: large;">همیشه قدر شناس ولی نعمتهای خود باشید . . . در غیر اینصورت در محیط کار دچار مشکل خواهید شد . . . (ولی نعمت ها تمامی کسانی هستند که از طریق آنها پول به سیستم واریز می شود و شما هم به گونه ای از آن بهره مند می شوید . . .) <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #1E90FF;">قدرشناسی یکی از ارکان مهم پیشرفت در همه امور می باشد.</span></span> انسان قدر ناشناس همیشه در حال غُرغُر کردن است و همیشه از همه طلبکار است و مسئولیتهای خود را نیز به درستی انجام نمی دهد . . .</span><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #00BFFF;">***</span></span></span> <br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;">سلام. در این بخش تجربه های آمورشی و پشتیبانی رو براتون می نویسم. شاید روزی به کار آمد.<br />
اولین و مهمترین تجربه اینه که همیشه تابع مدیر باشین و بی احترامی نکنین. اگر مدیر چیزی گفت این رو بدونین که خیر شما رو می خواد و در حقیقت این موارد که به شما گوشزد میشه باعث پیشرفت شما میشه.<br />
دومین مورد هم اینه که نزارین کسی توی کار شما دخالت کنه. مخصوصا کسانی که صلاحیت و تخصص اظهار نظر کردن رو ندارند.<br />
زمانی که در شرکت دیکام استخدام شدم قرار شد که در واحد پشتیبانی زیر نظر آقای مهندس مزروعی که واقعا مدیر باشخصیت و با سوادی هستند کار کنم. حقیقتا تا اون زمان کسی رو با حوصله و سواد ایشون در زمینه سیستمهای حسابداری ندیده بودم. شاید قلا افرادی رو دیده بودم که در یک یا نهایتا دو مورد سیستم حسابداری متبحر باشند. ولی آقای مهندس مزروعی کسی بودن که در بیش از 20 مورد سیستم حسابداری متبحر بودن و شناخت کامل در پایگاه داده های بیش از 20 مورد برنامه حسابداری داشتن.<br />
خلاصه قرار شد که بنده زیر نظر ایشون کار کنم و خدمات پشتیبانی و آموزش به مشتریان بدهم. محلهایی که رفتم و تجربیاتی که بدست آوردم رو می نویسم. امید است به کار آید.<br />
و . . . . .<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #00BFFF;">***</span></span><span style="font-size: large;">همیشه قدر شناس ولی نعمتهای خود باشید . . . در غیر اینصورت در محیط کار دچار مشکل خواهید شد . . . (ولی نعمت ها تمامی کسانی هستند که از طریق آنها پول به سیستم واریز می شود و شما هم به گونه ای از آن بهره مند می شوید . . .) <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #1E90FF;">قدرشناسی یکی از ارکان مهم پیشرفت در همه امور می باشد.</span></span> انسان قدر ناشناس همیشه در حال غُرغُر کردن است و همیشه از همه طلبکار است و مسئولیتهای خود را نیز به درستی انجام نمی دهد . . .</span><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #00BFFF;">***</span></span></span> <br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[به سلامتی سه تن ، رفیق ناموس وطن]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=55</link>
			<pubDate>Fri, 26 May 2017 00:45:51 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=55</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;"><div style="text-align: center;">به سلامتيه هر چي بچه باحاله که اينا رو علم کرد<br />
درخت! نه به خاطر ميوه‌ش، به خاطر سايه‌ش<br />
<br />
ديوار! نه به خاطر بلنديش، واسه اينكه هيچوقت پشت آدم رو خالي نميكنه<br />
<br />
دريا: نه به خاطر بزرگيش..... واسه يك‌رنگيش<br />
<br />
سايه كه هيچوقت آدم رو تنها نميذاره!<br />
<br />
<a href="https://www.a00b.com/seo_تضمینی_اصفهان.htm" target="_blank"><img src="https://www.a00b.com/FckFiles/image/1404/SEOAEO.jpg" border="0" alt="[تصویر:  SEOAEO.jpg]" /></a><br />
<a href="https://www.a00b.com/seo_تضمینی_اصفهان.htm" target="_blank">سئو تخصصی و تولید محتوا</a><br />
<br />
سلامتی لامپ خواب که همیشه شاهد ماجراست ولی هیچوقت راز کسی رو فاش نمی کنه<br />
<br />
پرچم ايران كه سه رنگه، تخم مرغ كه دو رنگه، رفيق كه يك‌رنگه<br />
<br />
همه اونايي كه دوستشون داريم و نميدونن، دوستمون دارن و نميدونيم<br />
<br />
نهنگ! كه گنده‌لات درياست<br />
<br />
سلامتی اونه که چهل روز توی خونمون مهمون بود ولی توی کوچه از کنار ناموسمون رد شده بود و نشناخته بودش سلامتی چشم پاکیش<br />
<br />
به سلامتي زنجير نه به خاطر اينكه درازه به خاطر اينكه به هم پيوستس<br />
<br />
<a href="http://www.a00b.com/WebsiteDesigning.htm" target="_blank"><img src="http://www.a00b.com/Banners/635852673985863304banner1004.gif" border="0" alt="[تصویر:  635852673985863304banner1004.gif]" /></a><br />
<br />
به سلامتي سه تن : ناموس و رفيق و وطن<br />
<br />
به سلامتي سه کس : زندوني و سرباز و بي کس<br />
<br />
به سلامتي دهقاني که پاييز رو از بهار بيشتر دوست داره<br />
<br />
به سلامتي آزادي ... به سلامتي زندوني هاي بي ملاقاتي<br />
<br />
به سلامتی آفتابه که خیلی چیزا میبینه ولی هیچوقت سوء استفاده نمی کنه<br />
<br />
به سلامتي عمو جغد شاخدار که با همه بدي هاش آخر بنر رو نخورد ( کپي رايت روني )<br />
<br />
به سلامتيِ لبو ، نه بخاطر بوش ، بخاطر لب قرمزش ...<br />
<br />
به سلامتی نعلبکی واسه اینکه همیشه در حال لب گرفته<br />
<br />
به سلامتي درخت..به خاطر اينكه ريشش ك.ن زمين رو پاره كرده..<br />
<br />
<a href="http://www.a00b.com/Programming.htm" target="_blank"><img src="http://www.a00b.com/Banners/635852680356962444Banner1003.gif" border="0" alt="[تصویر:  635852680356962444Banner1003.gif]" /></a><br />
<br />
به سلامتي دريا كه غم تمام ماهي هاي كوچولو رو با ابش ميبره<br />
<br />
به سلامتي همه كسايي كه تو جزاير هاوايي دارن با عشقشون شنا ميكنن<br />
<br />
به سلامتي خيار نه به خاطر (خ)ش فقط به خاطر يارش<br />
<br />
به سلامتي شلغم نه به خاطر (شل)ش فقط به خاطري غمش<br />
<br />
به سلامتي کرم خاکي نه بخاطر کرم بودنش بخاطر خاکي بودنش<br />
<br />
به سلامتي پل عابر پياده که هم مردها از روش رد ميشن هم نامردا .<br />
<br />
مي خوريم به سلامتيه برف كه هم روش سفيده هم توش ، نمي خوريم به سلامتيه دختر كه روش سفيده و توش قرمز !<br />
<br />
مي خوريم به سلامتيه ديوار كه چه بهش پشت كني چه رو كني يه جور مي كنه .<br />
 <br />
مي خوريم به سلامتيه رودخونه كه اونجا سنگايه بزرگ هواي سنگاي كوچيكو دارن .....<br />
 <br />
مي خوريم به سلامتي ملخ ..... همين جوري الكي .<br />
<br />
ميخوريم به سلامتي گاو كه نميگه من ميگه ما....<br />
<br />
به سلامتي دريا كه ماهي گنديده هاشو دور نميريزه...<br />
<br />
سلامتي ِسنگ بزرگ دريا كه سنگايِ ديگه‌رو ميگيره دورش!<br />
<br />
<a href="http://www.a00b.com/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85_%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87_SQL_Server.htm" target="_blank"><img src="http://www.a00b.com/Banners/635852680998970897Banner1002.gif" border="0" alt="[تصویر:  635852680998970897Banner1002.gif]" /></a><br />
<br />
سلامتيِ اونائي كه پشت ميله‌ها دارن حبسشو ميكشن.<br />
<br />
سلامتيِ خرابه كه هرچقدر هم توش بشاشي ، بازم خرابته!<br />
<br />
سلامتيِ بيل، كه هر چقدر بره تو خاك ،بازم براق‌تر ميشه!<br />
<br />
به سلامتي گوسفند که با هيچ کس غريبي نميکنه(عرض شود که گوسفند هر کي رو ميبينه ميگه ب...............ع )<br />
<br />
به سلامتي دريا که قربانيا شو پس مياره.....<br />
<br />
به سلامتي پياز که چشه نامردو درمياره<br />
<br />
به سلامتي تابلوي ورود ممنوع كه يه تنه يه اتوبان رو حريفه<br />
<br />
سلامتي در كه هر چي باز و بستش ميكني دردش و پنهان ميكنه.....<br />
 <br />
به سلامتي به سلامتي رود خونه كه هر چي توش بشاشي بازم پاكه....<br />
<br />
به سلامتي سيفون كه هرچقدر هم كلفت بريني با يه فشار ميده پايين ....<br />
<br />
به سلامتي شقايق كه جام خون رو سر مي كشه.....<br />
<br />
به سلامتي عقرب كه به خاري تن نميده... <br />
(عرض شود كه عقرب وقتي تو اتيش ميره و دورش همش اتيشه ا نيش خودش مي كشه كه كسي ناله هاشو نشنوه)<br />
 <br />
به سلامتي بلبل كه براي وصال اواز ي خونه.....<br />
<br />
به سلامتي سرنوشت ....كه نميشه اونو از سرنوشت<br />
<br />
علي‌حال به سلامتي هر چي نامرده!...چون اگه نبودن، مردا شناخته نميشدن<br />
<br />
ميزنم به سلامتي آر دي...نه به خاطر موتور پيکانش.... به خاطره اينکه تو حسرت پژو ِ ...!<br />
<br />
به سلامتي سيم خاردار که پشت و رو نداره<br />
<br />
به سلامتي ژ-3 كه يه تف بندازي تو لولش از رو ميره<br />
<br />
به سلامتي هرچي سرباز فلک زدس که همیشه به فکر یارش تو حموم پادگان جق زدس<br />
<br />
به سلامتي هرچي صندلي که هرکي روش مي شينه بهش خيانت نمي کنه<br />
<br />
سلامتي زغال كه با همه ي سياهي‌ش رنگ عوض نمي‌كنه!<br />
<br />
سلامتي هرچي زندونيه که قدر آزادي رو ميدونه...<br />
<br />
به سلامتي دوست که هر چي ميکشم از اوست<br />
<br />
به سلامتي مگس نه به خاطر کثافتش به خاطر سماجتش<br />
<br />
به سلامتي خونواده كه اگه نباشه همه اين چيزا پشمه !<br />
<br />
<a href="http://www.kelid1.ir/" target="_blank"><img src="http://a00b.com/FckFiles/image/Kelid1_IR14000107.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Kelid1_IR14000107.jpg]" /></a><br />
<br />
به سلامتي شلغم ...نه به خاطر مزش .....به خاطر خاصيتش<br />
<br />
به سلامتي پل كه وقتي بارون مياد كشتي ها ميرن زيرش تا خيس نشن<br />
<br />
به سلامتی کمک که از هر طرف بخونی یکیه<br />
<br />
به سلامتي همه اوناي كه تلخ ميخورن .شيزين سخن ميگن<br />
<br />
به سلامتی معلما نه به خاطر اینکه نمره دستشونه بلکه به خاطر اینکه شاگرد تربیت بکنن که بعدا وقتی به جایی رسیدن اول از همه حقوق معلما رو کمتر کنن<br />
<br />
و در آخر مي خوريم به سلامتيه اونايي كه دستشون از اين دنيا كوتاست و به مي ابدي وصلند .... <br />
<br />
<a href="http://www.sandeli.ir/" target="_blank"><img src="http://www.sandeli.ir/img/portfolio/02.jpg" border="0" alt="[تصویر:  02.jpg]" /></a><br />
<br />
</div></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;"><div style="text-align: center;">به سلامتيه هر چي بچه باحاله که اينا رو علم کرد<br />
درخت! نه به خاطر ميوه‌ش، به خاطر سايه‌ش<br />
<br />
ديوار! نه به خاطر بلنديش، واسه اينكه هيچوقت پشت آدم رو خالي نميكنه<br />
<br />
دريا: نه به خاطر بزرگيش..... واسه يك‌رنگيش<br />
<br />
سايه كه هيچوقت آدم رو تنها نميذاره!<br />
<br />
<a href="https://www.a00b.com/seo_تضمینی_اصفهان.htm" target="_blank"><img src="https://www.a00b.com/FckFiles/image/1404/SEOAEO.jpg" border="0" alt="[تصویر:  SEOAEO.jpg]" /></a><br />
<a href="https://www.a00b.com/seo_تضمینی_اصفهان.htm" target="_blank">سئو تخصصی و تولید محتوا</a><br />
<br />
سلامتی لامپ خواب که همیشه شاهد ماجراست ولی هیچوقت راز کسی رو فاش نمی کنه<br />
<br />
پرچم ايران كه سه رنگه، تخم مرغ كه دو رنگه، رفيق كه يك‌رنگه<br />
<br />
همه اونايي كه دوستشون داريم و نميدونن، دوستمون دارن و نميدونيم<br />
<br />
نهنگ! كه گنده‌لات درياست<br />
<br />
سلامتی اونه که چهل روز توی خونمون مهمون بود ولی توی کوچه از کنار ناموسمون رد شده بود و نشناخته بودش سلامتی چشم پاکیش<br />
<br />
به سلامتي زنجير نه به خاطر اينكه درازه به خاطر اينكه به هم پيوستس<br />
<br />
<a href="http://www.a00b.com/WebsiteDesigning.htm" target="_blank"><img src="http://www.a00b.com/Banners/635852673985863304banner1004.gif" border="0" alt="[تصویر:  635852673985863304banner1004.gif]" /></a><br />
<br />
به سلامتي سه تن : ناموس و رفيق و وطن<br />
<br />
به سلامتي سه کس : زندوني و سرباز و بي کس<br />
<br />
به سلامتي دهقاني که پاييز رو از بهار بيشتر دوست داره<br />
<br />
به سلامتي آزادي ... به سلامتي زندوني هاي بي ملاقاتي<br />
<br />
به سلامتی آفتابه که خیلی چیزا میبینه ولی هیچوقت سوء استفاده نمی کنه<br />
<br />
به سلامتي عمو جغد شاخدار که با همه بدي هاش آخر بنر رو نخورد ( کپي رايت روني )<br />
<br />
به سلامتيِ لبو ، نه بخاطر بوش ، بخاطر لب قرمزش ...<br />
<br />
به سلامتی نعلبکی واسه اینکه همیشه در حال لب گرفته<br />
<br />
به سلامتي درخت..به خاطر اينكه ريشش ك.ن زمين رو پاره كرده..<br />
<br />
<a href="http://www.a00b.com/Programming.htm" target="_blank"><img src="http://www.a00b.com/Banners/635852680356962444Banner1003.gif" border="0" alt="[تصویر:  635852680356962444Banner1003.gif]" /></a><br />
<br />
به سلامتي دريا كه غم تمام ماهي هاي كوچولو رو با ابش ميبره<br />
<br />
به سلامتي همه كسايي كه تو جزاير هاوايي دارن با عشقشون شنا ميكنن<br />
<br />
به سلامتي خيار نه به خاطر (خ)ش فقط به خاطر يارش<br />
<br />
به سلامتي شلغم نه به خاطر (شل)ش فقط به خاطري غمش<br />
<br />
به سلامتي کرم خاکي نه بخاطر کرم بودنش بخاطر خاکي بودنش<br />
<br />
به سلامتي پل عابر پياده که هم مردها از روش رد ميشن هم نامردا .<br />
<br />
مي خوريم به سلامتيه برف كه هم روش سفيده هم توش ، نمي خوريم به سلامتيه دختر كه روش سفيده و توش قرمز !<br />
<br />
مي خوريم به سلامتيه ديوار كه چه بهش پشت كني چه رو كني يه جور مي كنه .<br />
 <br />
مي خوريم به سلامتيه رودخونه كه اونجا سنگايه بزرگ هواي سنگاي كوچيكو دارن .....<br />
 <br />
مي خوريم به سلامتي ملخ ..... همين جوري الكي .<br />
<br />
ميخوريم به سلامتي گاو كه نميگه من ميگه ما....<br />
<br />
به سلامتي دريا كه ماهي گنديده هاشو دور نميريزه...<br />
<br />
سلامتي ِسنگ بزرگ دريا كه سنگايِ ديگه‌رو ميگيره دورش!<br />
<br />
<a href="http://www.a00b.com/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85_%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87_SQL_Server.htm" target="_blank"><img src="http://www.a00b.com/Banners/635852680998970897Banner1002.gif" border="0" alt="[تصویر:  635852680998970897Banner1002.gif]" /></a><br />
<br />
سلامتيِ اونائي كه پشت ميله‌ها دارن حبسشو ميكشن.<br />
<br />
سلامتيِ خرابه كه هرچقدر هم توش بشاشي ، بازم خرابته!<br />
<br />
سلامتيِ بيل، كه هر چقدر بره تو خاك ،بازم براق‌تر ميشه!<br />
<br />
به سلامتي گوسفند که با هيچ کس غريبي نميکنه(عرض شود که گوسفند هر کي رو ميبينه ميگه ب...............ع )<br />
<br />
به سلامتي دريا که قربانيا شو پس مياره.....<br />
<br />
به سلامتي پياز که چشه نامردو درمياره<br />
<br />
به سلامتي تابلوي ورود ممنوع كه يه تنه يه اتوبان رو حريفه<br />
<br />
سلامتي در كه هر چي باز و بستش ميكني دردش و پنهان ميكنه.....<br />
 <br />
به سلامتي به سلامتي رود خونه كه هر چي توش بشاشي بازم پاكه....<br />
<br />
به سلامتي سيفون كه هرچقدر هم كلفت بريني با يه فشار ميده پايين ....<br />
<br />
به سلامتي شقايق كه جام خون رو سر مي كشه.....<br />
<br />
به سلامتي عقرب كه به خاري تن نميده... <br />
(عرض شود كه عقرب وقتي تو اتيش ميره و دورش همش اتيشه ا نيش خودش مي كشه كه كسي ناله هاشو نشنوه)<br />
 <br />
به سلامتي بلبل كه براي وصال اواز ي خونه.....<br />
<br />
به سلامتي سرنوشت ....كه نميشه اونو از سرنوشت<br />
<br />
علي‌حال به سلامتي هر چي نامرده!...چون اگه نبودن، مردا شناخته نميشدن<br />
<br />
ميزنم به سلامتي آر دي...نه به خاطر موتور پيکانش.... به خاطره اينکه تو حسرت پژو ِ ...!<br />
<br />
به سلامتي سيم خاردار که پشت و رو نداره<br />
<br />
به سلامتي ژ-3 كه يه تف بندازي تو لولش از رو ميره<br />
<br />
به سلامتي هرچي سرباز فلک زدس که همیشه به فکر یارش تو حموم پادگان جق زدس<br />
<br />
به سلامتي هرچي صندلي که هرکي روش مي شينه بهش خيانت نمي کنه<br />
<br />
سلامتي زغال كه با همه ي سياهي‌ش رنگ عوض نمي‌كنه!<br />
<br />
سلامتي هرچي زندونيه که قدر آزادي رو ميدونه...<br />
<br />
به سلامتي دوست که هر چي ميکشم از اوست<br />
<br />
به سلامتي مگس نه به خاطر کثافتش به خاطر سماجتش<br />
<br />
به سلامتي خونواده كه اگه نباشه همه اين چيزا پشمه !<br />
<br />
<a href="http://www.kelid1.ir/" target="_blank"><img src="http://a00b.com/FckFiles/image/Kelid1_IR14000107.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Kelid1_IR14000107.jpg]" /></a><br />
<br />
به سلامتي شلغم ...نه به خاطر مزش .....به خاطر خاصيتش<br />
<br />
به سلامتي پل كه وقتي بارون مياد كشتي ها ميرن زيرش تا خيس نشن<br />
<br />
به سلامتی کمک که از هر طرف بخونی یکیه<br />
<br />
به سلامتي همه اوناي كه تلخ ميخورن .شيزين سخن ميگن<br />
<br />
به سلامتی معلما نه به خاطر اینکه نمره دستشونه بلکه به خاطر اینکه شاگرد تربیت بکنن که بعدا وقتی به جایی رسیدن اول از همه حقوق معلما رو کمتر کنن<br />
<br />
و در آخر مي خوريم به سلامتيه اونايي كه دستشون از اين دنيا كوتاست و به مي ابدي وصلند .... <br />
<br />
<a href="http://www.sandeli.ir/" target="_blank"><img src="http://www.sandeli.ir/img/portfolio/02.jpg" border="0" alt="[تصویر:  02.jpg]" /></a><br />
<br />
</div></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سلامتی اون روزی که . . .]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=27</link>
			<pubDate>Wed, 06 Aug 2014 16:55:04 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=27</guid>
			<description><![CDATA[ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎه ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻟﺨﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻭ 1ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﺸﻮﺭﻩ ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﻧﮕﺎﻡ ﻣﯿﮑﻨﻦ <br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﺍﺯﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻥ ﻭ 1ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺳﻔﯿﺪ ﺗﻨﻢ ﻣﯿﮑﻨﻦ <br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﺑﺴﺘﮕﺎﻧﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮﺍﺯ 10 ﻧﻔﺮ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﻭ ﻣﻨﻮ ﺭﻭ ﺳﺮﺷﻮﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺣﻠﻮﺍ ﺣﻠﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﯿﺸﺸﻮﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﯿﮑﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ <br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﻋﺠﻠﻪ ﺩﺍﺭﻥ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺳﺮﺩﻡ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﻦ ﻭ ﺷﺘﺎﺑﺎﻥ ﻣﯿﺬﺍﺭﻧﻢ ﺗﻮﯼ ﻧﻌﺸﮑﺶ <br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺍﺑﻮﻧﺪﻧﻢ ﺗﻮ ﻗﺒﺮ 2 ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﻮﻓﺘﻦ ﺗﺎ ﺗﻮ ﻗﺒﺮ ﺟﺎ ﺑﺸﻢ <br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺟﺪﯾﺪﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻦ <br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﯾﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﻭﺍﺳﻪ ﻗﺎﯾﻢ ﮐﺮﺩﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﻮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺮﻕ ﺭﻭﻡ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﺮﯾﺰﻩ <br />
سلامتی رفیقی که میاد سر خاکمون نمی تونم جلوی پاش بلند شم ولی خاک زیر پاشم<br />
سلامتی روزی ک ورثه میان سر خاکم و میگن ای تو اون روحت که بیشتر برامون ارث نزاشتی<br />
سلامتی روزی که کرم خاکیا قلقلکم می دن و میشم شادروان<br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ . ﺍﻭﻥ ﻗﺒﺮ . ﺍﻭﻥ ﺟﻨﺎﺯﻩ<img src="images/smilies/angel.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angel" title="Angel" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎه ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻟﺨﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻭ 1ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﺸﻮﺭﻩ ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﻧﮕﺎﻡ ﻣﯿﮑﻨﻦ <br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﺍﺯﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻥ ﻭ 1ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺳﻔﯿﺪ ﺗﻨﻢ ﻣﯿﮑﻨﻦ <br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﺑﺴﺘﮕﺎﻧﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮﺍﺯ 10 ﻧﻔﺮ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﻭ ﻣﻨﻮ ﺭﻭ ﺳﺮﺷﻮﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺣﻠﻮﺍ ﺣﻠﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﯿﺸﺸﻮﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﯿﮑﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ <br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﻋﺠﻠﻪ ﺩﺍﺭﻥ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺳﺮﺩﻡ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﻦ ﻭ ﺷﺘﺎﺑﺎﻥ ﻣﯿﺬﺍﺭﻧﻢ ﺗﻮﯼ ﻧﻌﺸﮑﺶ <br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺍﺑﻮﻧﺪﻧﻢ ﺗﻮ ﻗﺒﺮ 2 ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﻮﻓﺘﻦ ﺗﺎ ﺗﻮ ﻗﺒﺮ ﺟﺎ ﺑﺸﻢ <br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺟﺪﯾﺪﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻦ <br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﯾﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﻭﺍﺳﻪ ﻗﺎﯾﻢ ﮐﺮﺩﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﻮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺮﻕ ﺭﻭﻡ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﺮﯾﺰﻩ <br />
سلامتی رفیقی که میاد سر خاکمون نمی تونم جلوی پاش بلند شم ولی خاک زیر پاشم<br />
سلامتی روزی ک ورثه میان سر خاکم و میگن ای تو اون روحت که بیشتر برامون ارث نزاشتی<br />
سلامتی روزی که کرم خاکیا قلقلکم می دن و میشم شادروان<br />
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ . ﺍﻭﻥ ﻗﺒﺮ . ﺍﻭﻥ ﺟﻨﺎﺯﻩ<img src="images/smilies/angel.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angel" title="Angel" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سه قلو محمد حامد عارف]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=24</link>
			<pubDate>Thu, 26 Jun 2014 18:37:22 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=24</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353942066904176330IMG_2934.JPG" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353942066904426331IMG_2934_S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6353942066904426331IMG_2934_S.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353942066904426332IMG_2941.JPG" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353942066904426333IMG_2941_S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6353942066904426333IMG_2941_S.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">اسامی از چپ به راست: آقای عارف - آقا حامد - آقا محمد - آیلار خانوم</span></span><img src="images/smilies/wink.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Wink" title="Wink" /><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">همین چند نفر سال 1395 به همراه آیلین خانوم که به جمع اضافه شد!</span></span><br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6359452904727184080Aylar_13950106.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6359452904729034311Aylar_13950106_S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6359452904729034311Aylar_13950106_S.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">از راست به چپ:  آقا محمد ، آیلین خانم ، آیلار خانم ، آقا عارف ، آقا حامد</span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">همین چند نفر سال 1396</span></span><br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6362686418985023130Kolli96.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6362686418985023131Kolli96S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6362686418985023131Kolli96S.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">از چپ به راست:  آیلین خانم ، آقا محمد ، آیلار خانم ، آقا حامد ، آقا عارف</span></span><br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://www.a00b.com/FckFiles/image/ChildrenBig.jpg" target="_blank"><br />
<img src="http://www.a00b.com/FckFiles/image/ChildrenSmall.jpg" border="0" alt="[تصویر:  ChildrenSmall.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">همین چند نفر عزیز و بزرگوار سال 1400 مهر ماه</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353942066904176330IMG_2934.JPG" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353942066904426331IMG_2934_S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6353942066904426331IMG_2934_S.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353942066904426332IMG_2941.JPG" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353942066904426333IMG_2941_S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6353942066904426333IMG_2941_S.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">اسامی از چپ به راست: آقای عارف - آقا حامد - آقا محمد - آیلار خانوم</span></span><img src="images/smilies/wink.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Wink" title="Wink" /><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">همین چند نفر سال 1395 به همراه آیلین خانوم که به جمع اضافه شد!</span></span><br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6359452904727184080Aylar_13950106.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6359452904729034311Aylar_13950106_S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6359452904729034311Aylar_13950106_S.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">از راست به چپ:  آقا محمد ، آیلین خانم ، آیلار خانم ، آقا عارف ، آقا حامد</span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">همین چند نفر سال 1396</span></span><br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6362686418985023130Kolli96.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6362686418985023131Kolli96S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6362686418985023131Kolli96S.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">از چپ به راست:  آیلین خانم ، آقا محمد ، آیلار خانم ، آقا حامد ، آقا عارف</span></span><br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://www.a00b.com/FckFiles/image/ChildrenBig.jpg" target="_blank"><br />
<img src="http://www.a00b.com/FckFiles/image/ChildrenSmall.jpg" border="0" alt="[تصویر:  ChildrenSmall.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">همین چند نفر عزیز و بزرگوار سال 1400 مهر ماه</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گالری عکس به همراه خاطرات دوره کاردانی دانشگاه تیران به همکلاسیهای خیلی باحال]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=23</link>
			<pubDate>Wed, 25 Jun 2014 19:38:08 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=23</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">سلام. اولین عکس یک عکس دست جمعی با دوستان و یکی از استادهای محترم و یکی از کارمندان دانشگاه گرفته شده است:<br />
يك عكس دست جمعي جلوي درب دانشگاه علمي كاربردي تيران و كرون در تاريخ 1384/03/18</span><br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353933775109157250Tiran1384.JPG" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353933775109157251Tiran1384S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6353933775109157251Tiran1384S.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">از چپ به راست:<br />
علي نجف زاده (اون زمون دانشجوی کاردانی بودم و الان لایسنس نرم افزار دارم و برنامه نویسی می کنم)<br />
آقای حسن شريعتي (فکر کنم الان به عنوان رئسی حسابداری یک شرکت معتبر مشغول کار می باشند)<br />
آقای مهدي مظاهري (خیلی مخلصیم آقای مهدی - الان در شرکت گاز رئیس یک بخش هستند)<br />
آقاي مهندس صيف زاده (استاد درس ساختمان داده ها و الان مدیر گروه دانشگاه پیام نور تیران هستند) <br />
آقای پورمند از مسئولین محترم دانشگاه تیران (خیلی به بنده لطف داشته و دارند و الان رئیس یکی از بخشهای دانشگاه تیران هستند)<br />
نفر آخر هم آقای هاشم شريعتي (فکر کنم الان در بانک کار می کنند)</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">سلام. اولین عکس یک عکس دست جمعی با دوستان و یکی از استادهای محترم و یکی از کارمندان دانشگاه گرفته شده است:<br />
يك عكس دست جمعي جلوي درب دانشگاه علمي كاربردي تيران و كرون در تاريخ 1384/03/18</span><br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353933775109157250Tiran1384.JPG" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353933775109157251Tiran1384S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6353933775109157251Tiran1384S.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">از چپ به راست:<br />
علي نجف زاده (اون زمون دانشجوی کاردانی بودم و الان لایسنس نرم افزار دارم و برنامه نویسی می کنم)<br />
آقای حسن شريعتي (فکر کنم الان به عنوان رئسی حسابداری یک شرکت معتبر مشغول کار می باشند)<br />
آقای مهدي مظاهري (خیلی مخلصیم آقای مهدی - الان در شرکت گاز رئیس یک بخش هستند)<br />
آقاي مهندس صيف زاده (استاد درس ساختمان داده ها و الان مدیر گروه دانشگاه پیام نور تیران هستند) <br />
آقای پورمند از مسئولین محترم دانشگاه تیران (خیلی به بنده لطف داشته و دارند و الان رئیس یکی از بخشهای دانشگاه تیران هستند)<br />
نفر آخر هم آقای هاشم شريعتي (فکر کنم الان در بانک کار می کنند)</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ادای احترام به کسانی که در حق بنده حق داشته اند و دارند]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=22</link>
			<pubDate>Wed, 25 Jun 2014 18:53:46 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=22</guid>
			<description><![CDATA[از هر دري نوشتيم الا از استاد خودمون كه اين همه چيز در مورد اينترنت به من ياد داد. يك روز  نشسته بوديم كه عمو شار با خانواده به ديدن ما آمدند. البته از تهران به اصفهان آمدند. از هر دري حرف زديم. يك دفعه عمو شار گفتند كه دومينهات را در كجا ثبت مي كني و از كجا هاست مي خري. من هم كه براي اولين بار بود اين حرفها را مي شنيدم اومدم بگم از ساندويچي سر كوچه كه يهو گفتم از شركت خودمان. ((حالا شركت خودمان در آن زمان هيچ ارتباطي به كامپيوتر نداشت)) به هر حال واسه اينكه كم نيارم اين رو گفتم. بعد عمو شار به من گفتند كه برو از <a href="http://www.persiantools.com" target="_blank">http://www.persiantools.com</a> هاست بخر و اسم من رو هم بگو. حتما تحويلت مي گيرن. آقا ما هم دل به دريا زديم و بعد از يك دوره 4 ماهه در مورد اينترنت و وب سايت سازي اولين كارمون رو شروع كرديم. البته بماند كه من پوستي از فروشنده كندم كه بعدا فهميدم. صفر كيلومتر بودم و تا اومدم ياد بگيرم شدم مثل اين آقا كه پائين ميبينيد:<br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353933518138129440stop.gif" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353933518138129440stop.gif" border="0" alt="[تصویر:  6353933518138129440stop.gif]" /></a><br />
</div>
<br />
در حدود پنجاه و هفت ايميل به فروشنده زدم در عرض سه روز. البته فقط به خاطر گل روي عمو شار به من چيزي نگفتند و جواب من را با روي باز دادند. ((اخلاقي: من هم از همان روز هر كس سوالي داشت با حوصله تمام جواب مي دادم)) القصه ((الخاطره)) با هر جون كندني بود اولين كارمون را با پانزده روز تاخير فرستاديم بالا. البته ارزش داشت. چون در آن زمان به علت فشاري كه به من وارد شد توانستم تجارب با ارزشي را بدست بياورم. البته هميشه وقتي كم مي آوردم مي رفتم سراغ عمو شار. اين عمو شار هميشه بيست قدم و يا بيشتر از من جلوتر بود و جوابهايي را كه من در اصفهان هم نمي توانستم به سادگي به دست بياورم به راحتي به من مي گفت. اين عمو شار واقعا يك استاد تمام عيار اينترنت و برنامه نويسي است. البته در حال حاضر اداره كننده يك شركت بزرگ تبليغاتي تلوزيوني و اينترنتي است. حالا ببينيد. در اين لحظه است كه شاعر مي فرمايد هر چه درخت بار بيشتري داشته باشد سربه زيرتر است. با اين همه علم حتي يك بار هم پهلوي من يك بار هم كلاس بالا نذاشت. همين مسائل درس است. شايد يكي از دلايل پيشرفت عمو شار همين باشد. هر چه انسان افتاده تر باشد و به همنوعان كمك كند ((نون بدهد)) خدا هم به او كمك خواهد كرد. در هر حال اينجانب خود را مديون تمام عيار عموشار مي دانم و در اين لحظه با تمام وجود به عموشار سلام گرم مي فرستم و آرزوي موفقيت براي اين مرد مي نمايم.<br />
البته كسي كه با راهنمائيهاي خود اينجانب را راغب به ادامه تحصيل كرد همين عمو شار بود. داشت يادم مي رفت. عمو شار يك سايت توپ هم داره كه تقريبا هر روز آپديت ميشه. البته بيشتر تبليغاتي هست. در مورد خدمات شركتشون. <br />
اين هم لينكش:        <a href="http://www.shaar.com" target="_blank">http://www.shaar.com</a> <br />
اين هم عكس عمو شار:<br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353933532146720770parviz-2.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353933532146720770parviz-2.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6353933532146720770parviz-2.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
خيلي مخلصم عمو شار. ايشالا بعد از پايان تحصيلات قسمت بشود تا جبران اين همه زحمات و خوبيهاي شما را بنمايم.<br />
<br />
كوچك شما<br />
ali]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[از هر دري نوشتيم الا از استاد خودمون كه اين همه چيز در مورد اينترنت به من ياد داد. يك روز  نشسته بوديم كه عمو شار با خانواده به ديدن ما آمدند. البته از تهران به اصفهان آمدند. از هر دري حرف زديم. يك دفعه عمو شار گفتند كه دومينهات را در كجا ثبت مي كني و از كجا هاست مي خري. من هم كه براي اولين بار بود اين حرفها را مي شنيدم اومدم بگم از ساندويچي سر كوچه كه يهو گفتم از شركت خودمان. ((حالا شركت خودمان در آن زمان هيچ ارتباطي به كامپيوتر نداشت)) به هر حال واسه اينكه كم نيارم اين رو گفتم. بعد عمو شار به من گفتند كه برو از <a href="http://www.persiantools.com" target="_blank">http://www.persiantools.com</a> هاست بخر و اسم من رو هم بگو. حتما تحويلت مي گيرن. آقا ما هم دل به دريا زديم و بعد از يك دوره 4 ماهه در مورد اينترنت و وب سايت سازي اولين كارمون رو شروع كرديم. البته بماند كه من پوستي از فروشنده كندم كه بعدا فهميدم. صفر كيلومتر بودم و تا اومدم ياد بگيرم شدم مثل اين آقا كه پائين ميبينيد:<br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353933518138129440stop.gif" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353933518138129440stop.gif" border="0" alt="[تصویر:  6353933518138129440stop.gif]" /></a><br />
</div>
<br />
در حدود پنجاه و هفت ايميل به فروشنده زدم در عرض سه روز. البته فقط به خاطر گل روي عمو شار به من چيزي نگفتند و جواب من را با روي باز دادند. ((اخلاقي: من هم از همان روز هر كس سوالي داشت با حوصله تمام جواب مي دادم)) القصه ((الخاطره)) با هر جون كندني بود اولين كارمون را با پانزده روز تاخير فرستاديم بالا. البته ارزش داشت. چون در آن زمان به علت فشاري كه به من وارد شد توانستم تجارب با ارزشي را بدست بياورم. البته هميشه وقتي كم مي آوردم مي رفتم سراغ عمو شار. اين عمو شار هميشه بيست قدم و يا بيشتر از من جلوتر بود و جوابهايي را كه من در اصفهان هم نمي توانستم به سادگي به دست بياورم به راحتي به من مي گفت. اين عمو شار واقعا يك استاد تمام عيار اينترنت و برنامه نويسي است. البته در حال حاضر اداره كننده يك شركت بزرگ تبليغاتي تلوزيوني و اينترنتي است. حالا ببينيد. در اين لحظه است كه شاعر مي فرمايد هر چه درخت بار بيشتري داشته باشد سربه زيرتر است. با اين همه علم حتي يك بار هم پهلوي من يك بار هم كلاس بالا نذاشت. همين مسائل درس است. شايد يكي از دلايل پيشرفت عمو شار همين باشد. هر چه انسان افتاده تر باشد و به همنوعان كمك كند ((نون بدهد)) خدا هم به او كمك خواهد كرد. در هر حال اينجانب خود را مديون تمام عيار عموشار مي دانم و در اين لحظه با تمام وجود به عموشار سلام گرم مي فرستم و آرزوي موفقيت براي اين مرد مي نمايم.<br />
البته كسي كه با راهنمائيهاي خود اينجانب را راغب به ادامه تحصيل كرد همين عمو شار بود. داشت يادم مي رفت. عمو شار يك سايت توپ هم داره كه تقريبا هر روز آپديت ميشه. البته بيشتر تبليغاتي هست. در مورد خدمات شركتشون. <br />
اين هم لينكش:        <a href="http://www.shaar.com" target="_blank">http://www.shaar.com</a> <br />
اين هم عكس عمو شار:<br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353933532146720770parviz-2.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353933532146720770parviz-2.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6353933532146720770parviz-2.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
خيلي مخلصم عمو شار. ايشالا بعد از پايان تحصيلات قسمت بشود تا جبران اين همه زحمات و خوبيهاي شما را بنمايم.<br />
<br />
كوچك شما<br />
ali]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[یک خاطره از زمان کار در گروه صنعتی کهرنگ سال 1381]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=20</link>
			<pubDate>Fri, 13 Jun 2014 18:56:22 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=20</guid>
			<description><![CDATA[داشتم به زمان شروع کار در شهرک صنعتی اشترجان (ایمان شهر سابق) فکر می کردم که با خودم گفتم از دوران کار در محل کار قبلیم یه کم بنویسم. حدودای سال 1381 بود و اواخر سال یعنی 1381/12/16 بود که یک کار در گروه صنعتی کهرنگ برای من پیدا شد. اول در بخش پرس کار می کردم که بعد از اون به خاطر عنایات پروردگار عالم رفتیم بخش اداری و در واحد آرشیو فنی مشغول به کار شد. <br />
القصه (الخاطره) مارو بردن سرکار و در آرشیو فنی گروه صنعتی کهرنگ به مدت سه سال و یازده ماه مشغول بودیم. در این مدت من واقعا کارهای زیادی یاد گرفتم. از جمله این تخصصها مهندسی SEO ، برنامه نویسی ، نصب شبکه LAN به صورت سخت افزاری و نرم افزاری ، تعمیرات حرفه ای سخت افزار و بسیاری از تجارب مدیریتی بود.<br />
کار بخش اداری در گروه صنعتی کهرنگ از ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه صبح شروع می شد و تا زمانی که مدیر واحد صلاح می دانست ادامه داشت.<br />
البته من بیشتر اوقات به علت بخی مسائل (کمی مبلغ ساعت اضافه کار و عدم پرداخت به موقع حقوق که او اواخر تا سه ماه حقوقمون گرو بود) از موندن بیشتر تو شرکت بعد از وقت اداری تفره می رفتم و یا به عبارتی جیم فیلینگ. البته این هم دلیل داشت. بیرون از شرکت بیشتر برام میصرفید. چون هم تخصصشو داشتم هم کار بلد بودم و از این راه یه آب باریکه ای درست کرده بودم. (البته اونهایی هم که چشم نداشتن این ها رو ببینن همش زیر پای من رو می خواستن خالی کنن و برام مشکل درست می کردن. ولی با کمک خدا هیچ . . . نتونستن بکنن.)<br />
من در ابتدا زیر نظر واحد صادرات مشغول به کار شدم. بعد از حدود دو سال که به موفقیتهایی رسیدیم و مدیر واحدمان (زنده یاد اقای دکتر علیرضا منصوری) به دیار باقی شتافت (خدا بیامرزتش) مارو بردن زیر نظر واحد فنی و مهندسی. (عکس زیر)<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Najafzade.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Najafzade_s.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Najafzade_s.jpg]" /></a><br />
</div>
<span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">یک عکس دسته جمعی با همکاران در واحد فنی و مهندسی گروه صنعتی کهرنگ</div></span><br />
<span style="font-weight: bold;">عکس دسته جمعی در واحد فنی مهندسی </span><br />
از چپ به راست:<br />
 1-آقاي مهندس آقاملكي که در آن زمان مدير واحد فني مهندسي گروه صنعتي كهرنگ و رئیس بنده هم بودند. (خدا خیرشان بدهد واقعا از نظر مرخصی به داد من می رسیدند. خوب به هر حال دانشجویی خیلی سخت بود)<br />
2- آقاي مهندس زاده حسيني (معاونت فنی مهندسی و ایشون هم خیلی به من کمک می نمودند) <br />
3- آقاي مهندس رحيمي<br />
4- آقاي مهندس رضا زادگان<br />
5- آقاي مهندس مختاري<br />
6- نفر ششم هم كه خودم هستم (علي نجف زاده) كه در اين زمان دانشجوي نرم افزار بودم.<br />
خلاصه یه چند صباحی هم زیر نظر واحد فنی مهندسی بودیمو با یک سری قول و قرار مارو نگه داشتن تا اینکه یه روز به علت برخی مسائل مدیر عامل به ما گفت برو تسویه حساب کن. <span style="font-weight: bold;">(البته این مساله هم به خاطر برخی خاله زنک بازیهای همکاران که به علت مسائل سیاسی اقتصادی اجتماعی امنیتی مالی فنی اسمشون رو نمی برم.)</span><br />
خلاصه ماهم که به علت اینکه یکی از مدیران محترم ، کار نصب شبکه مارو تائید کرده بود و مدیر عامل هم به همین خاطر دستور خرید اقلام نصب شبکه رو داده بود ازشون دو روز فرصت خواستیم تا این کارها رو رله کنیم و بعد بریم. خلاصه این کارها رو انجام دادیم و اومدیم بریم که نزاشتن. یک سری امتیزاتی بهمون دادن تا از دلمون دربیارن و مارو نگه داشتن. من هم با ذوق و شوق به کار ادامه دادم و البته به واحد بازاریابی و فروش منتقل شدم.<br />
القصه این جریان گذشت تا اینکه یه مدیر کارخانه جدید اومد. اونجا رسم اینطوری بود که هر کی از راه می رسید برای اینکه یه ضربه شستی نشون بده همون اول یه چند نفرو اخراج می کرد تا همه حساب کار دستشون بیاد. البته این کار حماقت محض بود. چون بعضیاشون که می رفتن واقعا متخصص بودن و در نهایت ضرر این کار رو مدیر عامل محترم می داد.<br />
خلاصه این بابا که تازه از راه رسیده بود اومد و یه گیری هم به ماداد. من هم که هیچ دل خوشی از این جور مدیرای دیکتاتور و خودبین و خودپسند و گنده دماغ نداشتم حسابی حالشو گرفتم و اون هم به نگهبانی گفت که کارتشو وردارین.<br />
من هم زنگ زدم به مدیر واحدمان (البته این مدیر واحد اصلا خودشو درگیر این مسائل نمی کرد و به زیردستاش فقط به عنوان ابزار بی ارزش کار نگاه می کرد. درنتیجه هیشکی براش روراست کار نمیکرد.) و گفتم. اون هم هیچ کاری نکرد. به مدیر عامل زنگ زدم اون هم فقط گفت که تو که هی میگی مدیر دارم برو به مدیرت بگو.<br />
ماهم دیدم که دستمون به جایی بند نیست رفتیم تا روز کاری بعدی. بعدش اومدیم دیدیم که دوباره از کارتمون خبری نیست. خلاصه از خوش شانسی ما معاونت واحدمون اونجا بود. به ایشون گفتم که جریان کار ما اینجوری شده و دیگه شرکت نمی خواد من اینجا کار کنم. شما شاهد باش که مدیر یه بخش دیگه با من چیکار کرده و مدیر من حتی به خودش زحمت نداده که یه پیگیری کنه.<br />
خلاصه من هم که به علت استخدام در یک شرکت معتبر به دنبال بهانه ای برای رهایی  بودم فرار را بر قرار ترجیح دادم و رفتم تا در محیط کاری جدید کارم را شروع کنم. از اون روز حدود 11 ماه دنبال من بودن که من رو برگردونن. من هم که به قولی فرصت کاری به این خوبی رو که نمیتونستم از دست بدم. بنابراین اونها رو تو خماری گذاشتم.<br />
البته کمی عذاب وجدان داشتم. چون مدیر عامل واقعا به من کمک کرده بود. مدیر واحد مهندسی در زمان دانشجویی به من کمک کرده بود. مدیر واحد فروش در زمان دانشجویی به من کمک کرده بود. ولی دیگه قسمت نبود بیش از اون اونجا باشم.<br />
القصه (الخاطره) ، بعد از اینهمه بلا که سرمون آوردن خیلی چیزا یاد گرفتم:<br />
1- از هر ده میلیون نفر فقط یه نفر راست میگه<br />
2- همه به چشم ابزار کار به شما نگاه می کنن<br />
3- کسی به تخصص شما کار نداره بلکه میزان پاچه خواری و میزان اطلاعاتی که برای زیر آب زنی همکاران می برین در نگهداری شما نقش داره<br />
4- هیچ وقت نردبان ترقی برای کسی نشوم مگر آنکه ترقی موازی برای خودم هم باشد<br />
5- کوچکترین کارها را به گوش مدیر عامل برسانم تا دیگران آن را به اسم خود نکنند<br />
6- از فرصتهای موجود به نحو احسن استفاده کنم<br />
7- حلال و حرام را به شدت هر چه تمامتر رعایت کنم<br />
8- روی هیچ کس جز خدا حساب نکنم<br />
اگر بعدا عمری باقی بود ادامه خاطرات را خواهم نوشت. فعلا با اجازه <br />
<span style="color: #800000;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">(عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد)</div></span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[داشتم به زمان شروع کار در شهرک صنعتی اشترجان (ایمان شهر سابق) فکر می کردم که با خودم گفتم از دوران کار در محل کار قبلیم یه کم بنویسم. حدودای سال 1381 بود و اواخر سال یعنی 1381/12/16 بود که یک کار در گروه صنعتی کهرنگ برای من پیدا شد. اول در بخش پرس کار می کردم که بعد از اون به خاطر عنایات پروردگار عالم رفتیم بخش اداری و در واحد آرشیو فنی مشغول به کار شد. <br />
القصه (الخاطره) مارو بردن سرکار و در آرشیو فنی گروه صنعتی کهرنگ به مدت سه سال و یازده ماه مشغول بودیم. در این مدت من واقعا کارهای زیادی یاد گرفتم. از جمله این تخصصها مهندسی SEO ، برنامه نویسی ، نصب شبکه LAN به صورت سخت افزاری و نرم افزاری ، تعمیرات حرفه ای سخت افزار و بسیاری از تجارب مدیریتی بود.<br />
کار بخش اداری در گروه صنعتی کهرنگ از ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه صبح شروع می شد و تا زمانی که مدیر واحد صلاح می دانست ادامه داشت.<br />
البته من بیشتر اوقات به علت بخی مسائل (کمی مبلغ ساعت اضافه کار و عدم پرداخت به موقع حقوق که او اواخر تا سه ماه حقوقمون گرو بود) از موندن بیشتر تو شرکت بعد از وقت اداری تفره می رفتم و یا به عبارتی جیم فیلینگ. البته این هم دلیل داشت. بیرون از شرکت بیشتر برام میصرفید. چون هم تخصصشو داشتم هم کار بلد بودم و از این راه یه آب باریکه ای درست کرده بودم. (البته اونهایی هم که چشم نداشتن این ها رو ببینن همش زیر پای من رو می خواستن خالی کنن و برام مشکل درست می کردن. ولی با کمک خدا هیچ . . . نتونستن بکنن.)<br />
من در ابتدا زیر نظر واحد صادرات مشغول به کار شدم. بعد از حدود دو سال که به موفقیتهایی رسیدیم و مدیر واحدمان (زنده یاد اقای دکتر علیرضا منصوری) به دیار باقی شتافت (خدا بیامرزتش) مارو بردن زیر نظر واحد فنی و مهندسی. (عکس زیر)<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Najafzade.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Najafzade_s.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Najafzade_s.jpg]" /></a><br />
</div>
<span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">یک عکس دسته جمعی با همکاران در واحد فنی و مهندسی گروه صنعتی کهرنگ</div></span><br />
<span style="font-weight: bold;">عکس دسته جمعی در واحد فنی مهندسی </span><br />
از چپ به راست:<br />
 1-آقاي مهندس آقاملكي که در آن زمان مدير واحد فني مهندسي گروه صنعتي كهرنگ و رئیس بنده هم بودند. (خدا خیرشان بدهد واقعا از نظر مرخصی به داد من می رسیدند. خوب به هر حال دانشجویی خیلی سخت بود)<br />
2- آقاي مهندس زاده حسيني (معاونت فنی مهندسی و ایشون هم خیلی به من کمک می نمودند) <br />
3- آقاي مهندس رحيمي<br />
4- آقاي مهندس رضا زادگان<br />
5- آقاي مهندس مختاري<br />
6- نفر ششم هم كه خودم هستم (علي نجف زاده) كه در اين زمان دانشجوي نرم افزار بودم.<br />
خلاصه یه چند صباحی هم زیر نظر واحد فنی مهندسی بودیمو با یک سری قول و قرار مارو نگه داشتن تا اینکه یه روز به علت برخی مسائل مدیر عامل به ما گفت برو تسویه حساب کن. <span style="font-weight: bold;">(البته این مساله هم به خاطر برخی خاله زنک بازیهای همکاران که به علت مسائل سیاسی اقتصادی اجتماعی امنیتی مالی فنی اسمشون رو نمی برم.)</span><br />
خلاصه ماهم که به علت اینکه یکی از مدیران محترم ، کار نصب شبکه مارو تائید کرده بود و مدیر عامل هم به همین خاطر دستور خرید اقلام نصب شبکه رو داده بود ازشون دو روز فرصت خواستیم تا این کارها رو رله کنیم و بعد بریم. خلاصه این کارها رو انجام دادیم و اومدیم بریم که نزاشتن. یک سری امتیزاتی بهمون دادن تا از دلمون دربیارن و مارو نگه داشتن. من هم با ذوق و شوق به کار ادامه دادم و البته به واحد بازاریابی و فروش منتقل شدم.<br />
القصه این جریان گذشت تا اینکه یه مدیر کارخانه جدید اومد. اونجا رسم اینطوری بود که هر کی از راه می رسید برای اینکه یه ضربه شستی نشون بده همون اول یه چند نفرو اخراج می کرد تا همه حساب کار دستشون بیاد. البته این کار حماقت محض بود. چون بعضیاشون که می رفتن واقعا متخصص بودن و در نهایت ضرر این کار رو مدیر عامل محترم می داد.<br />
خلاصه این بابا که تازه از راه رسیده بود اومد و یه گیری هم به ماداد. من هم که هیچ دل خوشی از این جور مدیرای دیکتاتور و خودبین و خودپسند و گنده دماغ نداشتم حسابی حالشو گرفتم و اون هم به نگهبانی گفت که کارتشو وردارین.<br />
من هم زنگ زدم به مدیر واحدمان (البته این مدیر واحد اصلا خودشو درگیر این مسائل نمی کرد و به زیردستاش فقط به عنوان ابزار بی ارزش کار نگاه می کرد. درنتیجه هیشکی براش روراست کار نمیکرد.) و گفتم. اون هم هیچ کاری نکرد. به مدیر عامل زنگ زدم اون هم فقط گفت که تو که هی میگی مدیر دارم برو به مدیرت بگو.<br />
ماهم دیدم که دستمون به جایی بند نیست رفتیم تا روز کاری بعدی. بعدش اومدیم دیدیم که دوباره از کارتمون خبری نیست. خلاصه از خوش شانسی ما معاونت واحدمون اونجا بود. به ایشون گفتم که جریان کار ما اینجوری شده و دیگه شرکت نمی خواد من اینجا کار کنم. شما شاهد باش که مدیر یه بخش دیگه با من چیکار کرده و مدیر من حتی به خودش زحمت نداده که یه پیگیری کنه.<br />
خلاصه من هم که به علت استخدام در یک شرکت معتبر به دنبال بهانه ای برای رهایی  بودم فرار را بر قرار ترجیح دادم و رفتم تا در محیط کاری جدید کارم را شروع کنم. از اون روز حدود 11 ماه دنبال من بودن که من رو برگردونن. من هم که به قولی فرصت کاری به این خوبی رو که نمیتونستم از دست بدم. بنابراین اونها رو تو خماری گذاشتم.<br />
البته کمی عذاب وجدان داشتم. چون مدیر عامل واقعا به من کمک کرده بود. مدیر واحد مهندسی در زمان دانشجویی به من کمک کرده بود. مدیر واحد فروش در زمان دانشجویی به من کمک کرده بود. ولی دیگه قسمت نبود بیش از اون اونجا باشم.<br />
القصه (الخاطره) ، بعد از اینهمه بلا که سرمون آوردن خیلی چیزا یاد گرفتم:<br />
1- از هر ده میلیون نفر فقط یه نفر راست میگه<br />
2- همه به چشم ابزار کار به شما نگاه می کنن<br />
3- کسی به تخصص شما کار نداره بلکه میزان پاچه خواری و میزان اطلاعاتی که برای زیر آب زنی همکاران می برین در نگهداری شما نقش داره<br />
4- هیچ وقت نردبان ترقی برای کسی نشوم مگر آنکه ترقی موازی برای خودم هم باشد<br />
5- کوچکترین کارها را به گوش مدیر عامل برسانم تا دیگران آن را به اسم خود نکنند<br />
6- از فرصتهای موجود به نحو احسن استفاده کنم<br />
7- حلال و حرام را به شدت هر چه تمامتر رعایت کنم<br />
8- روی هیچ کس جز خدا حساب نکنم<br />
اگر بعدا عمری باقی بود ادامه خاطرات را خواهم نوشت. فعلا با اجازه <br />
<span style="color: #800000;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">(عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد)</div></span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سنندج سال 1372 منازل سازمانی لشگر 28 پیاده کردستان]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=19</link>
			<pubDate>Fri, 13 Jun 2014 18:29:14 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=19</guid>
			<description><![CDATA[سلام. این خاطره و عکسهای مربوط به اون مربوط میشه به حدودای تابستان سال 1372 که با بچه ها معمولا بعد از ظهر ها و یا صبح ها یه زمین خاکی بود که داخلش فوتبال بازی می کردیم. دور و بر این زمین خاکی به صورت تپه درست شده بود. این زمین خاکی رو شهرداری لشگر 28 اون زمون درست کرده بود. زمین رو کنده بودن و مسطح کرده بودن برای ساخت یک مقر که البته به علت اینکه زمان ساخت عقب افتاده بود ما بچه ها از اون زمین خاکی به عنوان زمین فوتبال استفاده می کردیم. <img src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" /><br />
بخش شرقی زمین خالی منتهی می شد که یک سری میدان مین که با سیم خاردار اونجا رو پوشش داده بودن. البته عکس مربوط میدان مین رو اونجا گذاشته بودند ولی حقیقتش ما بچه روی بچگی خودمون میگفتین اینا رو گذاشتند که ما رو بترسونند.<img src="images/smilies/tongue.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Tongue" title="Tongue" /><br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/images/UserPics/MineField.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UserPics/MineField_S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  MineField_S.jpg]" /></a><br />
</div>
<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">خطر میدان مین</span></div>
چند بار بر حسب اتفاق توپ فوتبال ما رفت و افتاد داخل اون میدان مین و چند بار من و بچه های دیگه رفتیم و توپ رو از لابلای سیم خاردارها و دقیقا از داخل همون میدان مین بیرون آوردیم بدون اینکه اتفاقی برامون بیفته. (خدا به پدر و مادرمون رحم کرده بود) حدودای زمستون بود که یه روز ظهر از مدرسه برگشتم که شنیدم یه سرباز می خواسته از بین سیم خاردارها رد بشه که یه مین ترکیده و بد جوری زخمیش کرده. خلاصه مار رو میگین حسابی ذَهره تَرَک شدیم. شده بودیم عین برق گرفته ها. یاد اون دفعاتی افتادم که میرفتم لای سیم خاردارها و توپ رو از وسط میدون مین بیرون می آوردیم بدون اینکه مشکلی برامون پیش بیاد.<img src="images/smilies/lightbulb.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Idea" title="Idea" /> حلاصه کلوم از اون روز دیگه تا چند کیلومتری میدون می هم پیدامون نشد.<br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Sanandaj_1370.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Sanandaj_1370_s.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Sanandaj_1370_s.jpg]" /></a><br />
</div>
<div style="text-align: center;">
<span style="font-weight: bold;">عکس از تیم فوتبال اون زمون با بچه های همسایه</span><br />
</div>
<span style="font-weight: bold;">اسم افراد از چپ به راست ایستاده: </span><br />
آقای امید ابراهیم پور (اهل شیراز بودند) - این بنده حقیر (علی نجف زاده) - آقای بیژن اسماعیلی (اهل کرمانشاه بودند)<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">اسم افراد از چپ به راست نشسته:</span><br />
آقای امین تُرک - آقای ایمان ابراهیم پور - آقای همره نوری (اهل مشهد بودند) - آقای پیمان پورتقی (اهل سنندج بودند و واقعا خانواده ایشان همسایگی رو در حق خانواده این بنده حقیر تمام کردند. خیلی بامعرفت و انسان بودند.)<br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Sanandaj_1373.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Sanandaj_1373_s.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Sanandaj_1373_s.jpg]" /></a><br />
</div>
<div style="text-align: center;">
<span style="font-weight: bold;">یک عکس یادگاری دیگه از دوستان قدیمی</span><br />
</div>
<span style="font-weight: bold;">از راست به چپ:</span><br />
آقای دانیال ابراهیمی - این بنده حقیر (علی نجف زاده) - آقای پیمان پورتقی (اگر اشتباه نکنم این عکس رو باید اواسط پائیز گرفته باشیم. عکاس هم آقای امید ابراهیم پور بودن که در عکس قبلی میتونین مشاهده بفرمائین)<br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353890187863461581ManPeimanDanialB.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353890187863411570ManPeimanDanial.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6353890187863411570ManPeimanDanial.jpg]" /></a><br />
</div>
این هم یک عکس دیگه از همون سه نفر قبلی که فکر کنم حدودای سال 1375 در زمین چمن لشگر 28 پیاده کردستان گرفتیم. هر سه نفرمون اون زمون کونگ فو کار (کونگ فو توآ) بودیم. نفر وسطی که استیلش مثل بروسلی هست آقای پیمان پورتقی است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام. این خاطره و عکسهای مربوط به اون مربوط میشه به حدودای تابستان سال 1372 که با بچه ها معمولا بعد از ظهر ها و یا صبح ها یه زمین خاکی بود که داخلش فوتبال بازی می کردیم. دور و بر این زمین خاکی به صورت تپه درست شده بود. این زمین خاکی رو شهرداری لشگر 28 اون زمون درست کرده بود. زمین رو کنده بودن و مسطح کرده بودن برای ساخت یک مقر که البته به علت اینکه زمان ساخت عقب افتاده بود ما بچه ها از اون زمین خاکی به عنوان زمین فوتبال استفاده می کردیم. <img src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" /><br />
بخش شرقی زمین خالی منتهی می شد که یک سری میدان مین که با سیم خاردار اونجا رو پوشش داده بودن. البته عکس مربوط میدان مین رو اونجا گذاشته بودند ولی حقیقتش ما بچه روی بچگی خودمون میگفتین اینا رو گذاشتند که ما رو بترسونند.<img src="images/smilies/tongue.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Tongue" title="Tongue" /><br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/images/UserPics/MineField.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UserPics/MineField_S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  MineField_S.jpg]" /></a><br />
</div>
<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">خطر میدان مین</span></div>
چند بار بر حسب اتفاق توپ فوتبال ما رفت و افتاد داخل اون میدان مین و چند بار من و بچه های دیگه رفتیم و توپ رو از لابلای سیم خاردارها و دقیقا از داخل همون میدان مین بیرون آوردیم بدون اینکه اتفاقی برامون بیفته. (خدا به پدر و مادرمون رحم کرده بود) حدودای زمستون بود که یه روز ظهر از مدرسه برگشتم که شنیدم یه سرباز می خواسته از بین سیم خاردارها رد بشه که یه مین ترکیده و بد جوری زخمیش کرده. خلاصه مار رو میگین حسابی ذَهره تَرَک شدیم. شده بودیم عین برق گرفته ها. یاد اون دفعاتی افتادم که میرفتم لای سیم خاردارها و توپ رو از وسط میدون مین بیرون می آوردیم بدون اینکه مشکلی برامون پیش بیاد.<img src="images/smilies/lightbulb.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Idea" title="Idea" /> حلاصه کلوم از اون روز دیگه تا چند کیلومتری میدون می هم پیدامون نشد.<br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Sanandaj_1370.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Sanandaj_1370_s.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Sanandaj_1370_s.jpg]" /></a><br />
</div>
<div style="text-align: center;">
<span style="font-weight: bold;">عکس از تیم فوتبال اون زمون با بچه های همسایه</span><br />
</div>
<span style="font-weight: bold;">اسم افراد از چپ به راست ایستاده: </span><br />
آقای امید ابراهیم پور (اهل شیراز بودند) - این بنده حقیر (علی نجف زاده) - آقای بیژن اسماعیلی (اهل کرمانشاه بودند)<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">اسم افراد از چپ به راست نشسته:</span><br />
آقای امین تُرک - آقای ایمان ابراهیم پور - آقای همره نوری (اهل مشهد بودند) - آقای پیمان پورتقی (اهل سنندج بودند و واقعا خانواده ایشان همسایگی رو در حق خانواده این بنده حقیر تمام کردند. خیلی بامعرفت و انسان بودند.)<br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Sanandaj_1373.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Sanandaj_1373_s.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Sanandaj_1373_s.jpg]" /></a><br />
</div>
<div style="text-align: center;">
<span style="font-weight: bold;">یک عکس یادگاری دیگه از دوستان قدیمی</span><br />
</div>
<span style="font-weight: bold;">از راست به چپ:</span><br />
آقای دانیال ابراهیمی - این بنده حقیر (علی نجف زاده) - آقای پیمان پورتقی (اگر اشتباه نکنم این عکس رو باید اواسط پائیز گرفته باشیم. عکاس هم آقای امید ابراهیم پور بودن که در عکس قبلی میتونین مشاهده بفرمائین)<br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353890187863461581ManPeimanDanialB.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6353890187863411570ManPeimanDanial.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6353890187863411570ManPeimanDanial.jpg]" /></a><br />
</div>
این هم یک عکس دیگه از همون سه نفر قبلی که فکر کنم حدودای سال 1375 در زمین چمن لشگر 28 پیاده کردستان گرفتیم. هر سه نفرمون اون زمون کونگ فو کار (کونگ فو توآ) بودیم. نفر وسطی که استیلش مثل بروسلی هست آقای پیمان پورتقی است.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سنندج مدرسه راهنمایی شهید نصرت زاد سال 1371]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=18</link>
			<pubDate>Fri, 13 Jun 2014 15:56:55 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=18</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">سلام بر همه بازدید کنندگان عزیز. خاطره ای که می خوام امروز تعریف کنم در حقیقت فقط یک عکس با یک سری اسمه که مربوط میشه به زمانی که بنده در کلاس سوم راهنمایی در مدرسه راهنمایی شهید نصرت زاد سنندج در سال 1371 درس می خوندم. <br />
اسامی بعضی از بجه های کلاس رو کامل می دونستم که نوشتم و اسامی بعضی دیگه رو حقیقتا بعد از این همه مدت یادم نیست. امیدوارم که بچه های داخل این عکس (همکلاسی های سابق بنده) هر جا هستن سالم و سلامت باشن.</span><br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Sanandaj_1371.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Sanandaj_1371_S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Sanandaj_1371_S.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">اسم بچه ها از راست به چپ ایستاده ها:</span><br />
آقای سعید امیری - آقای داریوش نوری - جناب آقای قصیری که از مسئولین محترم مدرسه بودند - آقای نیستانی - آقای رضا محمدی (شاگرد اول کلاسمون بودن) - آقای نوروزی - آقای رحیمی - آقای ترابیان - آقای حمید فرخی - آقای سرکوت جهانی فر - آقای هادی کائدی (بچه لرستان بود و خیلی خوش تیپ و با معرفت بود - آقای مهدی کشاورز (بچه شمال بود) - آقای مهدی قائمی (در رشته بکس خیلی حرفه ای کار می کرد) - آقای روح الله ملکی (بچه تهران بود و هم بکس کار کرده بود و هم کاراته و می تونست پاهای خودش رو 180 درجه راحت باز کنه و خیلی هم فرز بود) - آقای رزگار مرادی (اون زمون دارای خط 5 گونگ فو توآ بود. خدا من رو ببخشه یه روز به خاطر من که شیطنت کرده بودم اون بنده خدا رو بردند دم دفتر و خلاصه . . . من هم جرات نکردم برم و بگم) - آقای مهدی کرمی - آقای گرگی - آقای پیمان بیکس یاری - آقای مرتضی جوادی (یادش بخیر با هم می رفتیم کلاس ریاضی) - آقای صادقیان - آقای طباطبایی (ایشون هم بکس کار می کردن) - آقای سیروان محمدی (اولین کسی که در سال 70 وقتی وارد مدرسه راهنمایی شدم باهش دوست شدم. خیلی با مرام بود و اهل سنندج هم بود و کشتی کار می کرد) - آقای فاضل قربانی (فکر کنم الان فوق لیسانس ریاضیات باشند ایشون هم معلم ریاضی و هم ورزش بودند) - آقای محمد رضا به جنت (مبصر کلاس 4 ساله کلاس که آخرشم شد 5 ساله همیشه یه کمر بند چرمی دستش بود و بچه ها رو مثل جلادا کتک میزد . . . ) - آقای محمد جواهری.<br />
<span style="font-weight: bold;">اسم بچه ها از راست به چپ نیمه نشسته:</span><br />
آقای راه خارکن - آقای رحیمیان - آقای ابراهیمی - آقای دده جانی (یادش بخیر بچه قروه بود و یک تفنگ بادی کالیبر چهار و نیم داشت و ساعتی کرایه می داد) - آقای اسد زاده (بچه تبریز بود و جودوکار خیلی ماهری بود. همیشه در زمانی که برف می بارید میرفت و گیر میداد به آقای گرگی و باهاش تمرینی جودو کار می کردن) - آقای رضا رفیعی (بچه کرمانشها بودن) - آقای  رضا رضایی راد (فوتبالیست خیلی ماهری بودن و با ینده هم خیلی صمیمی بودن) - آقای پیام قربانی - آقای خزایی - آقای پیمان بهزادی - آقای ناصر علی اصغر نژاد (ایشون هم شاگرد اول کلاسمون بودند و بچه تبریز هم بودند) - آقای صالحی (بچه اصفهان بودند) - آقای محسن زاده (از بچه های بسیار مودب کلاس بودند) - آقای گلستانی - این بنده حقیر (علی نجف زاده)<br />
<span style="font-weight: bold;">اسم بچه ها از راست به چپ چهار زانو نشسته:</span><br />
آقای هادی پاسپرتی - آقای جعفر زبیر غلامی - آقای کیوان محمدی (فوتبالیست خیلی خوبی بود و اهل سنندج بود) - آقای حمید روستایی<br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6383840688660553100P1001.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6383840751545492390P1001s.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6383840751545492390P1001s.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6383840688660553101P1002.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6383840751545492391P1002s.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6383840751545492391P1002s.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6383840688660553102P1003.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6383840751545492392P1003s.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6383840751545492392P1003s.jpg]" /></a><br />
</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">سلام بر همه بازدید کنندگان عزیز. خاطره ای که می خوام امروز تعریف کنم در حقیقت فقط یک عکس با یک سری اسمه که مربوط میشه به زمانی که بنده در کلاس سوم راهنمایی در مدرسه راهنمایی شهید نصرت زاد سنندج در سال 1371 درس می خوندم. <br />
اسامی بعضی از بجه های کلاس رو کامل می دونستم که نوشتم و اسامی بعضی دیگه رو حقیقتا بعد از این همه مدت یادم نیست. امیدوارم که بچه های داخل این عکس (همکلاسی های سابق بنده) هر جا هستن سالم و سلامت باشن.</span><br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Sanandaj_1371.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UserPics/Sanandaj_1371_S.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Sanandaj_1371_S.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">اسم بچه ها از راست به چپ ایستاده ها:</span><br />
آقای سعید امیری - آقای داریوش نوری - جناب آقای قصیری که از مسئولین محترم مدرسه بودند - آقای نیستانی - آقای رضا محمدی (شاگرد اول کلاسمون بودن) - آقای نوروزی - آقای رحیمی - آقای ترابیان - آقای حمید فرخی - آقای سرکوت جهانی فر - آقای هادی کائدی (بچه لرستان بود و خیلی خوش تیپ و با معرفت بود - آقای مهدی کشاورز (بچه شمال بود) - آقای مهدی قائمی (در رشته بکس خیلی حرفه ای کار می کرد) - آقای روح الله ملکی (بچه تهران بود و هم بکس کار کرده بود و هم کاراته و می تونست پاهای خودش رو 180 درجه راحت باز کنه و خیلی هم فرز بود) - آقای رزگار مرادی (اون زمون دارای خط 5 گونگ فو توآ بود. خدا من رو ببخشه یه روز به خاطر من که شیطنت کرده بودم اون بنده خدا رو بردند دم دفتر و خلاصه . . . من هم جرات نکردم برم و بگم) - آقای مهدی کرمی - آقای گرگی - آقای پیمان بیکس یاری - آقای مرتضی جوادی (یادش بخیر با هم می رفتیم کلاس ریاضی) - آقای صادقیان - آقای طباطبایی (ایشون هم بکس کار می کردن) - آقای سیروان محمدی (اولین کسی که در سال 70 وقتی وارد مدرسه راهنمایی شدم باهش دوست شدم. خیلی با مرام بود و اهل سنندج هم بود و کشتی کار می کرد) - آقای فاضل قربانی (فکر کنم الان فوق لیسانس ریاضیات باشند ایشون هم معلم ریاضی و هم ورزش بودند) - آقای محمد رضا به جنت (مبصر کلاس 4 ساله کلاس که آخرشم شد 5 ساله همیشه یه کمر بند چرمی دستش بود و بچه ها رو مثل جلادا کتک میزد . . . ) - آقای محمد جواهری.<br />
<span style="font-weight: bold;">اسم بچه ها از راست به چپ نیمه نشسته:</span><br />
آقای راه خارکن - آقای رحیمیان - آقای ابراهیمی - آقای دده جانی (یادش بخیر بچه قروه بود و یک تفنگ بادی کالیبر چهار و نیم داشت و ساعتی کرایه می داد) - آقای اسد زاده (بچه تبریز بود و جودوکار خیلی ماهری بود. همیشه در زمانی که برف می بارید میرفت و گیر میداد به آقای گرگی و باهاش تمرینی جودو کار می کردن) - آقای رضا رفیعی (بچه کرمانشها بودن) - آقای  رضا رضایی راد (فوتبالیست خیلی ماهری بودن و با ینده هم خیلی صمیمی بودن) - آقای پیام قربانی - آقای خزایی - آقای پیمان بهزادی - آقای ناصر علی اصغر نژاد (ایشون هم شاگرد اول کلاسمون بودند و بچه تبریز هم بودند) - آقای صالحی (بچه اصفهان بودند) - آقای محسن زاده (از بچه های بسیار مودب کلاس بودند) - آقای گلستانی - این بنده حقیر (علی نجف زاده)<br />
<span style="font-weight: bold;">اسم بچه ها از راست به چپ چهار زانو نشسته:</span><br />
آقای هادی پاسپرتی - آقای جعفر زبیر غلامی - آقای کیوان محمدی (فوتبالیست خیلی خوبی بود و اهل سنندج بود) - آقای حمید روستایی<br />
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6383840688660553100P1001.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6383840751545492390P1001s.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6383840751545492390P1001s.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6383840688660553101P1002.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6383840751545492391P1002s.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6383840751545492391P1002s.jpg]" /></a><br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">
<a href="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6383840688660553102P1003.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/upload/Uploads/6383840751545492392P1003s.jpg" border="0" alt="[تصویر:  6383840751545492392P1003s.jpg]" /></a><br />
</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اردوگاه گلمکان مشهد تابستان 1378 اردوی 12 روزه]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=13</link>
			<pubDate>Sun, 06 Oct 2013 16:43:32 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=13</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;">امروز مي خوام جريان رفتن اردوي دوازده روزه مشهد را برايتان بنويسم. البته خالي از لطف نيست. . .<br />
زماني كه آخرين امتحان دوره دبيرستان را داديم خيلي دلهره داشتم. چون بعضي از امتحانات ما نهايي بود وسوالات از تهران آمده بود. (البته آن زمان من به علت شغل پدرم در سنندج درس مي خواندم.) من با خودم عهد كرم كه اگر ديپلم را گرفتم همان موقع به مشهد بروم. زد و در همان ترم ديپلم را گرفتم. از طرفي خوشحال بودم كه ديپلم گرفته ام و از طرفي هم ناراحت از اينكه چطور به مشهد بروم. نه وسيله آن جفت و جور بود و نه كسي همراه من حاظر به آمدن مي شد. من هم به هر دري زدم. ولي نشد.<img src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" /><br />
در آن تابستان من در يكي از كانونهاي فرهنگي تربيتي به نام كانون شهيد مطهري مشغول كار بودم. البته مربي افتخاري كامپيوتر و مسئول كتابخانه و ويدئو كلوپ آن كانون بودم. خيلي جاي با صفايي بود. البته جا دارد در اينجا نامي از مدير كانون آقاي جميل پناه و ناظم كانون حاجي آقا فاتحي و استاد كامپيوتري كه من اولين پله كامپيوتر را از ايشان ياد گرفتم آقاي مهندس سيد جميل احمدي نيز ببرم كه اميدوارم هميشه به ياري خداوند متعال پيروز و سربلند باشند.<br />
چند ماهي در خدمت آنها بودم. هميشه من را راهنمائي مي كردند. القصه ، بعد از گرفتن ديپلم رفتيم به كانون و مشغول شديم. فقط دو هفته به ثبت نام پيش دانشگاهي مانده بود. من هم هر زماني كه به ياد قولي كه داده بودم مي افتادم با خودم مي گفتم كه اگر امام رضا بطلبند وسيله اش را هم مهيا خواهند كرد.<br />
يك روز در حالي كه در كتابخانه كانون مشغول خواندن كتاب بودم ناگهان سنگيني دستي را بر روي شانه ام احساس كردم. وقتي برگشتم ديدم كه ناظم كانون است. (حاجي آقا فتح اله فاتحي) سلام كردم و او هم با همان صورت بشاش و خندان جواب سلام من را دادند. بدون هيچ مقدمه اي به من گفتند كه (((علي مي خواهي به يك اردوي دوازده روزه مشهد بروي؟؟؟؟))) من هم كه عين برق گرفته ها شده بودم و هم باور نمي كردم گفتم اگر بشود با كمال ميل مي روم. ايشان هم يك ورق مربوط به گواهي رضايت والدين به من داند كه به امضاي ولي برسانم. دو روز بعد حركت كرديم به سمت مشهد.<br />
دو گروه بوديم. گروه اول بچه هاي سقز بودند و گروه دوم بچه هاي سنندج. واقعا بچه هاي مؤدبي بودند و كم حرف. البته بيشتر از بچه هايي بودند كه از نظر درسي هم در رده بالايي قرار داشتند. تقريبا بيش از بيست و چهار ساعت راه رفتيم. بالاخره به اردوگاه گلمكان مشهد رسيديم. خسته و كوفته شده بوديم. زماني كه به درب اردوگاه رسيديم با برخورد عجيبي مواجه شديم. اول به ما گفتند كه قرار نبوده امروز بياييم و برويم و فردا بياييم. (((طرف خيال مي كرد خانه ما همين بغل است كه برويم و فردا بياييم))) بعد از چند تلفن گفتند بياييد تو ولي بدون اتوبوسها. ولي نگفتند كه در آن بيابان برهوت اتوبوسها را كجا بگذاريم. البته اين را هم بگو يم كه اردوگاه گلمكان در خارج از مشهد بود. بعد از كمي بحث و مجادله كه حالمان هم گرفته شده بود قبول كردند كه ما وارد شويم با همه تجهيزات و همراهان. رفتيم و جاگير شديم.<br />
يه اتاقك بدون درب و همراه با يك پتو براي زير انداز و يك پتو براي رو انداز در هنگام خواب. خيلي جالب بود كه حتي هيچ گونه پيش بيني براي اين مساله نشده بود. بعد از اينكه از شهرهاي ديگر نيز به اردوگاه آمدند يك سخنراني برگزار شد و قوانين را براي ما قرائت كردند(( كه مثلا چه كلاسهايي بايد برويم و چه كارهايي بايد بكنيم يا مثلا كي بخوابيم)) من هم چون عشق واليبال داشتم رفتم و يك تيم درست كردم و اسم دادم تا يك مسابقه تشكيل شود. البته تيم ما همان اول OUT شد. چون فقط من واليبال بلد بودم و بقيه را از تيم فوتبال آورده بودم ولي يك تنه در دو GAME  تا نتيجه 23 تيم را بالا بردم. در هر حال باختيم. در رشته تنيس تيم كردستان اول شد و در رشته طناب كشي تا يكي دو مرحله بالا رفتيم ولي به علت مصدوميت يكي دو نفر از بچه ها تيم OUT شد. در رشته فوتبال كلا دو تيم منتخب داشتيم كه چند بار با هم مسابقه دادند و يكي برنده شد و به آنها هدايايي دادند.<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><a href="http://forum.a00b.com/images/UPics/92-07-14/Fatehi2.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UPics/92-07-14/Fatehi.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Fatehi.jpg]" /></a></div>
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: small;"><span style="color: #0000CD;"><div style="text-align: center;">تصوير پشت سر قدمگاه مشهد مي باشد و نظرگاه در سمت راست قدمگاه است.<br />
به ترتيب از چپ به راست: حاجي آقا فتح اله فاتحي - علي نجف زاده<br />
</div></span></span></span><br />
بعد از مصدوميت رفتيم به آن افراد آمپول كزاز بزنيم. ولي در آن اردوگاه خبري از اين چيزها نبود. بنابراين با يك وسيله با هزار سختي رفتيم مشهد و يك آمپول كزاز خريديم و آوريم. من كه دوروز بعد سرما خوردم و تا آخرين روز هم خوب نشدم. چون هوا شبها در آن منطقه به علت كويري بودن سرد مي شد و فقط به ما يك پتوي نازك داده بودند. وضع غذا بسيار خوب بود و به موقع. حتي به ما دسر هم مي دادند. بعد از مدتي به زيارت حرم مطهر امام هشتم ((امام رضا عليه السلام)) رفتيم. خيلي كيف داشت. بعد از گرفتن وضو به داخل حرم رفتيم. آنجا خيلي شلوغ بود. هر كس را كه مي ديديد مشغول به دعا بود. يك نفر در گوشه اي ايستاده بود و هاي و هاي گريه مي كرد. يك نفر هم به ضريح چسبيده بود و زير لب چيزهايي زمزمه مي كرد. ما هم دعاي مخصوص را خوانديم و آمديم بيرون. موقع بيرون آمدن با خود گفتم اي كاش در طول مدت حضورمان در اردوگاه يك بار ديگر هم بتوانيم به حرم مطهر بياييم.<br />
البته روزهاي آخر يك بار ديگر هم قسمت شد كه به زيارت برويم. البته شور و حال بار اول را نداشتم. در طول زماني كه در اردوگاه بوديم به مكانهاي مختلف مشهد رفتيم. از جمله اين مكانها قدمگاه و نظرگاه بود. در قدمگاه جاي پاي امام رضا را در ديوار قرار داده بودند و در نظرگاه يك چشمه بود كه مي گفته اند از زمان امام رضا تا به حال همچنان برقرار بوده و خشك نشده.<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><a href="http://forum.a00b.com/images/UPics/92-07-14/Mash_Had_B.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UPics/92-07-14/Mash_Had_S_Golmakan.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Mash_Had_S_Golmakan.jpg]" /></a></div>
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;"><div style="text-align: center;">یک عکس دسته جمعی با بچه های سنندج و سقز در اردوی 12 روزه مشهد در اردوگاه گلمکان</div></span></span></span><br />
<br />
تقريبا به روزهاي آخر نزديك مي شديم. يك روز قبل از حركت به ما گفتند كه قرار است امشب را در حرم بگذراينيم و سپس فردا صبح اول وقت به سمت خانه حركت كنيم. زد و دو تا از بچه ها كه در كشتي مهارت داشتند شوخيشان گل كرد و يكي به ديگري يك سالتو زد و آن نفر هم از درد كمر غش كرد.<br />
اين شد كه آن شب را هم قسمت نشد به حرم برويم. آن دو نفر را به بيمارستان بردند و صبح دوباره آنها را به اردوگاه بازگرداندند. صبح در هنگام حركت اتفاق جالبي افتاد. ليوانهاي پلاستيكي كه به ما داده بودند خواستند كه از ما بگيرند. نمي دانم چرا. به هر حال من كه در آن موقع به علت اينكه به دنبال گرفتن يخ براي اتوبوسها بودم قصر در رفتم و ليوان را تحويل ندادم. راه افتاديم و با يك دنيا خاطره از اين اردو به خانه حركت كرديم.<br />
اين بار قرار بود كه از طرف شمال به سمت خانه حركت كنيم. از مناطق سر سبز شمال گذشتيم و به تهران رسيديم. بعد به سمت سنندج حركت كرديم. نزديكيهاي غروب بود كه به سنندج رسيديم. يكي از بچه ها گفته بود تا كه به سنندج رسيديم زمين را خواهم بوسيد. البته به اين دليل كه اولين باري بود كه از شهر خود تك و تنها بيرون آمده بود و خيلي احساس دلتنگي مي كرد.<br />
خيلي جالب بود. از اتوبوس پياده شديم و بچه هاي سنندج همه به خانه هايشان رفتند و بچه هاي سقز هم قرار شد كه آن شب را در سنندج در همان كانون شهيد مطهري بمانند و فردا از سقز براي آنها يك ميني بوس بفرستند. من هم پس از خداحافظي از تمام بچه ها به خانه رفتم و لي كسي در خانه مان نبود و تقريبا مدت يك ساعت معطل شدم تا اهالي خانه آمدند و درب را با كليد باز كردند و من توانستم وارد خانه بشوم. البته بعد از حدود 14 روز.<br />
اين بود خاطره مشهد رفتن اين جانب. البته فقط مي خواستم اين را بگو يم كه اگر قسمت شود كه انسان كاري را انجام دهد ، به هر صورتي آن كار را انجام خواهد داد.<br />
در پايان اميدوارم كه يك روز دوباره بتوانم تك تك آن بچه را ببينم. در حال حاضر از هيچكدام از آن بچه ها خبري ندارم و اميدوارم يك روز اين خاطره را بخوانند و بتوانيم از طريق اينترنت با هم مكاتبه داشته باشيم. مخصوصا با مدير و ناظم كانون شهيد مطهري.<br />
منظورم همان آقاي جميل پناه و آقاي فاتحي است. كه خيلي در حق من لطف داشتند.<br />
<br />
به اميد حق . . .</div></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;">امروز مي خوام جريان رفتن اردوي دوازده روزه مشهد را برايتان بنويسم. البته خالي از لطف نيست. . .<br />
زماني كه آخرين امتحان دوره دبيرستان را داديم خيلي دلهره داشتم. چون بعضي از امتحانات ما نهايي بود وسوالات از تهران آمده بود. (البته آن زمان من به علت شغل پدرم در سنندج درس مي خواندم.) من با خودم عهد كرم كه اگر ديپلم را گرفتم همان موقع به مشهد بروم. زد و در همان ترم ديپلم را گرفتم. از طرفي خوشحال بودم كه ديپلم گرفته ام و از طرفي هم ناراحت از اينكه چطور به مشهد بروم. نه وسيله آن جفت و جور بود و نه كسي همراه من حاظر به آمدن مي شد. من هم به هر دري زدم. ولي نشد.<img src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" /><br />
در آن تابستان من در يكي از كانونهاي فرهنگي تربيتي به نام كانون شهيد مطهري مشغول كار بودم. البته مربي افتخاري كامپيوتر و مسئول كتابخانه و ويدئو كلوپ آن كانون بودم. خيلي جاي با صفايي بود. البته جا دارد در اينجا نامي از مدير كانون آقاي جميل پناه و ناظم كانون حاجي آقا فاتحي و استاد كامپيوتري كه من اولين پله كامپيوتر را از ايشان ياد گرفتم آقاي مهندس سيد جميل احمدي نيز ببرم كه اميدوارم هميشه به ياري خداوند متعال پيروز و سربلند باشند.<br />
چند ماهي در خدمت آنها بودم. هميشه من را راهنمائي مي كردند. القصه ، بعد از گرفتن ديپلم رفتيم به كانون و مشغول شديم. فقط دو هفته به ثبت نام پيش دانشگاهي مانده بود. من هم هر زماني كه به ياد قولي كه داده بودم مي افتادم با خودم مي گفتم كه اگر امام رضا بطلبند وسيله اش را هم مهيا خواهند كرد.<br />
يك روز در حالي كه در كتابخانه كانون مشغول خواندن كتاب بودم ناگهان سنگيني دستي را بر روي شانه ام احساس كردم. وقتي برگشتم ديدم كه ناظم كانون است. (حاجي آقا فتح اله فاتحي) سلام كردم و او هم با همان صورت بشاش و خندان جواب سلام من را دادند. بدون هيچ مقدمه اي به من گفتند كه (((علي مي خواهي به يك اردوي دوازده روزه مشهد بروي؟؟؟؟))) من هم كه عين برق گرفته ها شده بودم و هم باور نمي كردم گفتم اگر بشود با كمال ميل مي روم. ايشان هم يك ورق مربوط به گواهي رضايت والدين به من داند كه به امضاي ولي برسانم. دو روز بعد حركت كرديم به سمت مشهد.<br />
دو گروه بوديم. گروه اول بچه هاي سقز بودند و گروه دوم بچه هاي سنندج. واقعا بچه هاي مؤدبي بودند و كم حرف. البته بيشتر از بچه هايي بودند كه از نظر درسي هم در رده بالايي قرار داشتند. تقريبا بيش از بيست و چهار ساعت راه رفتيم. بالاخره به اردوگاه گلمكان مشهد رسيديم. خسته و كوفته شده بوديم. زماني كه به درب اردوگاه رسيديم با برخورد عجيبي مواجه شديم. اول به ما گفتند كه قرار نبوده امروز بياييم و برويم و فردا بياييم. (((طرف خيال مي كرد خانه ما همين بغل است كه برويم و فردا بياييم))) بعد از چند تلفن گفتند بياييد تو ولي بدون اتوبوسها. ولي نگفتند كه در آن بيابان برهوت اتوبوسها را كجا بگذاريم. البته اين را هم بگو يم كه اردوگاه گلمكان در خارج از مشهد بود. بعد از كمي بحث و مجادله كه حالمان هم گرفته شده بود قبول كردند كه ما وارد شويم با همه تجهيزات و همراهان. رفتيم و جاگير شديم.<br />
يه اتاقك بدون درب و همراه با يك پتو براي زير انداز و يك پتو براي رو انداز در هنگام خواب. خيلي جالب بود كه حتي هيچ گونه پيش بيني براي اين مساله نشده بود. بعد از اينكه از شهرهاي ديگر نيز به اردوگاه آمدند يك سخنراني برگزار شد و قوانين را براي ما قرائت كردند(( كه مثلا چه كلاسهايي بايد برويم و چه كارهايي بايد بكنيم يا مثلا كي بخوابيم)) من هم چون عشق واليبال داشتم رفتم و يك تيم درست كردم و اسم دادم تا يك مسابقه تشكيل شود. البته تيم ما همان اول OUT شد. چون فقط من واليبال بلد بودم و بقيه را از تيم فوتبال آورده بودم ولي يك تنه در دو GAME  تا نتيجه 23 تيم را بالا بردم. در هر حال باختيم. در رشته تنيس تيم كردستان اول شد و در رشته طناب كشي تا يكي دو مرحله بالا رفتيم ولي به علت مصدوميت يكي دو نفر از بچه ها تيم OUT شد. در رشته فوتبال كلا دو تيم منتخب داشتيم كه چند بار با هم مسابقه دادند و يكي برنده شد و به آنها هدايايي دادند.<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><a href="http://forum.a00b.com/images/UPics/92-07-14/Fatehi2.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UPics/92-07-14/Fatehi.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Fatehi.jpg]" /></a></div>
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: small;"><span style="color: #0000CD;"><div style="text-align: center;">تصوير پشت سر قدمگاه مشهد مي باشد و نظرگاه در سمت راست قدمگاه است.<br />
به ترتيب از چپ به راست: حاجي آقا فتح اله فاتحي - علي نجف زاده<br />
</div></span></span></span><br />
بعد از مصدوميت رفتيم به آن افراد آمپول كزاز بزنيم. ولي در آن اردوگاه خبري از اين چيزها نبود. بنابراين با يك وسيله با هزار سختي رفتيم مشهد و يك آمپول كزاز خريديم و آوريم. من كه دوروز بعد سرما خوردم و تا آخرين روز هم خوب نشدم. چون هوا شبها در آن منطقه به علت كويري بودن سرد مي شد و فقط به ما يك پتوي نازك داده بودند. وضع غذا بسيار خوب بود و به موقع. حتي به ما دسر هم مي دادند. بعد از مدتي به زيارت حرم مطهر امام هشتم ((امام رضا عليه السلام)) رفتيم. خيلي كيف داشت. بعد از گرفتن وضو به داخل حرم رفتيم. آنجا خيلي شلوغ بود. هر كس را كه مي ديديد مشغول به دعا بود. يك نفر در گوشه اي ايستاده بود و هاي و هاي گريه مي كرد. يك نفر هم به ضريح چسبيده بود و زير لب چيزهايي زمزمه مي كرد. ما هم دعاي مخصوص را خوانديم و آمديم بيرون. موقع بيرون آمدن با خود گفتم اي كاش در طول مدت حضورمان در اردوگاه يك بار ديگر هم بتوانيم به حرم مطهر بياييم.<br />
البته روزهاي آخر يك بار ديگر هم قسمت شد كه به زيارت برويم. البته شور و حال بار اول را نداشتم. در طول زماني كه در اردوگاه بوديم به مكانهاي مختلف مشهد رفتيم. از جمله اين مكانها قدمگاه و نظرگاه بود. در قدمگاه جاي پاي امام رضا را در ديوار قرار داده بودند و در نظرگاه يك چشمه بود كه مي گفته اند از زمان امام رضا تا به حال همچنان برقرار بوده و خشك نشده.<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><a href="http://forum.a00b.com/images/UPics/92-07-14/Mash_Had_B.jpg" target="_blank"><img src="http://forum.a00b.com/images/UPics/92-07-14/Mash_Had_S_Golmakan.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Mash_Had_S_Golmakan.jpg]" /></a></div>
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;"><div style="text-align: center;">یک عکس دسته جمعی با بچه های سنندج و سقز در اردوی 12 روزه مشهد در اردوگاه گلمکان</div></span></span></span><br />
<br />
تقريبا به روزهاي آخر نزديك مي شديم. يك روز قبل از حركت به ما گفتند كه قرار است امشب را در حرم بگذراينيم و سپس فردا صبح اول وقت به سمت خانه حركت كنيم. زد و دو تا از بچه ها كه در كشتي مهارت داشتند شوخيشان گل كرد و يكي به ديگري يك سالتو زد و آن نفر هم از درد كمر غش كرد.<br />
اين شد كه آن شب را هم قسمت نشد به حرم برويم. آن دو نفر را به بيمارستان بردند و صبح دوباره آنها را به اردوگاه بازگرداندند. صبح در هنگام حركت اتفاق جالبي افتاد. ليوانهاي پلاستيكي كه به ما داده بودند خواستند كه از ما بگيرند. نمي دانم چرا. به هر حال من كه در آن موقع به علت اينكه به دنبال گرفتن يخ براي اتوبوسها بودم قصر در رفتم و ليوان را تحويل ندادم. راه افتاديم و با يك دنيا خاطره از اين اردو به خانه حركت كرديم.<br />
اين بار قرار بود كه از طرف شمال به سمت خانه حركت كنيم. از مناطق سر سبز شمال گذشتيم و به تهران رسيديم. بعد به سمت سنندج حركت كرديم. نزديكيهاي غروب بود كه به سنندج رسيديم. يكي از بچه ها گفته بود تا كه به سنندج رسيديم زمين را خواهم بوسيد. البته به اين دليل كه اولين باري بود كه از شهر خود تك و تنها بيرون آمده بود و خيلي احساس دلتنگي مي كرد.<br />
خيلي جالب بود. از اتوبوس پياده شديم و بچه هاي سنندج همه به خانه هايشان رفتند و بچه هاي سقز هم قرار شد كه آن شب را در سنندج در همان كانون شهيد مطهري بمانند و فردا از سقز براي آنها يك ميني بوس بفرستند. من هم پس از خداحافظي از تمام بچه ها به خانه رفتم و لي كسي در خانه مان نبود و تقريبا مدت يك ساعت معطل شدم تا اهالي خانه آمدند و درب را با كليد باز كردند و من توانستم وارد خانه بشوم. البته بعد از حدود 14 روز.<br />
اين بود خاطره مشهد رفتن اين جانب. البته فقط مي خواستم اين را بگو يم كه اگر قسمت شود كه انسان كاري را انجام دهد ، به هر صورتي آن كار را انجام خواهد داد.<br />
در پايان اميدوارم كه يك روز دوباره بتوانم تك تك آن بچه را ببينم. در حال حاضر از هيچكدام از آن بچه ها خبري ندارم و اميدوارم يك روز اين خاطره را بخوانند و بتوانيم از طريق اينترنت با هم مكاتبه داشته باشيم. مخصوصا با مدير و ناظم كانون شهيد مطهري.<br />
منظورم همان آقاي جميل پناه و آقاي فاتحي است. كه خيلي در حق من لطف داشتند.<br />
<br />
به اميد حق . . .</div></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[کتک خوردن در شب چهارشنبه سوری]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=12</link>
			<pubDate>Fri, 04 Oct 2013 19:42:39 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=12</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">بالاخره بعد از چند وقت دوری از وبلاگ نویسی دوباره حوصله ای دست داد تا چیزی بنویسم. در مورد یک چهارشنبه سوری تاریخی که به کتک خوردن یکی از دوستان و فرار کردن دیگر رفقا منجر شد. این تاریخ این جریان را دقیق یادم نیست. ولی فکر می کنم اواخر سال 1374 ویا 1375 بود.<br />
<br />
کسانی که در شکل گیری این خاطره نقش بسزائی داشتند عبارتند از:<br />
<br />
1- علی نجف زاده  (معروف به علی والیبالچی) <br />
علت این نام مستعار: چون هر جا والیبال میدید هوش از سرش می پرید.<br />
<br />
2- پیمان پورتقی ( معروف به پیمان بروسلی)<br />
علت این نام مستعار: چون عشق کونگ فو داشت و انصافا کنگ فو کار متبحری هم بود<br />
<br />
3- مجید براتی ( داداش کایکو ) <br />
علت این نام مستعار: چون بین بر و بچه ها کسی نبود که بتواند کمر این پسر را به زمین بزند.<br />
<br />
4- دانیال ابراهیمی ( دانی بکس ) <br />
علت این نام مستعار: بوکسوری بود که دارای هوک چپ واقعا کشنده ای بود. به طوری که وقتی به صورت کسی مستقیم ضربه میزد همیشه طرف غش می کرد.<br />
<br />
5- مصطفی ابراهیمی ( مصطفی هفت خط ) <br />
علت این نام مستعار: چون دارای هفت خط در کونگ فو بود<br />
<br />
6- مهرداد نجف زاده (مهرداد ببری )<br />
علت این نام مستعار: چون خیلی بی کله بود و هر کاری که می خواست بدون ترس انجام می داد.<br />
<br />
7- امید ابراهیم پور ( معروف به ابی )<br />
چون همیشه این شعر رو می خوند: <br />
ابی اومد ، اسی اومد , پمی اومد . . . . . <br />
البته معنی اون این است: ابی همون امید ابراهیم پور است که اومد و اسی بیژن اسماعیلی است که در این جریان در کنار ما نبود و پمی هم همون پیمان پورتقی بود.<br />
<br />
8- ایمان ابراهیم پور ( فرزند باد )<br />
علت این نام مستعار: واقعا نسبت به قد و سنش تند می دوید و یک نفر آدم بزرگسال هم به پایش نمی رسید.<br />
<br />
9- مسلم زکی خانی ( تیر کمون )<br />
علت این نام مستعار: در تیر اندازی با تیر و کمان سنگی فکر نمی کنم در پادگان کسی به مهارت این پسر می رسید. چون واقعا می توانست پرنده را در هوا بزند.<br />
<br />
البته هدف من از نوشتن این اسامی فقط این است که پدر تمام این بچه ها مانند پدر من نظامی بودند و در حال حاظر هر کدام در گوشه از وطن عزیزمان می باشند و تقریبا از هیچکدام خبری ندارم. بنابراین این را نوشتم که اگر زمانی نام خودشان را در این وبلاگ دیدند بتوانیم با هم ارتباط برقرار کنیم.<br />
<br />
تقريبا اول های شب بود که آتیش رو روشن کردیم. در آن زمان به علت شغل پدرم در سنندج بودیم. البته در خانه های سازمانی ارتش. خانه های سازمانی تقریبا خارج از شهر بودند و جای بسیار بکر و جالبی با انواع گونه های گیاهی و حیوانی از جمله خرگوش و روباه و خارپشت و انواع خزندگان و پرندگان مانند کبک و بلدرچین و غیره بود. خلاصه واقعا جای باصفایی بود. البته ناگفته نماند که اطراف این خانه های سازمانی را با سیم خاردار گرفته بودند و میان این سیم خاردارها از زمان جنگ انواع مینهای ضد نفر وجود داشت و هنوز هم تا آن زمان دارای قدرت تخریبی خوبی بودند. بگذریم!!!! <br />
رسم ما بچه ها این بود که در صورت توافق با هم پول جمع می کردیم و مواد محترقه و منفجره و آتشزا می خریدیم و تا اواخر شب سرو صدا راه می انداختیم. البته کمی هم تجهیزات خوراکی مانند نوشابه و کیک همراه با سیب زمینی هم می خریدیم و آخر شب همانجا آنها را در ذغالهای باقیمانده می گذاشتیم و بعد از اینکه سیب زمینیها می پخت آنها را می خوردیم و خیلی هم کیف میداد.<br />
<br />
نمی دانم که فکر چه کسی بود که برویم و داخل ساختمانها ترقه بزنیم.  ما هم که در آن زمان بچه بودیم و سرمان هم برای این کارها درد می کرد راه افتادیم و در هر ساختمان که میرسیدیم هفت هشت تا ترقه با هم منفجر می کردیم و سریع جیم فیلینگ می کردیم. در آخرین ساختمانی که لرزاندیم یکی از بچه ها مثل اینکه مرمی ترقه اش را در آنجا جا گذاشته بود. برگشت و رفت که مرمی را بیاورد که ما دیدیم دارد آواز می خواند. البته اول این چنین به نظر آمد. چون نور آتش چشمهای ما را زده بود و در تاریکی چیزی مشخص نبود و ما فکر می کردیم که این بنده خدا دارد آواز می خواند و می رقصد. ولی بعد از گذشت 2 ثانیه صدای آواز بلندتر شد و مضمون این آواز این بود:<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">نزن ، من ترقه نزدم ، من نبودم ، آخ نزن ، آخ سوختم نزن . . . . .</span></span><br />
در این موقع ما تازه نفر دوم را هم دیدیم که یک نفر از اهالی ساختمان بود که ما را ردیابی کرده بود و در حال کتک زدن رفیق ما بود. یک دفعه یکی از دوستان گفت بچه ها اوضاع خرابه و در رفت . ما هم به او نگاه کردیم و پا به فرار گذاشتیم. آن مرد هم که فرار کردن مارا دید به دنبال ما افتاد ولی چون ما خیلی فرزتر بودیم نتوانست به ما برسد.<br />
مادر دانیال که از طبقه بالا به این ماجرا نگاه می کرد فورا پدر دانیال را برای جلوگیری از کتک خوردگی بچه ها پائین فرستاد. البته پدر دانیال از تکاور های ارتشی و بسیار قوی هیکل و رزمی کار بسیار چالاکی بود ( البته ماشاالله بگیم که فردا نیفته پاش بشکنه ). اون مردی که مارا دنبال می کرد رفت پی کارش. بعد پدر دانیال آمد دنبال ما و ما فکر کردیم که همان مردی است که می خواهد ما را کتک بزند. بنابراین ما سرعت فرارمان را بیشتر کردیم. البته پدر دانیال ما را هم صدا می کرد و لی ما از ترسمان گفتیم بچه ها ، طرف اسم ما را هم فهمیده و بعدا پوست تک تک ما را خواهد کند.<br />
<br />
بعد از نیم ساعت با ترس دوباره برگشتیم سر قرار. در حقیقت سر آتیش و دیدیم از تجهیزات جز کمی زغال چیزی نمانده. حتی به پیت نفتمان هم رحم نکرده بود و با 20 لیتر نفت آن را داخل آتش انداخته بود. القصه ( الخاطره ) این جریان برای ما درسی شد که دیگر مردم آزاری نکنیم ( البته درسی شد که وقتی مرمی در جائی جا ماند دیگر نرویم سراغش ).<br />
<br />
امیدوارم از این خاطره خوشتان آمده باشد.</span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">بالاخره بعد از چند وقت دوری از وبلاگ نویسی دوباره حوصله ای دست داد تا چیزی بنویسم. در مورد یک چهارشنبه سوری تاریخی که به کتک خوردن یکی از دوستان و فرار کردن دیگر رفقا منجر شد. این تاریخ این جریان را دقیق یادم نیست. ولی فکر می کنم اواخر سال 1374 ویا 1375 بود.<br />
<br />
کسانی که در شکل گیری این خاطره نقش بسزائی داشتند عبارتند از:<br />
<br />
1- علی نجف زاده  (معروف به علی والیبالچی) <br />
علت این نام مستعار: چون هر جا والیبال میدید هوش از سرش می پرید.<br />
<br />
2- پیمان پورتقی ( معروف به پیمان بروسلی)<br />
علت این نام مستعار: چون عشق کونگ فو داشت و انصافا کنگ فو کار متبحری هم بود<br />
<br />
3- مجید براتی ( داداش کایکو ) <br />
علت این نام مستعار: چون بین بر و بچه ها کسی نبود که بتواند کمر این پسر را به زمین بزند.<br />
<br />
4- دانیال ابراهیمی ( دانی بکس ) <br />
علت این نام مستعار: بوکسوری بود که دارای هوک چپ واقعا کشنده ای بود. به طوری که وقتی به صورت کسی مستقیم ضربه میزد همیشه طرف غش می کرد.<br />
<br />
5- مصطفی ابراهیمی ( مصطفی هفت خط ) <br />
علت این نام مستعار: چون دارای هفت خط در کونگ فو بود<br />
<br />
6- مهرداد نجف زاده (مهرداد ببری )<br />
علت این نام مستعار: چون خیلی بی کله بود و هر کاری که می خواست بدون ترس انجام می داد.<br />
<br />
7- امید ابراهیم پور ( معروف به ابی )<br />
چون همیشه این شعر رو می خوند: <br />
ابی اومد ، اسی اومد , پمی اومد . . . . . <br />
البته معنی اون این است: ابی همون امید ابراهیم پور است که اومد و اسی بیژن اسماعیلی است که در این جریان در کنار ما نبود و پمی هم همون پیمان پورتقی بود.<br />
<br />
8- ایمان ابراهیم پور ( فرزند باد )<br />
علت این نام مستعار: واقعا نسبت به قد و سنش تند می دوید و یک نفر آدم بزرگسال هم به پایش نمی رسید.<br />
<br />
9- مسلم زکی خانی ( تیر کمون )<br />
علت این نام مستعار: در تیر اندازی با تیر و کمان سنگی فکر نمی کنم در پادگان کسی به مهارت این پسر می رسید. چون واقعا می توانست پرنده را در هوا بزند.<br />
<br />
البته هدف من از نوشتن این اسامی فقط این است که پدر تمام این بچه ها مانند پدر من نظامی بودند و در حال حاظر هر کدام در گوشه از وطن عزیزمان می باشند و تقریبا از هیچکدام خبری ندارم. بنابراین این را نوشتم که اگر زمانی نام خودشان را در این وبلاگ دیدند بتوانیم با هم ارتباط برقرار کنیم.<br />
<br />
تقريبا اول های شب بود که آتیش رو روشن کردیم. در آن زمان به علت شغل پدرم در سنندج بودیم. البته در خانه های سازمانی ارتش. خانه های سازمانی تقریبا خارج از شهر بودند و جای بسیار بکر و جالبی با انواع گونه های گیاهی و حیوانی از جمله خرگوش و روباه و خارپشت و انواع خزندگان و پرندگان مانند کبک و بلدرچین و غیره بود. خلاصه واقعا جای باصفایی بود. البته ناگفته نماند که اطراف این خانه های سازمانی را با سیم خاردار گرفته بودند و میان این سیم خاردارها از زمان جنگ انواع مینهای ضد نفر وجود داشت و هنوز هم تا آن زمان دارای قدرت تخریبی خوبی بودند. بگذریم!!!! <br />
رسم ما بچه ها این بود که در صورت توافق با هم پول جمع می کردیم و مواد محترقه و منفجره و آتشزا می خریدیم و تا اواخر شب سرو صدا راه می انداختیم. البته کمی هم تجهیزات خوراکی مانند نوشابه و کیک همراه با سیب زمینی هم می خریدیم و آخر شب همانجا آنها را در ذغالهای باقیمانده می گذاشتیم و بعد از اینکه سیب زمینیها می پخت آنها را می خوردیم و خیلی هم کیف میداد.<br />
<br />
نمی دانم که فکر چه کسی بود که برویم و داخل ساختمانها ترقه بزنیم.  ما هم که در آن زمان بچه بودیم و سرمان هم برای این کارها درد می کرد راه افتادیم و در هر ساختمان که میرسیدیم هفت هشت تا ترقه با هم منفجر می کردیم و سریع جیم فیلینگ می کردیم. در آخرین ساختمانی که لرزاندیم یکی از بچه ها مثل اینکه مرمی ترقه اش را در آنجا جا گذاشته بود. برگشت و رفت که مرمی را بیاورد که ما دیدیم دارد آواز می خواند. البته اول این چنین به نظر آمد. چون نور آتش چشمهای ما را زده بود و در تاریکی چیزی مشخص نبود و ما فکر می کردیم که این بنده خدا دارد آواز می خواند و می رقصد. ولی بعد از گذشت 2 ثانیه صدای آواز بلندتر شد و مضمون این آواز این بود:<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">نزن ، من ترقه نزدم ، من نبودم ، آخ نزن ، آخ سوختم نزن . . . . .</span></span><br />
در این موقع ما تازه نفر دوم را هم دیدیم که یک نفر از اهالی ساختمان بود که ما را ردیابی کرده بود و در حال کتک زدن رفیق ما بود. یک دفعه یکی از دوستان گفت بچه ها اوضاع خرابه و در رفت . ما هم به او نگاه کردیم و پا به فرار گذاشتیم. آن مرد هم که فرار کردن مارا دید به دنبال ما افتاد ولی چون ما خیلی فرزتر بودیم نتوانست به ما برسد.<br />
مادر دانیال که از طبقه بالا به این ماجرا نگاه می کرد فورا پدر دانیال را برای جلوگیری از کتک خوردگی بچه ها پائین فرستاد. البته پدر دانیال از تکاور های ارتشی و بسیار قوی هیکل و رزمی کار بسیار چالاکی بود ( البته ماشاالله بگیم که فردا نیفته پاش بشکنه ). اون مردی که مارا دنبال می کرد رفت پی کارش. بعد پدر دانیال آمد دنبال ما و ما فکر کردیم که همان مردی است که می خواهد ما را کتک بزند. بنابراین ما سرعت فرارمان را بیشتر کردیم. البته پدر دانیال ما را هم صدا می کرد و لی ما از ترسمان گفتیم بچه ها ، طرف اسم ما را هم فهمیده و بعدا پوست تک تک ما را خواهد کند.<br />
<br />
بعد از نیم ساعت با ترس دوباره برگشتیم سر قرار. در حقیقت سر آتیش و دیدیم از تجهیزات جز کمی زغال چیزی نمانده. حتی به پیت نفتمان هم رحم نکرده بود و با 20 لیتر نفت آن را داخل آتش انداخته بود. القصه ( الخاطره ) این جریان برای ما درسی شد که دیگر مردم آزاری نکنیم ( البته درسی شد که وقتی مرمی در جائی جا ماند دیگر نرویم سراغش ).<br />
<br />
امیدوارم از این خاطره خوشتان آمده باشد.</span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ارزش درس خواندن در نظر من چقدر است؟؟((بسيار پند آموز ، بخوانيد تا مثل من نشويد))]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=11</link>
			<pubDate>Fri, 04 Oct 2013 19:31:14 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=11</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;"><span style="font-weight: bold;">((اين قسمت را براي بچه هايي كه درس نمي خوانند نوشتم. شايد يك جرقه زده شود و بيدار شوند و يك تكاني به خودشان بدهند.))</span><br />
اين حكايت دانشگاه رفتن و درس خواند من از زماني شروع شد كه (حدوداس سال 1381 بود) من به علت اينكه در شغل خدمات كامپيوتري دست زياد شده بود مجبور شدم از اين كار دست بكشم. آقا به هر دري زديم تا كار پيدا كنيم. حتي اداره كار اصفهان هم رفتيم. آن زمان وام خود اشتغالي ميدادند. ما هم گفتيم برويم و آنجا پرونده تشكيل بدهيم. شايد فرجي شود. رفتيم و بعد از كلي دوندگي پرونده تشكيل داديم و رفتيم به امان خدا و قرار شد تا هفته ديگر كه دوباره پيگيري كنيم. دوباره مراجعت كرديم و ديديم كه از پرونده من و نفر بعدي من كه هر دو باهم پرونده تشكيل داديم خبري نيست. خيلي ناراحت شديم. البته اين نكته را هم گويم كه برخورد دست اندر كاران اداره كار اصفهان با ما خيلي بد بود و اين مساله زماني بيشتر شد كه ما گفتيم كه براي ثبت نام وام خود اشتغالي آمده ايم. يك خانمي آنجا بود كه مسئول اين كار بود ، آنقدر عصباني شد كه انگار قرار بود از جيب پدر ايشان به ما وام بدهند. <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #FF0000;">((پشت پرده: خانم . . . . اميدوارم يك روز اين خاطره را بخواني و اين را بفهمي كسي كه بيكار است همان بيكاري از صدها زجر براي او بد تر است. آنوقت تو كه اين كار اداري دولتي را داري و مثلا قرار شده امين مردم باشي ، پرونده ما را گم مي كني؟؟؟== البته ماه رمضان سال 91 بود که برای یه کاری رفتم اداره کار اصفهان همون خانوم رو دیدم این بار ارتقای شغلی پیدا کرده بودند و ظاهرا روزه هم بودند بنده یه سوال پرسیدم و ایشون هم با اون شیکم ورقلمبیده دو تنی با کلی ناز و عشوه به من گفتن با زبون روزه چند باررررر براتون توضیح بدم . . . تازه یادم افتاد که تو اداره های دولتی باید همه بدانند که این خانم شیکم گنده ریاکار روزه است که حقوقش کم نشه))</span></span> در هر حال يك نفر از حراست هم به ما گفت چرا كار نمكنيد. ما تا خواستيم دهانمان را باز كنيم به طعنه گفت <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #C71585;">||| كه خوب حالا وام را بگيريد و بخوريد تا فردا خدا بزرگ است |||</span></span> اين حرف به من زياد بر نخورد چون بيكاري فشار بيشتري به من مي آورد تا اين حرفها. ولي آن دوستم از اين حرف گريه اش گرفت با اينكه خدمت سربازي هم رفته بود. شايد شما ندانيد كه گريه يك مرد چقدر ممكن است سخت باشد. (((خانمي كه پرونده ما را گم كردي اين را براي تو نوشتم))) همان روز از داره كار بيرون آمديم و رفتيم خانه. با كمك يكي از آشنايان قديمي ((پارتي)) در يكي از مغازه ها يك كار پيدا كرديم و حدود شش ماه در پائيز و زمستان در خدمت آنها بودم. خدا از بزرگي كمشان نكند. هر قدر آن خانم كه در اداره كار . . . . . . بود اين صاحب مغازه آدم خوب و فهميده اي بود و من را مانند پسر خود مي دانست. هر وقت كار زياد بود و من اضافه كار مي ماندم به من نهار و يا شام مي دادند. خلاصه براي خودم اوستا كاري شده بودم. در عرض شش ماه. باز هم با كمك خدا كار بهتري در يكي از شركتها پيدا كرم و قرار شد به عنوان پرسكار در آنجا مشغول كار شوم. كار سخت و طاقت فرسائي بود. دقيقا هشت ساعت در روز سر پا بوديم و بايد بر روي پرس قطعات لاستيكي مي زديم. (در گروه صنعتی کهرنگ) حتي از ترس اينكه ما را اخراج يا جريمه نكنند يك لحظه هم جرات نشستن و استراحت كردن را نداشتيم. حقوقش هم آن زمان اداره كاري بود و بدون بيمه.((هر كاري به از بيكاري)) آنقدر فشار كار زياد بود كه مي خواستم فقط فرار كنم و خودم را در يك گوشه پنهان كنم. با سرمايه كمي كه داشتم مي خواستم بزنم به شغل آزاد كه  نهايتا بعد از يك ماه و نيم زد و مسئول امور اداري شركت كه از سوابق كاري من در زمينه كامپيوتر با اطلاع بود به من گفت كه يك نفر را در قسمت اداري به عنوان مسئول اينترنت و آرشيو فني مي خواهند. من هم كه خواب اين كار را هم نمي ديدم باز هم كمي نااميد شدم ((در نا اميدي بسي اميد است . . . . . . . )) نهايتا يك روز اسم من را از بلندگو پيج كردند. من جدي نگرفتم. چون فكر نمي كردم كسي با من كار داشته باشد. چند دقيقه بعد مسئول اداري شرکت ( جناب سرهنگ توکلی که بازنشسته ارتش بودند) خودشان به دنبال من آمدند و فرمودند كه همين الان بايد بيائي و امتحان كامپيوتر و اينترنت و زبان انگليسي بدهي. من هم كه حسابي حول شدم چون تا آن موقع آزمون استخدامي نداده بودم. باز هم توكل به خدا كردم. با صورتي دوده اي<img src="images/smilies/blush.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Blush" title="Blush" /> رفتم واحد اداري. اولين كاري كه به من گفتند اين بود كه برو و سر و صورتت را بشور. من هم رفتم و با مخلوط تايد و خاك اره صورتم را شستم.<img src="images/smilies/dodgy.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Dodgy" title="Dodgy" /> چون چيز ديگري در آن لحظه در دست نبود. خلاصه رفتم براي امتحان. گفتم خدايا كمكم كن. <br />
تا وارد اتاق آرشيو فني شدم اولين چيزي كه جلب نظر كرد يك مرد ميانسال و خوش برخورد با كت و شلوار رسمي بود و حالا من را با لباس كار كارگاهي در مقابل اين آقا مجسم كنيد.<img src="images/smilies/cool.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Cool" title="Cool" /> ايشان يك نگاه مهربان به من كرند و از دايره اي سفيدي كه در سياهي صورت من به علت نداشتن تبحر در شستن صورت ايجاد شده بود تبسمي كردند و نام و ديگر مشخصات من را پرسيدند و در نهايت در مورد اينترنت و كامپيوتر چند سوال پرسيدند و من هم واقعا كلاس گذاشتم. البته آن آقاي محترم در حال حاظر از دنيا رفته اند و جا دارد من از ايشان (زنده یاد دكتر عليرضا منصوري تهراني - خدا رحمتشان کند) در اين لحظه يادي بنمايم. بعدا فهميدم كه ايشان مدير صادرات شركت ما هستند. بعد از اين مرحله نوبت به امتحان زبان بود كه يكي از ديگر مهندسين  شركت اين امتحان را از من گرفتند. (آقای مهندس خسرو کوچکی که در آن زمان مدیر شرکت کهرنگ بسپار بودند) البته يكي از تخصصي ترين ورقه هاي موجود در شركت را به من دادند و من هم نامردي نكردم و رفتم با كمك آنهايي كه همكاران من در قسمت كارگاهي بودند اين متن را كامل ترجمه كرم و آوردم گذاشتم جلوي رويش. البته شايد باورتان نشود من در عرض يك ربع هم متن را ترجمه كردم و هم آن را حفظ كردم. چون مي دانستم حتما آن را از من خواهند پرسيد. به هر حال بعد از سوال و جواب قرار شد كه من را بعد از مدتي خبر كنند.<br />
بعد از چند روز به من گفتند كه از فردا بيا در قسمت اداري و آرشيو را تحويل بگير. دردسرهاي من از همان روز شروع شد. چون آنطور كه من فهميدم مي خواستند كه حدالامكان اين اتاق را به يك خانم تحويل بدهند. ولي چون من كار بلد بودم اين كار را به من واگذار نمودند. همان مهندسي كه از من امتحان زبان گرفته بودند ادعاي خدائي كامپيوتر را ميكردند و پدر من را در آورده بود. بعضي وقتها آنچنان بي سر و صدا به اتاق من مي آمد و من گاهي اوقات فقط وقتي مي خواست دوباره بيرون برود متوجه مي شدم. در حقيقت چون من مسئول اينترنت بودم مي خواستند از من آتو بگيرد ولي با کمک خدا نتوانستند. حتي ادعاي باسوادي اين مرد تا حدي بود كه همه افراد را در شركت از خود كمتر مي دانست. هميشه به من طعنه مي زد و وقتي در زمينه كامپيوتر كم مي آورد به من مي گفت تو بي سوادي چون به دانشگاه نرفته اي من دانشگاه رفته ام و من اين چيزها را بيشتر از تو مي فهمم و . . . .<br />
البته اين را بگويم كه  خودش هم به حساب پدرش در خارج در رشته فيزيك تحصيل كرده بود و در رشته اي كه هيچ ربطي به مدركش نداشت كار مي كرد. <br />
در هر حال هميشه چند نفر را شير مي كرد و سراغ من مي فرستاد و مي خواست من را فراري دهد. ولي در كف اين مطلب ماند. من هم هميشه وقتي فشار كار و اذيتهاي اين مرد زياد مي شد به مدير واحدمان (زنده ياد دكتر منصوري) مي گفتم و ايشان هم بيشتر اوقات پيگير مي شدند. <br />
من هم به هر دري زدم تا وارد دانشگاه شوم و حداقل روي اين مرد را كه فقط ادعا داشت را كم كنم. به كلاس كنكور رفتم و . . . . . . .<br />
تا اينكه يك روز متصدي نامه ها و فكسها به سراغ من آمد(((در اين لحظه كار خدا را ببين))) و گفت كه شما كه مشكل دانشگاه را داريد اين كاغذ به درد شما مي خورد. ديدم كه نوشته در رشته كامپيوتر دانشگاه علمي كاربردي دانشجو مي پذيرد. ماهم فرم را خرديدم و با كمك مدير واحدمان آن را پر كرديم و فرستاديم. جواب آمد و من هم قبول شدم. آنقدر خوشحال بودم كه حد و حساب ندارد. به ياد طعنه ها و كم محلي ها و . . . . افتادم و آرام آرام اين مسائل در ذهنم كمرنگ شدند. چون بالاخره بعد از  اين همه سختي توانستم وارد داشگاه شوم. مساله مهمتر اين بود كه مدير واحدمان( زنده ياد دكتر منصوري ) با مدير شركتمان نيز صحبت كردند و قرار شد كه من هم درس بخوانم و هم كار كنم. البته بيمه ام قطع شد ولي ارزش داشت. چون هم درسم را داشتم و هم خرج تحصيل در مي آمد. <br />
در پايان مي خواهم اين نكته را بگويم كه اگر كسي واقعا دنبال هدف خود باشد و در سخت ترين شرائط  فقط به هدفش فكر كند حتما مي تواند به هدفش برسد. اگر چه ، بايد حتي پابرجاتر از كوه ، استوار بود. <br />
نهايتا در اين لحظه از تمام كساني را كه من را در راه رسيدن به اين هدف كمك كردند تشكر مي كنم و اميدوارم بعد از پايان تحصيلات جبران كنم. مخصوصا آن همكاري كه برگه  پذيرش دانشجو را براي من آوردند. (خانم طوفانی)<br />
سرتان را درد نياورم. به اميد اينكه . . . . . . (خودتان حدث بزنيد)</div></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;"><span style="font-weight: bold;">((اين قسمت را براي بچه هايي كه درس نمي خوانند نوشتم. شايد يك جرقه زده شود و بيدار شوند و يك تكاني به خودشان بدهند.))</span><br />
اين حكايت دانشگاه رفتن و درس خواند من از زماني شروع شد كه (حدوداس سال 1381 بود) من به علت اينكه در شغل خدمات كامپيوتري دست زياد شده بود مجبور شدم از اين كار دست بكشم. آقا به هر دري زديم تا كار پيدا كنيم. حتي اداره كار اصفهان هم رفتيم. آن زمان وام خود اشتغالي ميدادند. ما هم گفتيم برويم و آنجا پرونده تشكيل بدهيم. شايد فرجي شود. رفتيم و بعد از كلي دوندگي پرونده تشكيل داديم و رفتيم به امان خدا و قرار شد تا هفته ديگر كه دوباره پيگيري كنيم. دوباره مراجعت كرديم و ديديم كه از پرونده من و نفر بعدي من كه هر دو باهم پرونده تشكيل داديم خبري نيست. خيلي ناراحت شديم. البته اين نكته را هم گويم كه برخورد دست اندر كاران اداره كار اصفهان با ما خيلي بد بود و اين مساله زماني بيشتر شد كه ما گفتيم كه براي ثبت نام وام خود اشتغالي آمده ايم. يك خانمي آنجا بود كه مسئول اين كار بود ، آنقدر عصباني شد كه انگار قرار بود از جيب پدر ايشان به ما وام بدهند. <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #FF0000;">((پشت پرده: خانم . . . . اميدوارم يك روز اين خاطره را بخواني و اين را بفهمي كسي كه بيكار است همان بيكاري از صدها زجر براي او بد تر است. آنوقت تو كه اين كار اداري دولتي را داري و مثلا قرار شده امين مردم باشي ، پرونده ما را گم مي كني؟؟؟== البته ماه رمضان سال 91 بود که برای یه کاری رفتم اداره کار اصفهان همون خانوم رو دیدم این بار ارتقای شغلی پیدا کرده بودند و ظاهرا روزه هم بودند بنده یه سوال پرسیدم و ایشون هم با اون شیکم ورقلمبیده دو تنی با کلی ناز و عشوه به من گفتن با زبون روزه چند باررررر براتون توضیح بدم . . . تازه یادم افتاد که تو اداره های دولتی باید همه بدانند که این خانم شیکم گنده ریاکار روزه است که حقوقش کم نشه))</span></span> در هر حال يك نفر از حراست هم به ما گفت چرا كار نمكنيد. ما تا خواستيم دهانمان را باز كنيم به طعنه گفت <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #C71585;">||| كه خوب حالا وام را بگيريد و بخوريد تا فردا خدا بزرگ است |||</span></span> اين حرف به من زياد بر نخورد چون بيكاري فشار بيشتري به من مي آورد تا اين حرفها. ولي آن دوستم از اين حرف گريه اش گرفت با اينكه خدمت سربازي هم رفته بود. شايد شما ندانيد كه گريه يك مرد چقدر ممكن است سخت باشد. (((خانمي كه پرونده ما را گم كردي اين را براي تو نوشتم))) همان روز از داره كار بيرون آمديم و رفتيم خانه. با كمك يكي از آشنايان قديمي ((پارتي)) در يكي از مغازه ها يك كار پيدا كرديم و حدود شش ماه در پائيز و زمستان در خدمت آنها بودم. خدا از بزرگي كمشان نكند. هر قدر آن خانم كه در اداره كار . . . . . . بود اين صاحب مغازه آدم خوب و فهميده اي بود و من را مانند پسر خود مي دانست. هر وقت كار زياد بود و من اضافه كار مي ماندم به من نهار و يا شام مي دادند. خلاصه براي خودم اوستا كاري شده بودم. در عرض شش ماه. باز هم با كمك خدا كار بهتري در يكي از شركتها پيدا كرم و قرار شد به عنوان پرسكار در آنجا مشغول كار شوم. كار سخت و طاقت فرسائي بود. دقيقا هشت ساعت در روز سر پا بوديم و بايد بر روي پرس قطعات لاستيكي مي زديم. (در گروه صنعتی کهرنگ) حتي از ترس اينكه ما را اخراج يا جريمه نكنند يك لحظه هم جرات نشستن و استراحت كردن را نداشتيم. حقوقش هم آن زمان اداره كاري بود و بدون بيمه.((هر كاري به از بيكاري)) آنقدر فشار كار زياد بود كه مي خواستم فقط فرار كنم و خودم را در يك گوشه پنهان كنم. با سرمايه كمي كه داشتم مي خواستم بزنم به شغل آزاد كه  نهايتا بعد از يك ماه و نيم زد و مسئول امور اداري شركت كه از سوابق كاري من در زمينه كامپيوتر با اطلاع بود به من گفت كه يك نفر را در قسمت اداري به عنوان مسئول اينترنت و آرشيو فني مي خواهند. من هم كه خواب اين كار را هم نمي ديدم باز هم كمي نااميد شدم ((در نا اميدي بسي اميد است . . . . . . . )) نهايتا يك روز اسم من را از بلندگو پيج كردند. من جدي نگرفتم. چون فكر نمي كردم كسي با من كار داشته باشد. چند دقيقه بعد مسئول اداري شرکت ( جناب سرهنگ توکلی که بازنشسته ارتش بودند) خودشان به دنبال من آمدند و فرمودند كه همين الان بايد بيائي و امتحان كامپيوتر و اينترنت و زبان انگليسي بدهي. من هم كه حسابي حول شدم چون تا آن موقع آزمون استخدامي نداده بودم. باز هم توكل به خدا كردم. با صورتي دوده اي<img src="images/smilies/blush.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Blush" title="Blush" /> رفتم واحد اداري. اولين كاري كه به من گفتند اين بود كه برو و سر و صورتت را بشور. من هم رفتم و با مخلوط تايد و خاك اره صورتم را شستم.<img src="images/smilies/dodgy.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Dodgy" title="Dodgy" /> چون چيز ديگري در آن لحظه در دست نبود. خلاصه رفتم براي امتحان. گفتم خدايا كمكم كن. <br />
تا وارد اتاق آرشيو فني شدم اولين چيزي كه جلب نظر كرد يك مرد ميانسال و خوش برخورد با كت و شلوار رسمي بود و حالا من را با لباس كار كارگاهي در مقابل اين آقا مجسم كنيد.<img src="images/smilies/cool.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Cool" title="Cool" /> ايشان يك نگاه مهربان به من كرند و از دايره اي سفيدي كه در سياهي صورت من به علت نداشتن تبحر در شستن صورت ايجاد شده بود تبسمي كردند و نام و ديگر مشخصات من را پرسيدند و در نهايت در مورد اينترنت و كامپيوتر چند سوال پرسيدند و من هم واقعا كلاس گذاشتم. البته آن آقاي محترم در حال حاظر از دنيا رفته اند و جا دارد من از ايشان (زنده یاد دكتر عليرضا منصوري تهراني - خدا رحمتشان کند) در اين لحظه يادي بنمايم. بعدا فهميدم كه ايشان مدير صادرات شركت ما هستند. بعد از اين مرحله نوبت به امتحان زبان بود كه يكي از ديگر مهندسين  شركت اين امتحان را از من گرفتند. (آقای مهندس خسرو کوچکی که در آن زمان مدیر شرکت کهرنگ بسپار بودند) البته يكي از تخصصي ترين ورقه هاي موجود در شركت را به من دادند و من هم نامردي نكردم و رفتم با كمك آنهايي كه همكاران من در قسمت كارگاهي بودند اين متن را كامل ترجمه كرم و آوردم گذاشتم جلوي رويش. البته شايد باورتان نشود من در عرض يك ربع هم متن را ترجمه كردم و هم آن را حفظ كردم. چون مي دانستم حتما آن را از من خواهند پرسيد. به هر حال بعد از سوال و جواب قرار شد كه من را بعد از مدتي خبر كنند.<br />
بعد از چند روز به من گفتند كه از فردا بيا در قسمت اداري و آرشيو را تحويل بگير. دردسرهاي من از همان روز شروع شد. چون آنطور كه من فهميدم مي خواستند كه حدالامكان اين اتاق را به يك خانم تحويل بدهند. ولي چون من كار بلد بودم اين كار را به من واگذار نمودند. همان مهندسي كه از من امتحان زبان گرفته بودند ادعاي خدائي كامپيوتر را ميكردند و پدر من را در آورده بود. بعضي وقتها آنچنان بي سر و صدا به اتاق من مي آمد و من گاهي اوقات فقط وقتي مي خواست دوباره بيرون برود متوجه مي شدم. در حقيقت چون من مسئول اينترنت بودم مي خواستند از من آتو بگيرد ولي با کمک خدا نتوانستند. حتي ادعاي باسوادي اين مرد تا حدي بود كه همه افراد را در شركت از خود كمتر مي دانست. هميشه به من طعنه مي زد و وقتي در زمينه كامپيوتر كم مي آورد به من مي گفت تو بي سوادي چون به دانشگاه نرفته اي من دانشگاه رفته ام و من اين چيزها را بيشتر از تو مي فهمم و . . . .<br />
البته اين را بگويم كه  خودش هم به حساب پدرش در خارج در رشته فيزيك تحصيل كرده بود و در رشته اي كه هيچ ربطي به مدركش نداشت كار مي كرد. <br />
در هر حال هميشه چند نفر را شير مي كرد و سراغ من مي فرستاد و مي خواست من را فراري دهد. ولي در كف اين مطلب ماند. من هم هميشه وقتي فشار كار و اذيتهاي اين مرد زياد مي شد به مدير واحدمان (زنده ياد دكتر منصوري) مي گفتم و ايشان هم بيشتر اوقات پيگير مي شدند. <br />
من هم به هر دري زدم تا وارد دانشگاه شوم و حداقل روي اين مرد را كه فقط ادعا داشت را كم كنم. به كلاس كنكور رفتم و . . . . . . .<br />
تا اينكه يك روز متصدي نامه ها و فكسها به سراغ من آمد(((در اين لحظه كار خدا را ببين))) و گفت كه شما كه مشكل دانشگاه را داريد اين كاغذ به درد شما مي خورد. ديدم كه نوشته در رشته كامپيوتر دانشگاه علمي كاربردي دانشجو مي پذيرد. ماهم فرم را خرديدم و با كمك مدير واحدمان آن را پر كرديم و فرستاديم. جواب آمد و من هم قبول شدم. آنقدر خوشحال بودم كه حد و حساب ندارد. به ياد طعنه ها و كم محلي ها و . . . . افتادم و آرام آرام اين مسائل در ذهنم كمرنگ شدند. چون بالاخره بعد از  اين همه سختي توانستم وارد داشگاه شوم. مساله مهمتر اين بود كه مدير واحدمان( زنده ياد دكتر منصوري ) با مدير شركتمان نيز صحبت كردند و قرار شد كه من هم درس بخوانم و هم كار كنم. البته بيمه ام قطع شد ولي ارزش داشت. چون هم درسم را داشتم و هم خرج تحصيل در مي آمد. <br />
در پايان مي خواهم اين نكته را بگويم كه اگر كسي واقعا دنبال هدف خود باشد و در سخت ترين شرائط  فقط به هدفش فكر كند حتما مي تواند به هدفش برسد. اگر چه ، بايد حتي پابرجاتر از كوه ، استوار بود. <br />
نهايتا در اين لحظه از تمام كساني را كه من را در راه رسيدن به اين هدف كمك كردند تشكر مي كنم و اميدوارم بعد از پايان تحصيلات جبران كنم. مخصوصا آن همكاري كه برگه  پذيرش دانشجو را براي من آوردند. (خانم طوفانی)<br />
سرتان را درد نياورم. به اميد اينكه . . . . . . (خودتان حدث بزنيد)</div></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[محاكمه (به علت نرفتن به اردو)]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=10</link>
			<pubDate>Fri, 04 Oct 2013 19:16:12 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=10</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;">مساله از آنجا شروع شد كه قرار بود با بچه هاي كلاس خودمان در وسط ترم به يك اردوي هشت يا ده ساعته برويم. (اوسط ترم سوم بود فکر کنم سال 1383) <img src="images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" />بعد از كلي اين ور اون ور كردن و سه هفته امروز و فردا كردن قرار شد  در يكي از جمعه ها اين كار انجام شود. البته اين را هم اضافه كنم كه يكطرفه قضاوت نشود. چون بعضي از بچه هاي كلاس شاغل بودند افراد غير شاغل كلاي از خير بيرون رفتن با خانواده و استراحت روز جمعه خود (((طعنه))) گذشتند و قرار شد روز جمعه همه با هم دور هم جمع شويم  و برويم به سد چادگان ((همان سد زاينده رود است)). نمي دانم كدام پدر بيامرزي يك دفعه گفت كه دو سال پيش سه همكلاسي داشتيم كه انتقالي گرفتند و رفتند شهر كرد.(((آخه مرد حسابي مگه بيكار بودي))) به آنها هم زنگ بزنيم. <img src="images/smilies/angry.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angry" title="Angry" /><br />
حالا صد سال سياه آنها به فكر ما هم نمي افتاند.((انتقادي)) نمي دانم اين همكلاسي ما به چه علت به ياد آنها افتاد.((((پشت پرده: خودتان بياييد دانشگاه ما مي فهميد)))) در نهايت به خاطر آن برو بچه هاي شهركردي قرار بر اين شد كه محل اردو در يكي از پاركهاي اطراف شهر كرد باشد. ماهم كه در اصفهان بوديم آمديم و حساب كرديم  ديديم كه اصفهان هم پارك دارد و هم زاينده رود به آن باصفايي كه از تمام ايران به خاطر آن به اينجا مي آيند. مگر عقلم  . . . . . كه اينهمه راه را بكوبم و بروم به پاركهاي اطراف شهر كرد. در نتيجه بار و بنديل را بستيم و تنهايي خواستسم بريم به سد چادگان (((كجا خوش است؟ آنجا كه دل خوش است))) (لپ كلام) در نهايت در وسط راه آقا مهدي (((((كه من خيلي خدمتشان ارادت دارم))))) زنگ زد و گفت كه ما مي خواستيم كه يك روز همگي دور هم باشيم. <br />
باور كنيد كه خيلي دوست داشتم كه همراه آنها بروم ولي ((اعتراف)) راستش را بخواهيد به دو دليل نرفتم. دليل اول را كه در بالا گفتم. و دليل دوم هم اين بود كه ((خدا من را عفو كند)) استاد محترم ساختمان داده ها دو عدد سوال داده بودند كه براي دو هفته ديگر حل كنيم و بياوريم. من هم چون شاغل بودم فقط روزهاي تعطيل وقت بيشتري داشتم كه به درسهايم برسم. در اين سوالات هم يك كمي مساله رو كم كني و رودربايستي بودو بيشتر علاقه خودم به درس كه من را حتي از چادگان رفتن منع كرد. نهايتا همان روز موفق شدم كه سوال را حل كنم و برنامه آن را بنويسم. البته يك كم سخت بود. ولي بالاخره اردو نرفتن كار خودش را كرد. راستش من خيلي دوست داشتم كه به اردو بروم. ولي نرفتم و ماندم و درس خواندم و به نتيجه هم رسيدم(((بچه مثبت))). در نهايت يك اردو رفتن در دلمان ماند. حالا از كلاس بگويم. <br />
هفته بعدي كه رفتيم كلاس با خودم گفتم كه حتما همه هر دو سوال را حل كرده اند و به كلاس آورده اند. ولي قضيه دقيقا عكس بود. فقط من سوال را حل كرده بودم. همين خوشحالي براي من به اندازه رفتن به اردو كافي بود. چون با تمام مشغله كاري كه داشتم و وقت كمتري هم نسبت به بقيه داشتم حداقل تكاليفم را انجام داده بودم. در نهايت ، آقا مهدي اين بود كل ماجرا. اميدوارم كه از دست من ناراحت نشده باشي. من حقيقت را گفتم. <br />
راستي اين را هم بگويم يا در حقيقت بپرسم. آيا مي داني ارزش درس براي من چقدر است يا اينكه چطور شد من كه اينقدر از درس و مدرسه بيزار بودم يكباره از اين رو به آنرو شدم؟؟؟<br />
<a href="http://forum.a00b.com/showthread.php?tid=11" target="_blank">برای خواندن مطلب بر روی لینک کلیک فرمائید.</a><br />
</div></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;">مساله از آنجا شروع شد كه قرار بود با بچه هاي كلاس خودمان در وسط ترم به يك اردوي هشت يا ده ساعته برويم. (اوسط ترم سوم بود فکر کنم سال 1383) <img src="images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" />بعد از كلي اين ور اون ور كردن و سه هفته امروز و فردا كردن قرار شد  در يكي از جمعه ها اين كار انجام شود. البته اين را هم اضافه كنم كه يكطرفه قضاوت نشود. چون بعضي از بچه هاي كلاس شاغل بودند افراد غير شاغل كلاي از خير بيرون رفتن با خانواده و استراحت روز جمعه خود (((طعنه))) گذشتند و قرار شد روز جمعه همه با هم دور هم جمع شويم  و برويم به سد چادگان ((همان سد زاينده رود است)). نمي دانم كدام پدر بيامرزي يك دفعه گفت كه دو سال پيش سه همكلاسي داشتيم كه انتقالي گرفتند و رفتند شهر كرد.(((آخه مرد حسابي مگه بيكار بودي))) به آنها هم زنگ بزنيم. <img src="images/smilies/angry.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angry" title="Angry" /><br />
حالا صد سال سياه آنها به فكر ما هم نمي افتاند.((انتقادي)) نمي دانم اين همكلاسي ما به چه علت به ياد آنها افتاد.((((پشت پرده: خودتان بياييد دانشگاه ما مي فهميد)))) در نهايت به خاطر آن برو بچه هاي شهركردي قرار بر اين شد كه محل اردو در يكي از پاركهاي اطراف شهر كرد باشد. ماهم كه در اصفهان بوديم آمديم و حساب كرديم  ديديم كه اصفهان هم پارك دارد و هم زاينده رود به آن باصفايي كه از تمام ايران به خاطر آن به اينجا مي آيند. مگر عقلم  . . . . . كه اينهمه راه را بكوبم و بروم به پاركهاي اطراف شهر كرد. در نتيجه بار و بنديل را بستيم و تنهايي خواستسم بريم به سد چادگان (((كجا خوش است؟ آنجا كه دل خوش است))) (لپ كلام) در نهايت در وسط راه آقا مهدي (((((كه من خيلي خدمتشان ارادت دارم))))) زنگ زد و گفت كه ما مي خواستيم كه يك روز همگي دور هم باشيم. <br />
باور كنيد كه خيلي دوست داشتم كه همراه آنها بروم ولي ((اعتراف)) راستش را بخواهيد به دو دليل نرفتم. دليل اول را كه در بالا گفتم. و دليل دوم هم اين بود كه ((خدا من را عفو كند)) استاد محترم ساختمان داده ها دو عدد سوال داده بودند كه براي دو هفته ديگر حل كنيم و بياوريم. من هم چون شاغل بودم فقط روزهاي تعطيل وقت بيشتري داشتم كه به درسهايم برسم. در اين سوالات هم يك كمي مساله رو كم كني و رودربايستي بودو بيشتر علاقه خودم به درس كه من را حتي از چادگان رفتن منع كرد. نهايتا همان روز موفق شدم كه سوال را حل كنم و برنامه آن را بنويسم. البته يك كم سخت بود. ولي بالاخره اردو نرفتن كار خودش را كرد. راستش من خيلي دوست داشتم كه به اردو بروم. ولي نرفتم و ماندم و درس خواندم و به نتيجه هم رسيدم(((بچه مثبت))). در نهايت يك اردو رفتن در دلمان ماند. حالا از كلاس بگويم. <br />
هفته بعدي كه رفتيم كلاس با خودم گفتم كه حتما همه هر دو سوال را حل كرده اند و به كلاس آورده اند. ولي قضيه دقيقا عكس بود. فقط من سوال را حل كرده بودم. همين خوشحالي براي من به اندازه رفتن به اردو كافي بود. چون با تمام مشغله كاري كه داشتم و وقت كمتري هم نسبت به بقيه داشتم حداقل تكاليفم را انجام داده بودم. در نهايت ، آقا مهدي اين بود كل ماجرا. اميدوارم كه از دست من ناراحت نشده باشي. من حقيقت را گفتم. <br />
راستي اين را هم بگويم يا در حقيقت بپرسم. آيا مي داني ارزش درس براي من چقدر است يا اينكه چطور شد من كه اينقدر از درس و مدرسه بيزار بودم يكباره از اين رو به آنرو شدم؟؟؟<br />
<a href="http://forum.a00b.com/showthread.php?tid=11" target="_blank">برای خواندن مطلب بر روی لینک کلیک فرمائید.</a><br />
</div></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دادن شيريني ازدواج خالي بندي (رودرواسي يا رودربايستي)]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=9</link>
			<pubDate>Fri, 04 Oct 2013 19:10:00 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=9</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;">قضيه از اين قرار بود كه يكي از همكلاسيها به شوخي حرف از ازدواج زد (فکر کنم اواخر ترم اول در اردیبهشت ماه بود) و اين مساله به گوش يكي از استاد ها رسيد. استاد ما هم كه نمي دانست اين پسرك خالي بسته است. به همين دليل بچه ها هم از فرصت استفاده كردند و مساله شيريني را مطرح كردند. اون همكلاسي هم كه بيچاره مجبور شد براي تمام كلاس بستني و شيريني بخرد.<br />
<br />
نتيجه اخلاقي كه مي توان از اين قضيه گرفت اين است كه <br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #FF6347;">""""دروغ نگو كه مجبور نشي شيريني و بستني بدهي""""</span></span></span><img src="images/smilies/tongue.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Tongue" title="Tongue" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;">قضيه از اين قرار بود كه يكي از همكلاسيها به شوخي حرف از ازدواج زد (فکر کنم اواخر ترم اول در اردیبهشت ماه بود) و اين مساله به گوش يكي از استاد ها رسيد. استاد ما هم كه نمي دانست اين پسرك خالي بسته است. به همين دليل بچه ها هم از فرصت استفاده كردند و مساله شيريني را مطرح كردند. اون همكلاسي هم كه بيچاره مجبور شد براي تمام كلاس بستني و شيريني بخرد.<br />
<br />
نتيجه اخلاقي كه مي توان از اين قضيه گرفت اين است كه <br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #FF6347;">""""دروغ نگو كه مجبور نشي شيريني و بستني بدهي""""</span></span></span><img src="images/smilies/tongue.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Tongue" title="Tongue" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[روزي كه در كف رفتن به اردوي مشهد ماندم(سوخت و سوز)]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=7</link>
			<pubDate>Wed, 02 Oct 2013 20:25:38 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=7</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #000080;"><span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;">امتحانات ترم اول رو كه داديم ، قرار شد كه با بچه هاي كلاس چند روزي بريم مشهد (اوائل تابستون 82 بود) و از آنجا هم بريم به شمال و دوباره برگرديم اصفهان. ولي از شانس بد ، قسمت نشد كه من با بچه ها برم مشهد.<br />
خوب چه ميشه كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟<img src="images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" /><br />
امام رضا (ع) بايد بطلبن كه نطلبيدند. . . . . . . . . . .<br />
كاشكي يك روز بطلبن<img src="images/smilies/heart.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Heart" title="Heart" /><br />
چون اونوقت است كه همه چيز رو خودشون جور ميكنن. . . . . . .<img src="images/smilies/angel.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angel" title="Angel" /></div></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #000080;"><span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;">امتحانات ترم اول رو كه داديم ، قرار شد كه با بچه هاي كلاس چند روزي بريم مشهد (اوائل تابستون 82 بود) و از آنجا هم بريم به شمال و دوباره برگرديم اصفهان. ولي از شانس بد ، قسمت نشد كه من با بچه ها برم مشهد.<br />
خوب چه ميشه كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟<img src="images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" /><br />
امام رضا (ع) بايد بطلبن كه نطلبيدند. . . . . . . . . . .<br />
كاشكي يك روز بطلبن<img src="images/smilies/heart.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Heart" title="Heart" /><br />
چون اونوقت است كه همه چيز رو خودشون جور ميكنن. . . . . . .<img src="images/smilies/angel.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angel" title="Angel" /></div></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اولين روز درس (غم انگيز)]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=6</link>
			<pubDate>Wed, 02 Oct 2013 19:12:14 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=6</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;">اولين روزي كه درس شروع شد تقريبا كسي به كسي نبود و من هم چون از يك شهر ديگر به تيران آمده بودم كسي را نمي شناختم. در هر حال اولين روز ، رياضي داشتيم. <img src="images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" /><br />
با يك استاد توپ و با سواد به نام استاد گٌلي. (دکترای ریاضی دارن ایشون) <img src="images/smilies/lightbulb.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Idea" title="Idea" /> همانروز اول از ما يك امتحان گرفت و اين امتحان به ضرر كساني كه رشتة رياضي نبودند شد.<img src="images/smilies/angry.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angry" title="Angry" /> چون سوالات استاد گلي را فقط رشته هاي رياضي توانستند حل كنند و رشته هاي ديگر مجبور به گذراندن پيشنياز شدند و مبلغ اون زمون فکر کنم 60 هزار تومان اضافه بر سازمان به دانشگاه پرداختند. من هم چون رشته رياضي فيزيك بودم شانس آوردم و پول ندادم. <img src="images/smilies/biggrin.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Big Grin" title="Big Grin" /> <br />
ولي ترم اول حالگيري ترين ترم بود. چون بعد از چند سال دوري از درس دوباره به سراغ درس رفته بوديم و مجبور شديم درسهاي رياضي و فيزيك دوره دبيرستان را دوباره مرور نمائيم.</div></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;">اولين روزي كه درس شروع شد تقريبا كسي به كسي نبود و من هم چون از يك شهر ديگر به تيران آمده بودم كسي را نمي شناختم. در هر حال اولين روز ، رياضي داشتيم. <img src="images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" /><br />
با يك استاد توپ و با سواد به نام استاد گٌلي. (دکترای ریاضی دارن ایشون) <img src="images/smilies/lightbulb.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Idea" title="Idea" /> همانروز اول از ما يك امتحان گرفت و اين امتحان به ضرر كساني كه رشتة رياضي نبودند شد.<img src="images/smilies/angry.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angry" title="Angry" /> چون سوالات استاد گلي را فقط رشته هاي رياضي توانستند حل كنند و رشته هاي ديگر مجبور به گذراندن پيشنياز شدند و مبلغ اون زمون فکر کنم 60 هزار تومان اضافه بر سازمان به دانشگاه پرداختند. من هم چون رشته رياضي فيزيك بودم شانس آوردم و پول ندادم. <img src="images/smilies/biggrin.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Big Grin" title="Big Grin" /> <br />
ولي ترم اول حالگيري ترين ترم بود. چون بعد از چند سال دوري از درس دوباره به سراغ درس رفته بوديم و مجبور شديم درسهاي رياضي و فيزيك دوره دبيرستان را دوباره مرور نمائيم.</div></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[روزي كه براي اولين بار براي پيدا كردن محل دانشگاه به تيران رفتم]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=5</link>
			<pubDate>Wed, 02 Oct 2013 19:07:16 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=5</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;">مجددا سلام <br />
اينبار مي خام خاطره روزي رو كه فرداش قرار بود بريم دانشگاه براتون بنويسم. ساعت 4 بعد از ظهر سال 1381 زمستان قرار گذاشتيم كه بيان دنبالمون كه بريم تيران و كرون كه ببينيم دانشگاه تازه تاسيس كجاست. اول كاري كه راه افتاديم يك تصادف كوچيك (سپر به سپر ) داشتيم كه با يك آدم <img src="images/smilies/angry.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angry" title="Angry" /> (خدا خیرش بده. هم مقصر شد هم بعدش به التماس افتاد. مردم می گفتن چیزی نشده بیا برو می گفت نه جان تو نمیشه باید وایسیم پلیس بیاد.) طرف بوديم و مارا حدود يك ساعت معطل كرد. چون ما كار داشتيم و بايد تا هوا روشن بود (اين نكته را هم بگويم كه وسط زمستان بود و هوا هم بسيار سرد بود) به تيران مي رسيديم همش كوتاه مي يومديم ولي اين مرد فكر مي كرد كه چون ما كوتاه مي آييم ما مقصريم. سرتان را درد نيارم پليس اومد و آن مرد تقصير كار اعلام شد و پليس مي خواست يك كپن از بيمه آن مرد به ما بدهد. ولي ما نگرفتيم و بعد از كلي اتلاف وقت به طرف تيران راه افتاديم.<img src="images/smilies/exclamation.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Exclamation" title="Exclamation" /> و حالا قسمت دوم اتلاف وقت زماني بود كه ما را به خاطر نبستن كمر بند ايمني متوقف كردند و  . . . . . <img src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" />آنجا هم يك پانزده دقيقه اي معطل شديم. نهايتا زماني به تيران رسيديم كه تقريبا آخرهاي روشني هوا بود. خيلي دنبال دانشگاه گشتيم ولي چون ساختمان جديد دانشگاه تازه تاسيس بود هيچكس از محل دقيق آن خبري نداشت.<img src="images/smilies/cool.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Cool" title="Cool" /><br />
بالاخره خسته و نااميد رفتيم پهلوي يك صاحب آژانس. از آن آقاياني كه آنجا بودند هم سوال كرديم. ولي آنها هم خبري نداشتند. ولي وقتي فهميدند كه ما از راه دور آمده ايم همانجا ما را نگه داشتند و آن بنده خدا(صاحب محترم آژانس فروزان تیران) آنقدر به اين طرف و آن طرف زنگ زد تا بالاخره آدرس دانشگاه را براي ما پرسيد و در آن شب سرد گرماي برخورد آن مرد بزرگوار <img src="images/smilies/heart.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Heart" title="Heart" />چنان من را گرم كرد كه گوئي در شهر و ديار خود هستم. بله اين اولين برخورد من با مردم خونگرم شهرستان تيران و كرون بود. <img src="images/smilies/rolleyes.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rolleyes" title="Rolleyes" /><br />
 اين برخورد براي من درسي شد تا در حد توان به افرادي كه به من رجوع مي كنند از ته دل كمك نمايم و به اين نتيجه رسيدم كه حس انساندوستي هنوز از بين نرفته است.<img src="images/smilies/angel.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angel" title="Angel" /></div></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;">مجددا سلام <br />
اينبار مي خام خاطره روزي رو كه فرداش قرار بود بريم دانشگاه براتون بنويسم. ساعت 4 بعد از ظهر سال 1381 زمستان قرار گذاشتيم كه بيان دنبالمون كه بريم تيران و كرون كه ببينيم دانشگاه تازه تاسيس كجاست. اول كاري كه راه افتاديم يك تصادف كوچيك (سپر به سپر ) داشتيم كه با يك آدم <img src="images/smilies/angry.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angry" title="Angry" /> (خدا خیرش بده. هم مقصر شد هم بعدش به التماس افتاد. مردم می گفتن چیزی نشده بیا برو می گفت نه جان تو نمیشه باید وایسیم پلیس بیاد.) طرف بوديم و مارا حدود يك ساعت معطل كرد. چون ما كار داشتيم و بايد تا هوا روشن بود (اين نكته را هم بگويم كه وسط زمستان بود و هوا هم بسيار سرد بود) به تيران مي رسيديم همش كوتاه مي يومديم ولي اين مرد فكر مي كرد كه چون ما كوتاه مي آييم ما مقصريم. سرتان را درد نيارم پليس اومد و آن مرد تقصير كار اعلام شد و پليس مي خواست يك كپن از بيمه آن مرد به ما بدهد. ولي ما نگرفتيم و بعد از كلي اتلاف وقت به طرف تيران راه افتاديم.<img src="images/smilies/exclamation.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Exclamation" title="Exclamation" /> و حالا قسمت دوم اتلاف وقت زماني بود كه ما را به خاطر نبستن كمر بند ايمني متوقف كردند و  . . . . . <img src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" />آنجا هم يك پانزده دقيقه اي معطل شديم. نهايتا زماني به تيران رسيديم كه تقريبا آخرهاي روشني هوا بود. خيلي دنبال دانشگاه گشتيم ولي چون ساختمان جديد دانشگاه تازه تاسيس بود هيچكس از محل دقيق آن خبري نداشت.<img src="images/smilies/cool.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Cool" title="Cool" /><br />
بالاخره خسته و نااميد رفتيم پهلوي يك صاحب آژانس. از آن آقاياني كه آنجا بودند هم سوال كرديم. ولي آنها هم خبري نداشتند. ولي وقتي فهميدند كه ما از راه دور آمده ايم همانجا ما را نگه داشتند و آن بنده خدا(صاحب محترم آژانس فروزان تیران) آنقدر به اين طرف و آن طرف زنگ زد تا بالاخره آدرس دانشگاه را براي ما پرسيد و در آن شب سرد گرماي برخورد آن مرد بزرگوار <img src="images/smilies/heart.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Heart" title="Heart" />چنان من را گرم كرد كه گوئي در شهر و ديار خود هستم. بله اين اولين برخورد من با مردم خونگرم شهرستان تيران و كرون بود. <img src="images/smilies/rolleyes.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rolleyes" title="Rolleyes" /><br />
 اين برخورد براي من درسي شد تا در حد توان به افرادي كه به من رجوع مي كنند از ته دل كمك نمايم و به اين نتيجه رسيدم كه حس انساندوستي هنوز از بين نرفته است.<img src="images/smilies/angel.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angel" title="Angel" /></div></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[روزی که در دانشگاه قبول شدم (تاریخ نوشتن خاطره مربوط به 1384/04/20 می باشد)]]></title>
			<link>https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=4</link>
			<pubDate>Wed, 02 Oct 2013 18:54:46 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.a00b.com/showthread.php?tid=4</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;">سلام<br />
ميخام  جريان روزي كه خبر قبولي دانشگاه را خوندم رو براتون بنويسم. (البته مربوط به دوره دیپلم به کاردانی میشه که حدودای سال 81 بود)<br />
ساعت حدوداي 6 بعد از ظهر بود كه از محل كار (گروه صنعتی کهرنگ که اونموقع مسئول تعمیرات و نگهداری کامپیوترهای شرکت و مسئول بازاریابی خارجی بودم) به وسط شهر رفتم. البته خبر نداشتم كه قرار است آنروز جواب پذيرفته شدگان دانشگاه ما را بدهند.<img src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" /><br />
 همينطور از كنار يك دكه روزنامه فروشي داشتم رد مي شدم كه چشمم به جواب پذيرفته شدگان دانشگاه افتاد. يهو هل كردم و دهنم خشك شد. با خودم گفتم اگه قبول نشده باشم چي؟؟؟؟؟؟؟ <img src="images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" /><br />
با هزار جون كندن روزنامه رو خريدم و راه افتادم . همش دل دل مي كردم. اول رفتم سلموني. گفتم خوب حالا مي رم و اونجا حتما چند نفر جلو تر از من تو نوبتند و من مي تونم اسامي رو بخونم. ولي از شانس من هيشكي اونجا نبود. رفتيم و يك سر و ساموني به موهامون داديم و راه افتاديم. از ترس حدود چهل و پنج دقيقه پياده روي كردم و جرات نداشتم كه روزنامه رو باز كنم و بخونم. سوار تاكسي شدم و راه افتادم . با خودم گفتم كه در تاكسي نگاه مي كنم. ولي خيلي زود به مقصد رسيديم و هنوز صفحه دوم رو نخونده پياده شدم. گفتم خوب برم ساندويچي و يك چيزي سفارش بدم و در مدت آماده شدن غذا ، مي توانم اسامي را بخوانم. غذا را سفارش دادم و مشغول خواندن اسامي شدم. قلبم همينطور داشت تند تند ميزد. <br />
فكرم هم به هزار جا مي رفت كه اگه اين بار هم قبول نشوم چه خواهد شد سعديا كه چي چي شود حافظا. صفحه به پايان رسيد و از اسم من خبري نبود. خيلي حالم گرفته شد. ناگهان ديدم كه در حدود يك صفحه اسم از لحاظ الفبايي جامپ شده كه فكر كنم همان جناب روزنامه فروش مي دانسته كه من چه حالي دارم و خواسته بيشتر حال گيري كنه. به هر حال روزنامه ها را روي ميز ساندويچ فروشي پهن كردم و شروع كردم به پيدا نمودن نام خودم. <br />
از بد شانسي دو اسم ديگر نيز همنام من درست قبل از من بودند كه وقتي نام خودم را بعد از آنها خواندم گفتم حتما آن هم يكي ديگر است . ولي وقتي شماره شناسنامه و نام پدر را خواندم متوجه شدم كه درست است و من هم به آرزوي خود رسيده ام. (البته اون زمون یعنی سال 81 دانشگاه رفتن خیلی سخت بود و مثل الان نبود که مفتی مفتی مفتی دانشجو میگیرن.)<img src="images/smilies/lightbulb.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Idea" title="Idea" /><br />
از خوشحالي اومدم ساندویچم و ببخشم به یه بنده خدا که اون هم قبول نکرد. <br />
فرداي آن روز تمام ايران (خاله ، دایی ، مادر بزرگ ، پدربزرگ و . . .) فهميدند كه من در دانشگاه قبول شده ام. . . . . . . . .<img src="images/smilies/cool.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Cool" title="Cool" /></div></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: justify;">سلام<br />
ميخام  جريان روزي كه خبر قبولي دانشگاه را خوندم رو براتون بنويسم. (البته مربوط به دوره دیپلم به کاردانی میشه که حدودای سال 81 بود)<br />
ساعت حدوداي 6 بعد از ظهر بود كه از محل كار (گروه صنعتی کهرنگ که اونموقع مسئول تعمیرات و نگهداری کامپیوترهای شرکت و مسئول بازاریابی خارجی بودم) به وسط شهر رفتم. البته خبر نداشتم كه قرار است آنروز جواب پذيرفته شدگان دانشگاه ما را بدهند.<img src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" /><br />
 همينطور از كنار يك دكه روزنامه فروشي داشتم رد مي شدم كه چشمم به جواب پذيرفته شدگان دانشگاه افتاد. يهو هل كردم و دهنم خشك شد. با خودم گفتم اگه قبول نشده باشم چي؟؟؟؟؟؟؟ <img src="images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" /><br />
با هزار جون كندن روزنامه رو خريدم و راه افتادم . همش دل دل مي كردم. اول رفتم سلموني. گفتم خوب حالا مي رم و اونجا حتما چند نفر جلو تر از من تو نوبتند و من مي تونم اسامي رو بخونم. ولي از شانس من هيشكي اونجا نبود. رفتيم و يك سر و ساموني به موهامون داديم و راه افتاديم. از ترس حدود چهل و پنج دقيقه پياده روي كردم و جرات نداشتم كه روزنامه رو باز كنم و بخونم. سوار تاكسي شدم و راه افتادم . با خودم گفتم كه در تاكسي نگاه مي كنم. ولي خيلي زود به مقصد رسيديم و هنوز صفحه دوم رو نخونده پياده شدم. گفتم خوب برم ساندويچي و يك چيزي سفارش بدم و در مدت آماده شدن غذا ، مي توانم اسامي را بخوانم. غذا را سفارش دادم و مشغول خواندن اسامي شدم. قلبم همينطور داشت تند تند ميزد. <br />
فكرم هم به هزار جا مي رفت كه اگه اين بار هم قبول نشوم چه خواهد شد سعديا كه چي چي شود حافظا. صفحه به پايان رسيد و از اسم من خبري نبود. خيلي حالم گرفته شد. ناگهان ديدم كه در حدود يك صفحه اسم از لحاظ الفبايي جامپ شده كه فكر كنم همان جناب روزنامه فروش مي دانسته كه من چه حالي دارم و خواسته بيشتر حال گيري كنه. به هر حال روزنامه ها را روي ميز ساندويچ فروشي پهن كردم و شروع كردم به پيدا نمودن نام خودم. <br />
از بد شانسي دو اسم ديگر نيز همنام من درست قبل از من بودند كه وقتي نام خودم را بعد از آنها خواندم گفتم حتما آن هم يكي ديگر است . ولي وقتي شماره شناسنامه و نام پدر را خواندم متوجه شدم كه درست است و من هم به آرزوي خود رسيده ام. (البته اون زمون یعنی سال 81 دانشگاه رفتن خیلی سخت بود و مثل الان نبود که مفتی مفتی مفتی دانشجو میگیرن.)<img src="images/smilies/lightbulb.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Idea" title="Idea" /><br />
از خوشحالي اومدم ساندویچم و ببخشم به یه بنده خدا که اون هم قبول نکرد. <br />
فرداي آن روز تمام ايران (خاله ، دایی ، مادر بزرگ ، پدربزرگ و . . .) فهميدند كه من در دانشگاه قبول شده ام. . . . . . . . .<img src="images/smilies/cool.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Cool" title="Cool" /></div></span>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>