ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
قصص القرآن
02-07-2020, 12:38 AM
ارسال: #1
قصص القرآن
بسم الله الرحمن الرحيم
تذكر لازم:
در اواخر تابستان سال 1346 خورشيدي دانشمند محترم و دوست عزيز و گرامي ما جناب آقاي حاج سيد محمد باقر موسوي همداني كه يكي از فضلاي برجسته و فعال اين عصر به شمار است بحجرة اينجانب آمدند و اوراقي ارائه نموده فرمودند ترجمة كتاب قصص القرآن استاد محمد احمد جاد المولي است، در فرصت كوتاهي كه نصيبم شد آنرا بپارسي درآورده و با بياني ساده و شيرين ترجمه كردم. آنگاه اضافه فرمودند كه هرچند مؤلف در اين كتاب سبك نوي به كار برده و مطالب آموزندة تاريخ را با قلمي اديبانه به صورت داستان و قصه درآورده و از اين رو كتابش بسيار جالب توجه و خواندني گشته اما از نقص و اشتباه خالي نيست و احتياج فراوان به نقد و اصلاح دارد و مطالبش ناگزير بايد بررسي و انتقاد شود و اين خود در گرو وقت مناسبي است، و چنانكه گمان مي رود مرا مجال آن نخواهد بود و از عهدة وقت و حوصله اينجانب خارج است و آنچه با خود انديشيدم جز تو كسي را شايسته اين امر نديدم ناچار اين كار بايد به دست و همت والاي تو انجام شود. سپس اوراق را بحقير سپرده و تأكيد فرمودند تا هر چه زودتر بدان اقدام شود.
نگارنده با اين كه هميشه خواستار طبع و نشر كتب سودمند بوده و هستم نخست از جهاتي اين پيشنهاد را نپذيرفته از قبول آن امتناع مي ورزم زيرا كتاب هاي فراواني در اين موضوع انتشار يافته كه از همه نيكوتر قصص قرآن دانشمند معظم جناب آقاي «سيد صدر الدين بلاغي» است و بشيوه اي ساخته و پرداخته شده كه مجالي براي همگنان باقي نمانده و يكي از بهترين كتب ادبي و فرهنگي اين روزگار به شمار مي رود. دوم مشاغل زيادي كه اوقات شبانه روز اينجانب را فراگرفته بود و فرصتي براي پرداختن بدينكار باقي نبود. لذا تا چندي از اقدام بدين امر خودداري كرده و از انجام آن سرباز مي زدم و در عين حال از تعويق و بجا نياوردن سفارش دوست عزيزم نيز اكراه داشتم.
و از سوي ديگر هر روز با خطاهائيكه در كتب قصص انبياء بويژه آن ها كه بقلم روز و سبك رمانتيك تأليف شده بود روبرو شده بودم و در هنگام مطالعه اغلب آن ها را خاي از لغزش و اشتباه و نقص نمي يافتم زيرا عموماً بتواريخي اعتماد كرده اند كه با صدها غرض و سوء نيت تأليف شده و در نظر مطلعين هيچگونه اعتبار تاريخي ندارد و هر كدام آن ها خود داراي هزاران خرافه و موهوم است. اگر چه برخي از معاصرين آن كتب را از كهن ترين اسناد تاريخ اسلام پنداشته و مقالات تاريخي خود را به گمان خود از آن ها نقل نموده باشد.
بخصوص كتاب استاد جاد المولي كه اشتباهات و نواقص زيادي داشت و لازم بود كه در جائي گفته شود تا موجب گمراهي ديگران نگرد. چون وي در قصص انبياي پيشين غالباً اعتماد بر اسرائيليّات كرده و يا اين كه كتاب خود را قصص قرآن ناميده داستان هايي را كه در قرآن اشاره اي بدان ها نشده و از كتب مقدسه يهود است بدون ذكر سند نقل كرده و پاره اي از قصه ها را به طريق كتب يهود و مخالف قرآن آورده، و در نقل داستان هاي دوران اسلامي باجمال پرداخته، و از مبعث پيغمبر اسلام و نزول وحي و دعوت قريش و مبارزات سيزده سالة آن حضرت در مكة معظمه جز قصه بلال حبشي و قسمتي از معراج و هجرت سخني بميان نياورده و نيز قضاياي پس از هجرت را كاملاً ناقص گذاشته است، با اين كه شايد نيمي از قرآن اختصاص بدين امور دارد و قصص پيغمبران گذشته و امم آن ها در ضمن براي توجه مردم و با تسليت رسول خدا  و يا عبرت ديگران تطفلي ذكر شده است و نيز كتاب جناب آقاي بلاغي منحصر به قصص دوران قبل از اسلام است و قسمت داستان هاي اسلامي آن كه به مراتب از قصص انبياء پيشين از نظر آموزندگي عاليتر و بهتر است هنوز منتشر نگشته از اين رو حاجت بمانند چنين كتابي كاملاً باقي بود.
اين جهات از يك سو و اصرار دوستان خاصه جناب آقاي موسوي از سوي ديگر حقير را بر آن داشت كه چند روزي از ايام عمر كوتاه خويش بدينكار پردازم و آنرا بر مشاغل ديگر مقدم دارم.
سرانجام بحول و قوه و ياري خدا تصميم گرفتم و كتابرا تصحيح و نواقص را تكميل و اشتباهات را در پاورقي تذكر دادم و مطالب بي فائده اي كه از غير قرآن نقل شده بود حذف و بجاي آن موضوعات سودمند را با اشاره بمآخذ آنها آوردم، و در هركجا احتياج به شرح بيشتري بود در حاشيه توضيح دادم، و سيره رسولخدا را از بعثت تا رحلت نگاشته بدان افزودم. و قضايايي را كه استاد جادالمولي آورده بود بنوبه خويش ذكر كردم و چنان در كتاب استاد جادالمولي تصرف شده كه نمي توان اين كتابرا ترجمه آن دانست و لذا آنرا ترجمه و اقتباس گفتم تا امر مشتبه نشود و اشكالي بر مترجم محترم وارد نيايد.
و در ضمن براي كمك بخوانندگان عزيز و راهنمايي آن ها نقشه اي از مدينه منوره در عهد رسول خدا  ازكتاب مكه و مدينه استاد احمد ابراهيم شريف و كتاب «في منزل الوحي» اثر دكتر هيكل مصري تهيه كردم و آنرا تكميل و تصحيح نموده به كتاب ملحق ساختم و چند سطري در توضيح آن نگاشتم. اميد است مورد قبول پروردگار و استفاده جوانان به ويژه دانشجويان واقع گردد.
علي اكبر غفاري
عفي عنه
1347 ش



==================================================
طراحی وب سایت
پروژه های برنامه نویسی تجاری
دانلود پروژه های ASP.NET وب سایتهای آماده به همراه توضیحات
دانلود پروژه های سی شارپ و پایگاه داده SQL Server همراه توضیحات و مستندات
دانلود پروژه های UML نمودار Usecase نمودار class نمودرا activity نمودار state chart نمودار DFD و . . .
دانلود پروژه های حرفه ای پایگاه داده SQL Server به همراه مستندات و توضیحات
پروژه های حرفه ای پایگاه داده Microsoft access به همراه مستندات و توضیحات
دانلود پروژه های کارآفرینی
دانلود گزارشهای کارآموزی کارورزی تمامی رشته های دانشگاهی
قالب تمپلیت های آماده وب سایت ASP.NET به همراه Master page و دیتابیس
برنامه های ایجاد گالری عکس آنلاین با ASP.NET و JQuery و اسلایدشو به همراه کد و دیتابیس SQL کاملا Open Source واکنشگرا و ساده به همراه پایگاه داده
==================================================
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
02-07-2020, 12:39 AM
ارسال: #2
خلقت آدم
بسم الله الرحمن الرحيم

خلقت آدم
خداي متعال زمين را در دو روز آفريد، و در آن كوه ها قرار داد، و آنرا در ميان همة كرات پر بركت نمود و در چهار روز رزق هر جنبندة محتاج روزي را تقدير كرد، آنگاه بآسمان كه در آن موقع بصورت گازي بود بپرداخت، پس آسمان و زمين را گفت بايد خواه ناخواه بياييد، گفتند از سر طاعت و فرمانبرداري آمديم.
آنگاه بعرش پرداخت و آفتاب و ماه را مسخر فرمود، و آن دو را محكوم كرد تا هر يك براي مدتي معين بجريان بيفتد، آنگاه فرشتگان را كه همواره او را با حمد او تسبيح مي گويند و اسم او را تقديس و او را به خلوص عبادت مي كنند بيافريد.
و سپس اراده و مشيتش تعلق گرفت و حكمتش اقتضا كرد كه آدم و ذرية او را بيافريند تا در زمين ساكن گشته و آنرا را آبادان سازند، ملائك را از تصميم خود خبر داد كه بزودي مخلوق ديگري خلق ميكند كه در زمين به تكاپو برخيزند و بهر سويش روان شوند، و نسل خود را در اطراف آن بپراكنند، و از روئيدنيهايش بخورند و خيراتي را كه در شكم آن است استخراج كنند و دسته دسته جانشين يكديگر شوند.
ملائكه كه خداوند ايشان را براي عبادت برگزيد و نعمت خود را بر آنان فراوان كرده و مشمول فضل خود قرارشان داده و بخوشنودي خود موفقشان فرموده و بسوي اطاعت خود هدايتشان كرده بود چون اين خبر را شنيدند ترسيدند مبادا اين تصميم جهت تقصيري اتخاذ شده باشد كه از آنان سر زده، و يا فردي از افراد ايشان مخالفتي كرده باشد.
لذا بدون درنگ در مقام تبرئه خود بر آمده گفتند چگونه خواهي بندگاني غير ما خلق كني و حال آنكه ما همواره بحمد تو تسبيح گوي تو بوده و ترا تقديس مي كرده ايم؟ علاوه اين بندگاني كه مي خواهي خلق كني و در زمين خليفه خود قرارشان دهي بطور مسلم بر سر آن منافعي كه تو در زمين قرار داده اي اختلاف خواهند كرد، و در ربودن آن از يكديگر فساد برخواهند انگيخت و خونهايي بسيار خواهند ريخت و جان هايي پاك و بي گناهي را نابود و تباه خواهند ساخت.
فرشتگان اين گفتار را بمنظور بر طرف ساختن شبهه و وسوسه بميان آوردند، و يا باين اميد آن را پيش كشيدند كه شايد بدين وسيله خود را خليفه در زمين كنند، چون فكر مي كردند كه ايشان از هر جنس جنبنده ديگر در رعايت نعمت خداوند سبقت داشته و بمعرفت حق او اولي هستند، نه اين كه در حكمت خدا شك داشته و خواسته باشند باين وسيله عمل خداوند را ناپسند دانسته و يا خليفة او و ذرية او را عيب جويي كرده باشند، چون فرشتگان اولياء خدا و مقربين درگاه او و بندگان محترم اويند، و هرگز خلاف گفته او كلامي ندارند و همواره بفرمان او عمل مي كنند. لذا خدايتعالي هم جوابي كه بايشان داد جوابي بود كه شبهة ايشان را برطرف سازد، و دلهايشان را آرامش بخشد.
خداي تعالي فرمود: من در اين باره مصالحي مي بينم كه شما بدان وقوفي نداريد پس بزودي نسلي را كه خواسته ام خليفة من باشند پديد آورم، و شما هم بزودي بحكمت آن واقف خواهيد شد، و آن مصالحي را كه بر شما پوشيده بود درك خواهيد نمود پس وقتي پيكرة او را پرداخته و از روح خود در آن پيكره دميدم شما بي درنگ در برابرش بسجده در آئيد. «فإذا سوَّيته و نفخت فيه من روحي فقَعوا له ساجدين».
خدايتعالي پيكرة آدم را از گلي خام و ريخته شده معتدل و موزون خلق فرمود آنگاه از روح خود در آن دميد، و جان در همه جاي آن پيكر دويدن گرفت انساني تمام عيار و كامل شد، سپس ملائكه را دستور داد تا او را سجده كنند، همه با خضوع فرمان پروردگار خود را اطاعت نموده نزد آدم آمدند، و او را تعظيم كرده صورت ها بخاك نهادند.
از ميان ايشان تنها ابليس فرمان خداي را عصيان كرده و از فرمانبرداري او سر پيچيد، آري از خضوع در برابر آدم استكبار كرده و از كافران شد.
خداوند از او سبب امتناع و حكمت تخلفش را سوال كرده پرسيد: چه چيز را ترا از سجده در برابر كسي كه من بدست قدرت آفريدم باز داشت؟ آيا استكبار كردي يا آنكه خود بزرگتر از آني كه مرا اطاعت كني؟» ابليس كه خود را از جهت گوهرة ذات بهتر از آدم مي پنداشت و خيال ميكرد هيچ موجودي بقدر و منزلت او نيست در جواب گفت «من از او برترم، تو مرا از آتش و او را از خاك آفريدي».
بهمين صراحت عصيان و مخالفت و بهتان خود را آشكار ساخت، و از امر خدا سر باز زده از سجده براي كسي كه دست قدرت اويش آفريد استنكاف ورزيد و كافر گشت.
خداوند او را بخاطر عصيان و مخالفتش مجازات نموده به وي فرمود: «از بهشت بيرون شو كه تو راندة درگاهي، و دوري از رحمت من تا روز جزا بر تو است» «فاخرج فانّك رجيم و إنَّ عليك لعنتي إلي يوم الدِّين»
ابليس از پروردگارش درخواست كرد كه او را تا روز قيامت زنده بدارد، خداوند در جوابش فرمود: «آري تو تا روزي معلوم و زماني معين مهلت داري» ابليس بجاي اين كه فضل خدايرا را كه درخواستش را اجابت فرموده و آرزويش را تحقق داد شكرگزاري كند كفران نعمت نموده و گفت: بخاطر اين كه مرا گمراه ساختي من به يقين بر سر صراط مستقيم و راه راست تو بانتظار بندگانت مي نشينم و براي گمراه ساختن ايشان كمين كرده و دراين باره منتهي كوشش خود را بكار مي برم «از پيش و پشت سر» و راست و چپشان درآمده اغفالشان مي نمايم و كاري خواهم كرد كه تو بيشتر ايشانرا وظيفه شناس و شكرگزار نيابي».
خداوند ابليس را از رحمت خود دور ساخته و عمرش را طولاني كرد و فرمود: هر كار مي خواهي بكن، و بهمان راه شري كه براي خود اختيار كردي برو «و با صوت خود هر كه را از ايشان كه توانستي از پيمودن صراط مستقيم سست كن، و پياده نظام و سواره نظام لشكر خود را بر سر ايشان بتاز، و در اموال و اولادشان شركت كن، و وعده هاي دروغينشان داده، و بآرزوهاي دور و دراز اميدوارشان ساز، اما اين را هم بدان كه من آن افرادي را كه داراي اعتقاد صحيح و عزم راسخ باشند و بخلوص هم مرا بندگي كنند بدست تو نمي سپارم، و ترا بر آنان چيره نمي سازم، اينگونه افراد دلهايشان از تو برگشته و گوشهايشان از شنيدن حرفهايت بسته است، و در مقابل اغواي آن افرادي هم كه خواسته ام بدست تو گمراه شوند حساب سختي و كيفر بزرگي خواهي داشت، من دوزخ را از تو و از آن هايي كه تو را پيروي مي كنند پر خواهم كرد.
فرشتگان بر آدم سجده كرده و بر خلاف پندار سابقشان بفضيلت او گواهي داده اعتراف كردند كه او بهتر از آن ها و به درگاه خدا نزديك تر از ايشان است، و اگر خداوند علم آدم را برخ فرشتگان كشيد شايد براي اين بود كه فرشتگان از جهت علم و فهم و درايت خود را بهتر از آدم مي پنداشتند، لذا خداوند از نور علم خود پرتوي بدل آدم تابانيده أسماء كائنات را بوي بياموخت و سپس آن كائنات را بر ملائكه عرضه داشته فرمود: «اگر راست مي گفتيد مرا از اسماء اين ها خبر مي داديد» اين را گفت تا ملائكه را بعجز و قصور علمشان واقف سازد و بدانند كه انتخاب آدم براي خلافت بيهوده نبوده بلكه حكمت اقتضاي آنرا داشته است.
فرشتگان در برابر اين صحنه مبهوت مانده و هر چه خواستند از زواياي دلهايشان پاسخي براي آن تهيه كنند و انكار قبلي را دنبال نمايند جوابي نيافتند بناچار بعجز و قصور خود اعتراف كرده گفتند: «منزَّهي تو، و ما جز آنچه كه تو ما را آموختي علمي نداريم، توئي آري توئي دانا و حكيم». «سبحانك لا علم لنا إلّا ما علّمتنا إنّك أنت العليم الحكيم».
وقتي آدم مشمول فيض پروردگار گشت و از نور علم او بهره اي يافت خداوند دستورش فرمود تا فرشتگان را بآن اسراري كه از گفتن آن عاجز ماندند خبر دهد، و بدين وسيله برتري خود را روشن، و حكمت استخلاف خود را بيان نمايد، و چون آدم بيان كرد خداوند بفرشتگان خود فرمود: «بشما نگفتم كه من بغيب آسمان ها و زمين آگهم، و آنچه راكه شما اظهار مي كنيد و يا كتمان ميسازيد همه را مي دانم؟» اينك به فضيلت او و سر خلقتش و حكمت استخلافش واقف شديد؟
خدايتعالي پس از آنكه ابليس را مشمول عذاب خود دانست و نعمتش را از وي سلب كرد آدم را مورد عنايت خود قرار داده او و همسرش را در بهشت جاي داد، و بوي وحي كرد كه نعمت مرا بياد آر، من تو را بفطرت بديعي خلق كرده و بمشيت خود تو را بشري تام الخلقه قرار دادم، و از روح خود در تو دميدم، ملائكه خود را بسجدة تو وادار ساختم و پرتوي از علم خود بتو افاضه كردم، و بخاطر تو ابليس را از رحمت خود مأيوس ساخته او را بكيفر نافرمانيش لعنت كردم، و اين بهشت را كه خانة جاويد است مقام و منزل تو قرار دادم، تو نيز اگر اطاعت كردي در اين بهشت جاويدانت مي كنم، وگرنه از خانه ام بيرون رانده، البته اين را هم فراموش مكن كه ابليس دشمن تو و همسر تو است، زنهار كه از بهشت بيرونت نسازد و بدبختت نگرداند.
خدايتعالي استفاده از همة انواع خوردني هاي بهشت را بر آن دو مباح ساخت از درختان بيشمار بهشت تنها خوردن از يك درخت را قدغن كرد، و براي اين كه فردا نگويند ما آن درخت را نمي شناختيم باشاره آنرا معين و مشخص فرمود، تا شك و ترديدي براي ايشان باقي نماند، و در آخر ايشان را در برابر تخلف كردن و خوردن از آن بدخول در زمرة ستمگران تهديد، و در مقابل اطاعت كردن و نخوردن از آن بدوام نعمت هاي بهشت و اين كه هيچگاه گرسنه و عريان نشوند نويد داد، و فرمود: تو و همسرت در بهشت جاي گيريد و براحتي هر چه مي خواهيد بخوريد، و باين درخت نزديك نشويد، كه اگر نزديك شديد از ستمگران خواهيد بود و اگر اطاعت كرديد جاويد در بهشت خواهيد ماند و در نتيجه هيچگاه گرسنه و عريان نخواهيد شد و بهيچوجه دچار تشنگي و حرارت آفتاب نخواهيد گشت.
آدم در بهشت منزل كرده و باستفاده از لذَّات آن (كه هر چه انسان بخواهد و چشم از ديدنش لذت برد در آن هست) پرداخت و شايد باتفاق همسرش از گردش در ميان درختان و نشستن در زير سايه آن ها و چيدن گل ها و ميوه ها و آشاميدن از آب هاي گواراي آن تمتع برده باشد، و بهر حال مدتي اين دو تن از سعادت زندگي برخوردار بودند، و اين كار بر ابليس گران آمد پيش خود گفت كه اين آدم باعث شد كه وي از آن مقام بلندي كه داشت ساقط شده و مطرود از رحمت خدا و راندة از بهشت و از مقام رضاي پروردگار گردد، در نتيجه كفر باطني و خبث درونيش آشكار گردد. لذا با خود انديشيد كه بايد از او انتقام گرفته و كاخ سعادتش را واژگون سازم براي اين منظور آرام آرام بدرون بهشت در آمده پنهان از عمال بهشت با وي طرح دوستي ريخت، و چنان وانمود كرد كه در دوستي او صادق و در خير خواهيش كاملاً اخلاص دارد و تا آنجا كه توانست در بدست آوردن دل او سعي كرده از بكار بردن هيچ مكر و حيله اي فرو گذاري ننموده تا سرانجام باو و همسرش قبولانيد كه براي آن دو دوست مشفقي است به حديكه از زوال نعمتشان ناراحت مي شود، آنگاه گفت: «اينكه پروردگار شما از خوردن محصول اين درخت نهيتان كرده از اين جهت بوده كه نمي خواسته شما دو فرشته باشيد و يا در بهشت جاويد بمانيد» چون اين درخت مخصوص اين دو طايفه است.
و چون فهميدكه دسيسه اش كارگر نيفتاد و بدهكار حرفها و پذيرفتن نصايحش نيست براي اين كه حسن نيّت و صحّت نظريّه خود را تأكيد كرده باشد سوگند ياد كرد كه من اين حرف را از روي نصيحت و خير خواهي گفتم و هيچ قصد سوئي ندارم.
گر چه در قرآن بيش اين نيامده ولكن معلوم است كه وي براي يكسره كردن كار حرفهاي ديگري هم زده، و در فريب دادن آدم و همسرش اصرار زياد ورزيده، خوش بوئي و خوشمزگي و خوش رنگي ميوة آن درخت را در نظر آن دو زينت داده، و بهر حال كار خود را كرد و آن دو را با چرب زباني هاي خود و وعده هاي شيرين و فريبنده كه داده بود بفريفت و بالاخره شد آنچه نبايد مي شد.
و بهمين جرم2 خداوند نعمت خود را از ايشان سلب كرده از سكونت در بهشت محرومشان ساخت و فرمود: «آيا شما را از نزديك شدن باين درخت نهي نكردم؟ و آيا به شما نگفتم كه شيطان دشمن روشني است براي شما؟» «ألم أنهكما عن تلكما الشجره و أقل لكما إنَّ الشيطان لكما عدوٌّ مبين» آدم و همسرش از كرده خود پشيمان شده بدرگاه خدا روي آورده و گفتند: «پروردگار ما بخود ستم كرديم و اگر تو ما را نبخشي و بما رحم نياوري بطور مسلم از زيانكاران خواهيم بود «قالا ربّنا ظلمنا أنفسنا و إن لم تغفر لنا و ترحمنا لنكوننَّ من الخاسرين» خداوند در جوابشان فرمود شما همگي از بهشت بيرون شويد و همچنان با هم دشمن باشيد، براي شما تا مدتي در زمين قرار و زندگي خواهد بود».
خداوند از جرم آدم و همسرش درگذشت و لغزش آن دو را ببخشيد، و بدين وسيله آنان را خوشحال و وسيله روشني چشمشان را فراهم كرده در نتيجه بار ديگر اميد به اينكه باز هم در بهشت بمانند در دلهايشان زنده شد، خداوند كه از اين برق اميديكه در دل آن ها زد كاملاً آگاه بود، دستور داد تا از بهشت فرود آيند و آن دو را براي اين كه از فتنة ابليس و پذيرفتن دعوتش برحذر بدارد خبر داد كه بزودي نائرة دشمني ابليس با شما بالا خواهد گرفت.
خدايتعالي براي زندگي آدم در زمين برنامه ها و هدفهايي تنظيم كرده اشتياق رسيدن به آن هدف ها را در دلش نهاد، تا براي رسيدن به آن بكار افتد، و نيز او را خبر داد كه ديگر نعيم خالص و راحت تام و تمام بهشت بپايان رسيد، و از اين پس بزندگي ديگري وارد مي شود كه همه شئون آن بر سر دو راهي هدايت و ضلالت و ايمان و كفر و فلاح و خسران قرار دارد، هر كس در اين دو راهي ها راه هدايت خدا را پيروي كند و صراط مستقيمي را كه او معين كرده بپيمايد ترسي از وسوسه و اغواء شيطان نخواهد داشت «و من تبع هداي فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون».
برعكس هر كس از ياد خدا اعراض كند و از راه او منحرف گردد بزودي دچار زندگي تلخ و ناگواري گشته از كساني خواهد شد كه كوشش در زندگيشان بي ثمر است هر چند خود را زرنگ دانسته خيال كند كه عمل نيك همانست كه آنان انجام مي دهند.


==================================================
طراحی وب سایت
پروژه های برنامه نویسی تجاری
دانلود پروژه های ASP.NET وب سایتهای آماده به همراه توضیحات
دانلود پروژه های سی شارپ و پایگاه داده SQL Server همراه توضیحات و مستندات
دانلود پروژه های UML نمودار Usecase نمودار class نمودرا activity نمودار state chart نمودار DFD و . . .
دانلود پروژه های حرفه ای پایگاه داده SQL Server به همراه مستندات و توضیحات
پروژه های حرفه ای پایگاه داده Microsoft access به همراه مستندات و توضیحات
دانلود پروژه های کارآفرینی
دانلود گزارشهای کارآموزی کارورزی تمامی رشته های دانشگاهی
قالب تمپلیت های آماده وب سایت ASP.NET به همراه Master page و دیتابیس
برنامه های ایجاد گالری عکس آنلاین با ASP.NET و JQuery و اسلایدشو به همراه کد و دیتابیس SQL کاملا Open Source واکنشگرا و ساده به همراه پایگاه داده
==================================================
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
02-07-2020, 12:40 AM
ارسال: #3
داستان دو فرزند آدم
داستان دو فرزند آدم
اولين قدمي كه نظام بشريت بسوي كمال خود برداشت باردار شدن حوا بود، حوا در آن ايام در انتظار شكفتن اولين غنچه باغ بشريت و نخستين نفحه از نفحات انسانيت بود، در اين اميد بود كه چه موقع با فرزندان و همسر خود انس گرفته و مي تواند هماي سعادت را بدست آورد، آدم و حوا بسيار علاقمند بودند باينكه هر چند زودتر جگر گوشه هاي خود را در روز زمين مشاهده كرده اقطار زمين را از نسل خود پر ببينند، و در هر ناحيه اي از زمين كه عبور مي كنند چشمشان به فرزندان خود بيفتند كه مشغول زندگي و استفاده از رزق و نعمتهاي خدا هستند، بويژه حوا كه انتظارداشت هر چه زودتر باين آرزو نائل گردد، چيزي نگذشت كه وضع حمل نموده آن رنج و مشقتي كه او و هر مادري در موقع آوردن فرزند مي بيند جبران شد، و چشمش روشن و دلش مسرور گرديد.
حوا قابيل و خواهرش را در يك شكم، و هابيل و خواهرش را در يك شكم زائيد. اين دو برادر و خواهر در زير ساية پدر و مادر رشد مي كردند تا آنكه رفته رفته برونق و نيروي جواني رسيدند، دختران در انتظار شوهر و پسران سرگرم تحصيل روزي بودند، قابيل دركار زراعت و برادرش در كار دام داري و شباني مشغول بود زندگي بسيار آرام و ساده اي داشتند و در كمال سلامت و امنيت بسر مي بردند تا آنكه بحكم روزگار غريزة شهوت در اين دو جوان قوي گشت و بداشتن همسري نيازمند شدند، و رفته رفته اين نياز قوت مي گرفت، و انتظار رسيدن بهمسري كه اضطرابشان را باطمينان مبدل مي سازد ناراحتي ايجاد مي كرد، همه اينها ابزار كار و وسايل جريان يافتن قضاء و قدر الهي بود، چون خداي جلت حكمته از ازل چنين قضا را رانده بود كه نوع بشر در روي زمين بوسيله مال و فرزندان امتحان شده زمين هم از همين راه معمور گشته و زيبايي هاي طبيعي و خداداديش همه آشكار گردد.
همچنانكه قضاي او بر اين رفته كه اين بسيط پهناور در طيول يك خانواده در نيايد بلكه از اين خانواده هزاران خانوار ديگر پديد آمده آراء و تمايلات مختلف و خلقت هاي گوناگون، افرادي سعيد و طوائفي شقي بوجود آيند، لذا بآدم وحي فرستاد تا پسران خود را هر كدام با تؤام1 ديگري عقد ببندد2.
آدم اين وحي را با يكدنيا اميد باطلاع فرزندان خود رسانيد، و اگر چموشي و نفس بشري و ميلش بطرف پرتگاه هاي هلاكت و خسران نبود آدم بآرزوي خود مي رسيد.
لكن چه مي توان كرد كه خدايتعالي بحكمت بالغة خود حرص و طمع را نيز از غرائز بشري كرده، تا هر كس خود را از پيروي شهوت جلوگيري نموده آنرا مهار و عقل را بر هواي نفس مسلط ساخت نجات يافته و از كساني باشد كه خداوند در دنيا و آخرت عزيزشان داشته است، و هر كس عنان شهوت را رها ساخته و زمام هواي نفس را از دست عقل گرفته و بدست حرص سپرد هلاك گشته و از زيانكاراني باشد كه خود را زرنگ پنداشته و گمان مي كنند كار پر فائده آنست كه آنان مي كنند غافل از آنكه هيچ يك از كوشش هاي ايشان به نتيجه نخواهد رسيد.
آري خدايتعالي اين معني را محك انسان و امتحان بشر قرار داد، لذا مي بينيم وقتي آدم وحي خدايرا باطلاع دو فرزند خود رسانيد قابيل كه در مقابل كوران حرص و حسد و شهوت قرار گرفته بود بحكم خدا و پدرش تن در نداد زيرا دختر توأمي قابيل از جهت جمال و زيبائي بپاية توأمي خودش نمي رسيد، او انتظار داشت پدرش خواهر همزاد او را كه زيباتر است همسرش قرار دهد.
معلوم ميشود مسئله زيبائي و جمال كه اين همه نفوس بشري را بروي هم واداشته و بجان هم انداخته است تازگي نداشته، بلكه در همان روزهاي اول خلقت هم شاهكار خود را زده و ميان دو برادر شقاق و بي مهري و نفاق انداخته.
آري قابيل از اطاعت پدر سرباز زده و حكم او را لغو دانست، و اين خود در دل آدم گردبادي بي سابقه ايجاد كرد كه هرگز انتظار آن را نمي برد، از يكطرف ميخواست دل هر دو را بدست آورد، و از سويديگر مايل بود عواطف برادري در ميان آندو پايدار بماند و اين دو هم عجيبي بود كه آدم را متحير ساخته بود، تا آنكه خداوند او را براه نجات هدايت فرمود دستور داد تا هر دو براي خدا قرباني كنند هر يك از آن دو قربانيش قبول شد دختر زيباتر از آن او باشد. هابيل از گلة خود شتري نر آورد، و قابيل از زراعتش مشتي گندم، و هر يك انتظار و اميد آنرا داشتند كه خداوند قرباني او را قبول كند، قرعه بنام هابيل در آمد و خداوند قرباني او را قبول كرده و از آن ديگري را رد كرد، چون در دادن قرباني نيتش خالص نبود.
قابيل بخاطر اينكه قربانيش قبول نشد و اميدش به يأس مبدل گشت در اندوه عميقي فرو رفته و دچار كينة سختي نسبت به برادر خود گرديد، و نيات سوئش بر انگيخته شده برادر را بقتل تهديد نموده گفت: «من تو را مي كشم تا با شقاوت خود و سعادت تو هم نشين نباشم و همه روزه چشمم بروي تو نيفتد من با اين بدحالي و شكست خوردگي و خلاصه با اين عواطف جريحه دارم ديگر چشم ديدار تو و طاقت زندگي برادرانة با ترا ندارم.
هابيل در حالي كه دلش از شنيدن اين حرف چاك شده بود در جواب گفت برادرم! بهتر اين است كه منشأ ناراحتي را پيدا كني و مرض را از خود ريشه كن سازي و به بيني راه سلامت چيست و آنرا اختياركني، و گرنه كشتن من ترا نزد خدا مقرب تر نسازد و عبادات ترا مقبول ننمايد، چون خداوند عبادت را تنها از پرهيزكاران مي پذيرد.
از اين جواب بخوبي بر مي آيدكه هابيل مردي بوده كه خداوند قدرت عقلي و جسمي بوي عنايت كرده و از آن كساني بوده كه امانت خداي را حفظ مي نموده و قدر حكمتي كه خداوند بدو بخشيده مي دانسته.
و نيز بر مي آيد كه وي خشنودي خداي را بر خشنودي خود مقدم مي دانسته و اطاعت پدر و مادر را دوست مي داشته و بداده خدا راضي بوده است، و چندان بزندگي دنيا اعتنا نداشته و آنرا متاعي زائل و مانع پيشرفت معنوي مي دانسته.
و نيز بر مي آيد نسبت به برادر خود بسيار مهربان و در رعايت حقوق برادري بسيار ساعي بوده، و در خود نيرويي مي ديده كه تهديد مردي مغرور و مفتون دنيا و طاغي و عاصي چون قابيل در او هيچ اثر نمي كرد، او خود را يكسره به دست مقدرات سپرده و لذا در برابر تهديد برادرش هيچ گمان بدي نسبت به او در دل نداشت چون خداي خالق طهارت روزي كه او را آفريد طينتش را بر پاكي سرشت، در نتيجه او مردي پاك و خدا ترس بود.
هابيل در يك برخورد ديگر باميد اين كه شايد نصايحش دل بيمار برادر را شفا بخشد و ريشة كينه را از دل او بكلي بركند به وي گفت: برادرم تو در اين تصميمي كه اتخاذ كرده اي سخت در اشتباه و از راه صواب منحرفي و در اين تصميمت گنهكار و در رأيت از راه حق و صواب بدوري.
آري بهتر است كه از خداوند طلب مغفرت كرده و از اين بيراهه بازگردي و بدانكه اگر بر نيت خود باقيمانده و بخواهي مرا بكشي، من امر خود را به خدا واگذار خواهم كرد چون مي ترسم اگر در مقام مقاتلة با تو بر آيم دچار گناهي شده و يا دوستدار اثر و نتيجه گناهي بشوم، بنابر اين بار گناه را تو بتنهايي بدوش بكش، و تو تنها از دوزخيان شو، كه دوزخ كيفر ستمكاران است.
پيوند اخوت در خاموش كردن كينه اين كه در دل قابيل افروخته شده بود هيچ اثر نكرد، و رحم و عاطفة برادري از طغيان آن دل آتش افشان نكاهيد، و در ترس از خدا و رعايت حقوق پدر و مادر اين مرد را كه اولين فرد گنه كار در روي زمين است ازارتكاب جنايت باز نداشت، و در ساعتي از ساعات بخاطر جهش كوچكي از جهش هاي نفس سركش اين جنايت عملي شد و هابيل آن برادر فداكار، آن جوان حق شناس و آن كانون عاطفه و سراسر مهر بدست برادر بي مهر و سخت دل و نابكار بقتل رسيد و طعمة حماقت و جهالت وي گرديد.
نهال جواني برادري چنين زيبا از بين رفته و چراغ عمرش خاموش شد، آدم كه چند روزي هابيل را نديده بود وحشت زده بهر طرف مي گشت، باشد كه از وي اثر يابد و يا خبري گرفته دل را تسكين دهد، لاجرم سراغ او را از قابيل گرفت و برخلاف انتظار جوابي معنا دار شنيد كه حكايت از غضب و خفت جنايت مي كرد، و آن اين بود كه مگر من وكيل اويم و يا مگر او را بمن سپردي كه از من سراغش را مي گيري آدم  از اين جواب مطلب را فهميد و دندان روي جگر گذاشته از اندوه فراوان و شعله اي كه از غصه فرزند در درون دلش زبانه مي كشيد و تأسف از سرنوشتي كه قابيل دچار آن شده بود دم فرو بست.
هابيل اولين كسي بود كه در زمين بنا حق كشته شد، گويند قابيل بعد از ارتكاب اين جنايت نمي فهميد جسد بيجان برادر را چگونه پنهان سازد، آنرا در پوست گوسفندي كرده و بدوش گرفته حيران و مضطرب باين سو و آن سو مي كشيد، گويي آتشي در دلش زبانه مي كشد، و چگونه چنين نباشد دلي كه ميدان مبارزة عقل و جهل و حسد و عاطفه بوده و سرانجام حسد غلبه كرده و خطا و اندوه و عار و ننگ ببار آورده است.
رفته رفته جسد هابيل رو بعوفت مي گذاشت و قابيل از حمل آن عاجز مي ماند، و نمي فهميد راه چاره چيست.
اينجاست كه بايد رحمت خدا بخاطر حفظ آن جسد طيب و طاهر نازل گردد و دستوري بيايد تا بدان وسيله احترام هابيل و ساير بني نوع بشر بعد از مردن محفوظ بماند، و چون قابيل قابليت وحي و الهام خدايرا نداشت ناگزير مي بايستي آن دستور به طور خشونت و بنحو خفت آوري نازل گردد، و اين مرد مغرور كوتاه فكر شاگرد مكتب زاغ شود و فهمش در برابر منقار اين حيوان سياه و ضعيف خوار گشته از حركات آن راه چارة خود را درك نمايد، و شخصيتش در مقابل اين درس كه بايد آن را با ذلت و كوچكي و ناراحتي دروني تعليم گيرد بكلي خرد شود.
لذا خدايتعالي دو زاغ را فرستاد تا در برابر وي به نزاع پرداخته يكي ديگري را بكشد و با منقار خود لاشه آنرا دفن نمايد3، قابيل درس خود را گرفت و با يكدنيا حسرت و ندامت گفت: «واي بر من، آيا بايد كار من بجائي برسد كه بقدر اين كلاغ هم نباشم كه بدن كشته برادرم را دفن كنم»؟4 «قال يا ويلتي أعجزت أن أكون مثل هذاالغراب فأواري سوأة أخي فأصبح من النادمين».


==================================================
طراحی وب سایت
پروژه های برنامه نویسی تجاری
دانلود پروژه های ASP.NET وب سایتهای آماده به همراه توضیحات
دانلود پروژه های سی شارپ و پایگاه داده SQL Server همراه توضیحات و مستندات
دانلود پروژه های UML نمودار Usecase نمودار class نمودرا activity نمودار state chart نمودار DFD و . . .
دانلود پروژه های حرفه ای پایگاه داده SQL Server به همراه مستندات و توضیحات
پروژه های حرفه ای پایگاه داده Microsoft access به همراه مستندات و توضیحات
دانلود پروژه های کارآفرینی
دانلود گزارشهای کارآموزی کارورزی تمامی رشته های دانشگاهی
قالب تمپلیت های آماده وب سایت ASP.NET به همراه Master page و دیتابیس
برنامه های ایجاد گالری عکس آنلاین با ASP.NET و JQuery و اسلایدشو به همراه کد و دیتابیس SQL کاملا Open Source واکنشگرا و ساده به همراه پایگاه داده
==================================================
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
02-07-2020, 12:41 AM
ارسال: #4
نوح عليه السلام
نوح عليه السلام
مردم زمان نوح روزگار درازي بت مي پرستيدند، و آن بتها را معبود خود پنداشته از آن ها اميد رساندن خير و دفع شر مي داشتند، و هر شأني از شئون حيات را مستند به يكي از آن ها دانسته و از روي جهل و هوي هر يك از آن ها را به يكي از نام هاي وَدّ، سُواع، يَغوث،يَعوق، نَسر ناميده بودند تا آنكه خداوند نوح را كه زباني فصيح، و بياني شيوا و عقلي رزين و حوصله اي فراوان داشت بر ايشان مبعوث فرمود و او را صبري وافر در برابر جدال دشمنان، و قدرت كامل در بيان حجت و بينايي بي نظير در اين كه از چه راهي خصم را قانع سازد ارزاني داشت، نوح قوم را بتوحيد دعوت كرد، ايشان سخت اعراض نمودند، او از عقاب اخروي ايشان را بيم داد، آن ها از شنيدن و فهميدم گفتارش كور و كر شدند، بثواب اخروي تطميع و ترغيبشان كرد، انگشت در گوش نهاده و از قبول دعوتش استكبار ورزيدند، ولكن او با همه اين ها دست از دعوت برنداشت بلكه با پشتكاري عجيب بدعوت بپرداخت، و در برابر ناراحتي ها صبر كرد، و باب عفو و گذشت را بروي همه آن ها گشود، و همه را از كلمات شيرين خود بهره مند ساخت، و هيچوقت اميدش نسبت به ايمان آوردن آنان سست نمي شد و هرگز يأس را در دل خود راه نمي داد بلكه همواره دعوتش توأم با استمالت و دلجويي ايشان بود، و در ابلاغ رسالت مي كوشيد، شب و روز و آشكار و نهان بكار دعوت مشغول بود، فكر مردم را به سر وجود و خلقت بديع كائنات از شب هاي تار و آسمان پر ستاره و ماه شناور و آفتاب فروزان و نهرهائي كه از شكاف هاي زمين سرچشمه گرفته و زمين را از زرع و ثمار آبادان و سر سبز نموده متوجه مي ساخت، و با لساني فصيح و برهاني صريح از معبودي يكتا و قدرتي عجيب و لايزال آگهي مي داد، و هم چنان ادامه مي داد تا آنكه عده كمي از مردم باو ايمان آوردند و دعوتش را پذيرفته رسالتش را تصديق كردند و اما آن هائي كه خداوند مهر بر دلهايشان نهاده بود و قلم ازل شقوت و را بر ايشان نوشته بود ايمان نياورده و هدايت نشدند، بيشتر آن ها از طبقه اول و دوم جمعيت بودند كه در ميان جمعيت موقعيت و مقامي داشتند، اينان نه تنها بوي ايمان نياوردند بلكه عليهاو كارشكني هم مي كردند، و در آخر آشكارا او را استهزاء نموده طرز فكر او را سفيهانه خوانده مي گفتند: تو جز بشري مانند ما نيستي، اگر خدا مي خواست رسولي نزد ما بفرستد فرشته اي را انتخاب مي كرد و در آن صورت ما هم به گفته هايش گوش فرا داده و دعوتش را مي پذيرفتيم، علاوه اگر دعوت تو حق بود يك مشت اراذل و اوباش و صاحبان مشاغل پست و فاقدافكار پخته كه اقبال و ادبار و رد و قبولشان كوركورانه و بدون تحقيق است بقبول دعوتت بر ما سبقت نمي گرفتند بلكه ما مردم فطن و با فراست و صاحبان اذهان صاف و افكار روشن پيشدستي كرده و بايمان بتو و اقتداء بهدايتت از آنان سبقت مي جستيم.
آنگاه درجدال خود لجاجت و پافشاري كرده گفتند: ما اصلاً براي تو و يارانت فضيلتي برخود نمي بينيم، نه در عقل و درايت، و نه در دور انديشي و نه در تشخيص و رعايت مصالح، نه در شناختن معاد و سرانجام گردون گردان، بلكه ما تو و يارانت را مردمي دروغگو مي شناسيم.
نوح  بدون اين كه سفاهت ايشان حوصله اش را به سر آورده و يا روش و رأي و انديشة او را از آنچه بود تغيير داده باشد در جوابشان فرمود بمن انصاف دهيد آيا اگر من بر صدق دعوايم از ناحيه خدا داراي حجت باشم و خداوند مرا مشمول رحمت و فصل خود كرده باشد ولكن شما در اشتباه بوده و راه حق را گم كرده باشيد و بخواهيد آفتاب را با دست هاي خود مستور سازيد و ستارگان را كور كنيد راستي بگوييد آيا مي توانم با اين حال رسالت خود را بر شما تحصيل نموده و شما را بايمان مجبور سازم؟
گفتند: اي نوح اگر مقصودت از ايمان آوردن ما هدايت ما است و مي خواهي كه ما ياريت كرده مزيد بر شوكتت شويم بايد نخست اراذل و اوباشي را كه دور و برت راگرفته اند از خود دور ساخته و از ياريشان چشم بپوشي، چون ما طاقت اين را نداريم كه خود را همدوش ايشان نموده و همكاريشان كنيم، حتي حاضر نيستيم در ايمان آوردن بتو قرين ايشان باشيم، و چطور ديني را بپذيريم كه ميانه اشراف و سفلگان و شاه و گدا فرقي نمي گذارد.
نوح  در پاسخ گفت: دعوت من عمومي و براي همه طبقات شما است، و در اين دعوت فرقي ميانه افراد روشن فكر و بي سواد و افراد سرشناس و دور افتادگان و مردمان توانگر و تهي دستان، و رؤسا و مرؤوسين نيست، گيرم كه درخواست شما را پذيرفته و منظور شما را تأمين كردهاين دسته از مردم را از خود طرد نمودم، آنوق در نشر دين و تأييد رسالتم بچه كساني اعتماد كنم؟ بشما كه همه در فكر لذات ناپايدار دنياييد! من تا ياد دارم همواره از ايشان ياري و مدد كاري ديده ام و از شما خذلان و شانه خالي كردن، از ايشان پذيرفتن دعوت و از شما انكار و لجاجت علاوه بر اين كه اين طائفه دين مرا بپا داشته اند اگر من تركشان گويم و از من نزد خدايتعالي شكايت برده و با من بمحاجه برخيزند و بگويند كه تو زحمات و خيرما را در كفران نموده و نيكي هاي ما را ناديده گرفتي من چه جوابي خواهم داشت؟ براستي شما مردمي نادانيد.
وقتي اين گفتگوها در ميان نوح و قومش شدت يافت و زمينة بحث و جدل توسعه پيدا كرد مردم از وي بستوه آمده و سينه ها تنگ شد، گفتند: «اي نوح تو با ما به جدال برخاستي و در جدالت زياد دور برداشتي و از حد گذراندي اگر واقعا راست مي گويي كار را يكسره كن و آن عذابي كه ما را از آن بيم مي دهي حاضرساز.
نوح در پاسخ گفت: «شما خود نفهمي را از حد گذرانيده و حماقت را به منتها درجه رسانيده ايد، آخر مگر اختيار عذاب خدا بدست من است كه يا آنرا بياورم و يا از آمدنش جلوگيرم؟ آيا من جز بشري هستم كه خدايم وحي مي فرستد؟ اختيار عذاب بدست معبود شما است، و معبود من و شما يكي است، و من مأمور ابلاغ پيام هاي اويم، و به ثواب او شما را بشارت و از عذابش بيمتان مي دهم، اگر تاحال اين معنا را نفهميده ايد اكنون بدانيد كه بازگشت هر چيزي به سوي خداست، اگر او بخواهد هدايتتان مي كند و اگر بخواد آن عذابي كه از من مطالبه اش مي كنيد بر شما نازل خواهد ساخت، و چنانچه صلاح بداند عذاب را تأخير انداخته و شما را مهلت مي دهد تا عقاب روز رستاخيزتان را بيفزايد و بدبختي و خواريتان را عميق تر سازد.
خداوند انبياء  را براي اين كه رسالتش را بنحو اكمل برساند صبر در برابر اذيت و نيروي غيرعادي در مبارزه ارزاني داشته است، همچنانكه دامنه همت و آرزوهايشان را نيز وسعت داده تا بعد از آمدن ايشان ديگر حجتي براي مردم باقي نماند، و كفار عذري نداشته باشند، و نوح  كه از انبياء اولوالعزم و قوي الاراده بود به همين جهت نهصد و پنجاه سال آزار قوم و استهزاء ايشان را باميد رسيدن به هدف مقدس خويش تحمل نمود و لكن روز بروز مردم بر لجاج و طغيان خود مي افزودند و دعوتش در ايشان جز نفرت اثر نمي گذارد، تا رفته رفته رشته اميدش سست گشته، بناچار بدرگاه خداوند شكايت برد و از او ياري و راه چاره طلب كرد، خداوند به وي وحي فرستاد: كه اي نوح «از قوم تو غير همان چند تني كه ايمان آورده اند هرگز كسي ايمان نخواهد آورد، بنابراين زياد از رفتار آنان ناراحت مباش».
«انّه لن يؤمن من قومك إلّا من قد آمن فلا تبتئس بما كانوا يفعلون».
نوح چون دانست كه قلم قضا بر كفر ايشان رانده شده وخداوند مهر بر دلهايشان نهاده و هي اميدي بايمان آوردنشان نيست و ديگر در برابر برهان او خاضع نخواهند شد عرض كرد: «پروردگارا از اين قوم كافر احدي را زنده بروي زمين باقي مگذار كه اگر بيش از اين مهلتشان دهي بندگانت را گمراه مي كنند و فرزنداني نخواهند آورد مگر مثل خود بدكار و كافر». «ربَّ لا تذر علي الأرض من الكافرين ديّارا إنّك إن تذر هم يضلّوا عبادك و لا يلدوا إلّا فاجراً كفّاراً»
خداوند نفرينش را درباره آنان محقق ساخت و به وي وحي فرستاد: «كه زير نظر ما و بر طبق وحي ما كشتي اي بساز و ديگر درباره مردمي كه ظلم كردند بدرگاه من شفاعت مكن كه ايشان غرق شدني هستند».
«ولا تخاطبني في الّذين ظلموا انّهم مغرقون».
نوح  محلي را دورتر از شهر انتخاب كرده و ابزار و آلات كار را از تخته و ميخ در آنجا فراهم نموده و مشغول ساختن كشتي شد، ولكن در آنجا هم از سخريه دشمنان ايمن نبود، پاره اي گفتند: اي نوح تو تا كنون خود را پيغمبر و رسول مي خواندي چه شد كه ناگهان نجار شدي؟ آيا از كار پيغمبري بستوه آمدي؟ و يا اين كار را بر آن ترجيح دادي، جمعي ديگر گفتند اي نوح اين كشتي كه بساختنش مشغولي از دريا بسيار دور است آيا براي بردنش بسوي دريا فكري كرده اي زيرا اين خود محتاج به گاوهاي زيادي است تا بتوانند آن را كنار دريا رسانند. مگر اين كه بخواهي از هوا استفاده كرده و آن را بدين كار واداري، نوح  بدين سخريه ها اعتنا ننموده و آن ها را ناديده و ناشنيده ميگرفت و مي گفت اي مردم اگر امروز ما مورد مسخره شما باشيم فردا نيز شما مورد مسخره و استهزاء ما خواهيد بود و بزودي خواهيد دانست كه عذاب نكبت بار و شكنجة دائمي بر چه كسي وارد خواهد شد.
نوح  همچنان كه بكار خويش مشغول و بساختن كشتي مي پرداخت تا آنكه كار كشتي تمام گشت آنگاه بانتظار صدور دستور ثانوي از جانب پروردگار خويش بود كه وحي نازل شد و خداوند دستور فرمود: همين كه عذاب ما آمد و علاماتش ظاهر شد، تو اهل بيتت را با تمام مردمي كه بتو ايمان آورده اند در كشتي جاي ده و از هر حيواني يك جف نر و ماده با خود بكشتي بر، نوح  فرمان خدا را بقوم و اهل بيت خود اعلام فرمود و آنان را آماده ساخت، چيزي نگذشت كه آسمان بطور بي سابقه اي باريدن گرفت چنانكه گوئي درهاي آسمان باز شده و چشمه هاي زمين نيز بجوش آمده است، از هر طرف سيل روان گشت.
«ففتحنا أبواب السماء بماء منهمر. و فجّرنا الأرض عيوناً فالتقي الماء علي أمر قد قُدر و حملناه علي ذات ألواح و دسر».
درهاي آسمان بباران شديد باز شد و چشمه هاي زمين سخت جوشيدنگرفت و آب از دو سو چون دو سپاه خروشان بهم پيوست و بفاصله اندكي دره ها و گودال ها پر شد و آب تا دامنه كوه ها راگرفت، نوح  ياران راكه قبلاً بسوي كشتي شتافته بودند فرمان داد تا بنام خدا بكشتي سوار شوند و فرمود رفتن و باز ايستادنش همه بنام خداست و آيا بكجا رود و در كجا لنگر اندازد همه بدست اوست.
باري امواج غول پيكر و مهيب آب، كشتي را به هر سوي مي برد و ساكنانش را بساحل نجات رهبري ميكرد و كفار هر چه مي كوشيدند كه شايد بوسيله اي جز كشتي نجات از هلاكت رهايي يابند مرگ بر آن ها چيره مي شد و امواج دريا ايشان را بزير مي گرفت و جز كف آب كفني و غير از دل دريا قبري نداشتند تا آنكه سرانجام در عمق اقيانوس ها پنهان شدند، و به آتش و عذاب ابدي مبتلا گشتند.
«ممّا خطيئاتهم اُغرقوا فاُدخلوا ناراً و لم تجدلهم من دون الله أنصاراً»
در آن هنگام نوح  بكشتي قرار گرفت سر بيرون كرده تا از سرانجام فرزندش كنعان كه بدبختي و شقاوت بر او غلبه كرده و از پدر و دين او كناره گرفته بود و آگاه شود، ديد كه وي در حال غرق شدن است و با آب دريا دست و پنجه نرم مي كند، پيدا بود كه مي خواهد خود را به كوهي بكشاند، و لكن مرگ باو نزديك مي شود.
در اينجا نوح دلش بحال فرزند بسوخت وعاطفة پدري و شفقت و مهرش به جنبش آمده فرياد زد و باين اميد فرياد زد كه شايد صدايش تا درون دلش و آن نقطه اي كه محل ايمان است و يا در مغزش آنجا كه مركز شعور است رسيده و در نتيجه ايمان بياورد، فرياد زد پسرم كجا مي روي كه تو از قضا و قدر الهي فرار نخواهي كرد مگر بسوي قضا و قدر او، ايمان بياور و به طرف كشتي نجات بيا تا باهل و خاندانت بپيوندي و از مرگ نجات يابي «يا بُنيَّ اركب معنا و لا تكن مع الكافرين».
لكن صداي او وجدان فرزند را بيدار نساخت و بدرون دلش نفوذ نكرد، او همچنان در اين خيال بود كه مي تواند از دست قضا بگريزد، در جواب گفت: «مرا با تو كاري نيست، من بزودي بكوهي كه مرا از خطر غرق نجات دهد پناهنده مي شوم» «سآوي إلي جبَل يعصمُني من الماء».
نوح كه غم و اندوه دلش را پر ساخته بود فرياد زد: «پسرم امروز از عذاب خدا هيچ پناهي نيست مگر او خودش رحم كند» «لا عاصم اليوم من أمر الله إلّا من رحم و حال بينهما الموج» اين را كه گفت امواج غول پيكر آب بين او و فرزندش حائل گشته و ديگر نتوانست پارة جگر خود را ببيند، خيل غم و اندوه در سينه اش معركه بپا كرد، ناگزير به درگاه خداي تعالي كه ملجأ هر گرفتار و پناه هر اندهناكي است پناه برده و عرض كرد: «پروردگارا پسرم از اهل من است» و تو خود وعده دادي – و وعدة تو حق است – كه مرا و هر كه از اهل من است و نيز هر كه را ايمان بياورد نجات دهي و تو أحكم الحاكميني».
خطاب آمد: «اي نوح او از اهل تو نيست بر قلم ازل براي او شقاوت نوشته و كفر او حتمي شده است، تو جز كسانيرا كه ايمان آورده و رسالتت را تصديق كرده اند از اهل خود مشمار، چه تنها وعده نجات اين گونه افراد را داده ام «و كان حقاً علينا نصر المؤمنين1» و اما آن هايي كه رسالتت را انكار نموده و كلمات پروردگارت را تكذيب كردند آن ها از اهل تو خار و از شفاعت تو محرومند، هر چند رحم و پارة تن تو و يار و خويشاوند تو باشند، پس از فرزندت دست بكش او به أجل حتميش نزديك شده هر چند بكوه پناه برد و يا خود را بپناهگاه محكمي برساند و بار ديگر چيزي را كه نمي داني از من مخواه و درباره امري كه دركش نكردي با من بمجادله مپرداز «من تو را پند مي دهم كه زنهار از جاهلان مباش» «إنّي أعظك أن تكون من الجاهلين».
نوح  در اينجا به خود آمده و فهميد عواطف پدري او را از حق غافل ساخته و گرنه مي بايست بجاي آن خواهش خدا را بر اين كه او و مؤمنين از قومش را نجات داده و بسرنوشت كفار مبتلا نكرده شكر كند، لذا از غفلت خود پوزش طلبيده در حالي كه از سخط پروردگار استعاذه مي جست گفت: «پروردگارا من پناه مي برم به تو از اين كه بار ديگر از تو چيزيرا كه نمي دانم بخواهم و اگر تو مرا نيامرزي و بر من رحم نكني من از زيانكاران خواهم بود. «قال ربِّ إنّي أعوذ بك أن أسألك ما ليس لي به علم و إلّا تغفرلي و ترحمني أكن من الخاسرين».
پس از آنكه دوران آن قوم سپري گشت و طومار عمر ايشان بر چيده شد و بفرمان خدا آسمان از باريدن باز ايستاد، و زمين آبها را فرو برد و كشتي بر فراز كوه جودي كه بقول بعضي نام يكي از كوه هاي جزيره است فرو نشست، و ندا رسيد كه دوري باد مردم ستمگر را، بنوح خطاب آمد بسلامت با همراهانت بزمين فرود آي كه بركت شامل شما و عنايت خدا نگهدار شما خواهد بود.2 «يا نوح اهبط بسلام منّا و بركات عليك و علي اُمم ممّن معك»
پس3 از آنكه خداوند در سورة قمر پايان كار قوم نوح راتذكر مي دهد مي فرمايد: «و لقد تركناها آية فهل من مدَّكر» يعني ما قرآن را براي اندرز گرفتن سهل و آسان گردانيديم آيا پس پند گيرنده اي هست.
از چاه شور اين جهان بر حبل قرآن چنگ زن
اي يوسف آخر بهر تو اين دلو در چاه آمده


==================================================
طراحی وب سایت
پروژه های برنامه نویسی تجاری
دانلود پروژه های ASP.NET وب سایتهای آماده به همراه توضیحات
دانلود پروژه های سی شارپ و پایگاه داده SQL Server همراه توضیحات و مستندات
دانلود پروژه های UML نمودار Usecase نمودار class نمودرا activity نمودار state chart نمودار DFD و . . .
دانلود پروژه های حرفه ای پایگاه داده SQL Server به همراه مستندات و توضیحات
پروژه های حرفه ای پایگاه داده Microsoft access به همراه مستندات و توضیحات
دانلود پروژه های کارآفرینی
دانلود گزارشهای کارآموزی کارورزی تمامی رشته های دانشگاهی
قالب تمپلیت های آماده وب سایت ASP.NET به همراه Master page و دیتابیس
برنامه های ایجاد گالری عکس آنلاین با ASP.NET و JQuery و اسلایدشو به همراه کد و دیتابیس SQL کاملا Open Source واکنشگرا و ساده به همراه پایگاه داده
==================================================
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
02-07-2020, 12:42 AM
ارسال: #5
هود عليه السلام
هود عليه السلام
قوم عاد مردمي بودند كه در قديم الأيّام در سرزمين احقاف واقع در بين يمن و عمان مي زيستند، و از آن جهت ايشان باين اسم ناميده شدند كه از نواده هاي مردي به نام عاد بودند، اين قوم دير زماني در اين سرزمين زندگي خوش و خرمي داشتند و خداوند نعمت هاي بزرگ و بسياري برايشان ارزاني داشته بود، سرزمين نامبرده كه امروز بصورت ريگزاري غير مسكون در آمده آنروز داراي چشمه سارهاي بسيار بود، و مردمش در آبشخور آن چشمه ها مزرعه ها و بستان ها ايجاد كرده، و قصرها بالا برده بودند.
علاوه بر اين خداوند ايشانرا مردمي قوي و نيرومندكرده، و خلاصه نعمت هايي بايشان داد كه تا آنروز آن نعمت ها را براي احدي از مردم عالم جمع نكرده بود، ولكن آن مردم هيچ بدين فكر نبودند كه مبدأ آفرينش از كجا است؟ و اين همه نعمت از ناحية كيست، و نهايت چيزي كه در اين باب بعقلشان رسيده و سليقه شان پسنديده بود اين بود كه بتهايي را معبود خود گرفته، بدرگاه آن ها روي آورند و صور بخا پاي آن ها نهاده، و بهر نعمتي كه مي رسند شكر گزاري از بت ها كنند و در هر گرفتاري شكايت نزد آن ها برند.
از رهگذر اين موهوم پرستي بفساد انگيزي نيز پرداخته أقويا ضعفا را پايمال و بزرگتران در كوچكتران اعمال قدرت مي نمودند، خدا بر ايشان ترحم كرده و مورد عنايتشان قرار داد و خواست بمنظور هدايت أقويا و تمكين ضعفا و تهذيب نفوس از آن رذائل اخلاقي و انحطاطي كه داشتند، و براي پاره كردن پردة جهلي كه بر دلهايشان بود پيغمبري از خود آنان بسويشان گسيل دارد تا بزبان خود ايشان تكلم كرده و بسوي آفريدگارشان ارشاد و نيز بديشان بفهماند كه طرز عبادتشان كاملاً سفيهانه است.
لذا از ميان همه آنان هود  را كه از جهت خانوادگي محترم تر از همه و از جهت محاسن اخلاق و سعة صدر بر سايرين فضيلت داشت برگزيد تا امين رسالت و صاحب دعوتش باشد، و بتواند مردم گم كرده راه را هدايت نموده و نفوس كج و معوج را راست و مستقيم نمايد، هود  آمادگي خود را براي تحمل رسالت اعلام داشته و بآن ابزار كاري كه هر صاحب دعوت مسلح بآن است مجهز شد، و صاحب اراده اي گشت كه كوه ها را از جاي بر كند، و حلمي كه جهال را از ميدان فراري دهد.
و از همان ابتداي امر بمسأله بت پرستي ايشان پرداخته و گفت: اين سنگ ها چيست كه خود مي تراشيد و سپس آنرا عبادت كرده و بآن پناه مي بريد؟ چه ارزشي در اين سنگ ها و چه فائده اي در پرستش آن ها است؟ و چه نفع و ضرري مي توانند داشته باشند؟ جواب همة اين ها كلمة هيچ است آري اين سنگ ها نه نفعي به شما مي رسانند و نه ضرري از شما دفع مي كنند، بلكه شما بي عقل و ابله بوديد كه قائل به الوهيت آن ها شديد، و غفلت ورزيديد از اين كه براي شما الهي است يكتا و سزاوار پرستش، و پروردگاري است لايق بندگي و خضوع، و او همانكسي است كه شما را آفريده و روزي داده، آنكسي است كه شما را زنده كرده و مي ميراند، آن كسي است كه زمين را مسخر شما كرده و در آن براي شما زراعت مي روياند، آن كسي است كه اين نيروي بدني را به شما ارزاني داشته و در چارپايانتان چنين بركتي قرار داده، پس باو ايمان آوريد و از كوري در برابر حق و استكبار در برابر آفريدگارتان بر حذر باشيد وگرنه همان بلايي كه درگذشتة نزديك بر سر قوم نوح آمد بر سر شما نيز خواهد آمد.
هود  اين كلمات را با دلي پر اميد ميگفت، و انتظار داشت گفتارش تا اعماق دلها اثر كرده و در نتيجه آن مردم ايمان آورند، و يا لااقل در افكار ايشان رخنه كرده و آنان را به تفكر و تدبر وادار سازد، چون همين تفكر است كه آدمي را به تدريج به راه حق هدايت مي كند.
ولكن بر خلاف انتظار با صورت هاي برافروخته و چشم هاي خشم آلود روبرو مي شد، چون مردم از وي حرفهايي مي شنيدند كه تا كنون ازكسي نشنيده بودند.
لذا در جواب گفتند: اين حرفها چيست كه تو مي گويي و در آن سخت پافشاري مي كني؟ مگر ممكن است كه ما اين همه خدايان را ترك گفته تنها آفريدگار خود را بپرستيم، اين خدايان بايد شفيع ما بدرگاه پروردگار ما باشند.
گفت: اي مردم! خداي قابل پرستش بيش از يكي نيست، و چيزي شريك او در عبادت نمي شود، تنها عبادت او حقيقت و مغز عبادت است، و او از شما دور نيستتا احتياج بشفيع داشته باشد، او از شاهرگ شما بشما نزديك تر است، و اين پرستش بت ها شما را به او نزديك نمي كند بلكه دورتر از اين هم خواهد ساخت، و اعتقاد بشفاعت آن ها – اگر راستي چنين اعتقادي داشته باشيد – خود دليل بر جهل شما است.
باز هم روي ترش كرده گفتند: حالا به خوبي دانستيم كه تو به سفاهت و خيط دماغ مبتلا شده اي كه عبادت و رسم موروثي از آباء و اجداد ما را سفيهانه مي پنداري تو خود كه هستي؟ و چه امتيازي بر ما داري كه به خود اجازه چنين جسارتي مي دهي؟ تو نيز مثل ما مي خوري و مي آشامي و در زندگيت بهمان طرز و اسلوبي كه ما مشي مي كنيم رفتار مي كني، خداوند در تو چه فضيلتي سراغ داشت كه رسالت خود را به تو اختصاص داد، خلاصه ما تو را جز از دروغ پردازان نمي دانيم.
هود  گفت: اي مردم! من به سفاهت عقل و حماقت رأي مبتلا نيستم، شما مرا در دوران زندگي گذشته ام بخوبي مي شناسيد و تا كنون هيچ عملي كه حكايت از حماقت من كند از من نديده ايد، با اين حال اين چه استبعادي دارد كه خداوند يكي از شما را به رسالت خود برگزيده و بار سنگين دعوتش را به دوش او گذارده باشد؟
عجيب و غريب اين است كه او بندگان خود را فراموش كند و آنان را بدون رسول و راهنما بخودشان واگذارد، و من با همة اين تندي ها كه مي كنيد ازايمان آوردن شما مأيوس نيستم، و از ناداني هاي شما دلتنگ نمي شوم، از شما تنها تقاضا دارم كه قدري دربارة پيشنهاد من فكر كنيد، اگر چشم دل را به كار بياندازيد خواهيد ديد كه معبود حقيقي در شما و در اين نظام عجيب و اين آفرينش بديع و اين فلك گردان و ستارگان بي شمار يكي است و جز آن معبود ديگري نيست.
و في كلَّ شيء لَهُ آيةٌ  تدلُّ علي أنّه واحدٌ
آنگاه ايمان آورده و از گذشته خود استغفار مي كنيد كه اگر چنين كرديد خداوند باران آسمان را بر شما فراوان كرده و شما را بزياد نمودن اموالتان مدد مي فرمايد و نيرويي به نيرويتان مي افزايد، و اگر نكرديد و از من اعراض نموديد در نزد خدايتعالي مجرم شناخته خواهيد شد. سپس فرمود اي مردم بدانيد كه بعد از مردن بزودي زنده مي شويد، و در آن زندگي پاداش و كيفر كارهاي نيك و بد امروزتان را مي بينيد، پس براي نجات آنروزتان فكري كنيد و توشه اي برگيريد، من آنچه شرط بلاغ بود به شما گفتم، زيرا من در انذار و بيم دادن شما وظيفه دار هستم.
قوم گفتند به طور مسلم يكي از خدايان ما در تو اثر سوء كرده، و در نتيجه عقلت زائل گشته، و باين روز افتاده اي كه نمي تواني درست و منظم فكر كني، و يا كلماتي كه خود پنداري حرفهاي حسابي و صحيح است هذيان مي گويي، و گرنه بگو ببينيم استغفار يعني چه؟ و آن استغفاري كه خدا به خاطر آن باران آسمان را مي فرستد و مال ها و نيروي بدني ما را زياد مي كند كدامست اساساً استغفار چه مربوط است به باران، باران خود جريان طبيعي دارد و بدين گونه اوهام ربطي ندارد. و آن روز قيامتي كه مي گويي چيست؟ آيا بعد از مردن و پوسيدن استخوان هاي مان دوباره زنده مي شويم؟ آخر اين چه حرفهايي است كه مي زني؟ زندگي همين چند روزي است كه دهر و طبيعت، آدمي را از آن برخوردار نموده و سپس مي ميراند، به علاوه اين عذابي كه ما را از آن مي ترساني چيست؟ ما خلاصه معناي حرفهايت را نمي فهميم و نمي توانيم با اين گونه سخن ها دست از خدايان خود برداريم، تو اگر راست مي گويي آن عذاب كذائي را بياور.
وقتي هود از گفتار آنان به پايه لجاجت و عنادشان پي برد گفت: من خداي را گواه مي گيرم كه در ابلاغ رسالتم كاملاً كوشش كرده و در آن كوتاهي ننمودم و به همين معنا دلخوشم، و از تمامي شما هيچ باك ندارم، و از خشم و كينه تان نمي ترسم از اين به بعد هر چه مي خواهيد دربارة من بكنيد، من بر خداي تعالي كه پروردگار من است توكل مي كنم، و مي دانم كه هيچ جنبنده اي نيست مگر اين كه زمام امر او بدست خداست، و پروردگار من بر صراط مستقيم است. «إن ربي علي صراط مستقيم»
از آن به بعد كار هود  دعوت و كار قوم اعراض بود، تا آن كه (چندي باران دير كرد) روزي ديدند ابر سياهي در افق پديدار شد، خوشحالي كردند كه همين ساعت باران مي بارد و به شتاب راه آب را در كشت و زرع هاي خود هموار كردند، هود گفت: خوشحال نباشيد كه اين باران، باران رحمت نيست بلكه باد كشنده و عذاب خداست، اين همان عذابي است كه از من درخواستش مي كرديد، چيزي نگذشت كه از دور ديدند باد سختي ابزار كشت و زرع و حتي چارپايانشان را با قدرت عجيبي از زمين برداشته و بكرانة افق پرتاب كرد، اينجا بد كه ترس دلهايشان را از جاي كد و به سرعت بداخل خانه ها پناه برده درها را بروي خود بستند، به خيال اين كه بدين وسيله از خطر محفوظ بمانند، و لكن بلاي خدا عمومي بود، باد ريگ هاي صحرا را به خانه هاي ايشان مي ريخت و و اين كار تا هشت روز هفت شب ادامه داشت و همة آن مردم مانند تنه درخت خشكيده به روي زمين افتادند. «إنّا أرسلنا عليهم ريحاً صَرصراً في يوم نحسٍ مُستمرّ تَنزع النّاس كأنهم أعجازُ نخلٍ مُنقعر»
و بكلي نابود و منقرض گشته نام و نشاني از ايشان بر جاي نماند.
«و ماكان ربك ليهلك القري بظلم و أهلها مصلحون»
خداوند اهل هيچ آبادي را از روي ستم هلاك نسازد در صورتي كه آن ها نيكوكار باشند.
و اما هود  او در اين جريان ياران خويش را به دور خود جمع كرده و با ايمني كامل به كار خود مشغول بود، و از اين باد هولناك تنها صدايي مي شنيد، و مي ديد كه ريگ ها در نزديكي او و يارانش روي هم ريخته و نزديك نمي آيد1، پس از آن كه مدت عذاب سر آمد و اوضاع به حال عادي برگشت ياران را برداشته و بحضر موت كوچ كرده، و بقية عمر خود را در آنجا بسر بردند.


==================================================
طراحی وب سایت
پروژه های برنامه نویسی تجاری
دانلود پروژه های ASP.NET وب سایتهای آماده به همراه توضیحات
دانلود پروژه های سی شارپ و پایگاه داده SQL Server همراه توضیحات و مستندات
دانلود پروژه های UML نمودار Usecase نمودار class نمودرا activity نمودار state chart نمودار DFD و . . .
دانلود پروژه های حرفه ای پایگاه داده SQL Server به همراه مستندات و توضیحات
پروژه های حرفه ای پایگاه داده Microsoft access به همراه مستندات و توضیحات
دانلود پروژه های کارآفرینی
دانلود گزارشهای کارآموزی کارورزی تمامی رشته های دانشگاهی
قالب تمپلیت های آماده وب سایت ASP.NET به همراه Master page و دیتابیس
برنامه های ایجاد گالری عکس آنلاین با ASP.NET و JQuery و اسلایدشو به همراه کد و دیتابیس SQL کاملا Open Source واکنشگرا و ساده به همراه پایگاه داده
==================================================
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
02-07-2020, 12:44 AM
ارسال: #6
صالح عليه السلام
صالح عليه السلام
قوم عاد به كيفر گناهاني كه داشتند منقرض شدند، و خداوند ثمود را در آن سرزمين جانشين ايشان كرد، قوم ثمود بيش از قوم عاد آن ديار را آباد كردند قنات هاي بيشتر و باغ و بستان هاي وسيعتر احداثكرده و قصرهاي بزرگتر و زيباتري بالا بردند حتي بمنظور پيشگيري از امثال همين حادثه اي كه قوم عاد را منقرض ساخت كوه ها را سوراخ كرده و همه را به صورت خانه هايي در آوردند.
اين قوم نيز مانند قوم عاد حرمت خداي را در نعمت هاي فراواني كه بديشان عنايت فرموده بود نگاه نداشتند و شكر آنرا به جاي نياورده، فضل خداي را سپاس نگزاردند، بلكه طغيان و فساد برانگيختند و روز بروز بر دوري از حق و استكبار از آن مي افزودند، بت ها را مي پرستيدند، و براي خدا شركاء اتخاذ مي نمودند و از آيات حق اعراض مي كردند، به گمان اين كه اين نعمت ها براي ايشان هميشه باقي است.
خداوند صالح  راكه از شريف ترين دودمان ايشان و داراي حلمي سرشار و عقلي روشن بود به نبوت برگزيده مأمور به دعوت ايشان كرد، وي قوم خود را به عبادت خدا و توحيد او خوانده فرمود: معبود شما آن كسي است كه شما را ازخاك آفريد و به دست شما زمين را معمور ساخت و شما را در رونق دادن زمين جانشين قومي ديگر كرد و نعمت هاي ظاهري و باطني خود را به سوي شما سرازير فرمود، پس زنهار عبادت بت مي كنيد، كه بت براي شما نه مالك ضرري باشد و نه مالك نفعي، و نه عبادت او بجاي عبادت خدا محسوب است.
آنگاه رشته قرابتي را كه با ايشان داشت خاطر نشان ساخته گفت: بدليل همين عواطف من خيرخواه شما هستم، و هيچ غرض سوئي نداشته و در آنچه كه مي گويم جز نفع شما در نظر نگرفته ام، سپس ايشان را فرمود تا استغفار كرده و بدرگاه خدا از گناهاني كه كرده بودند توبه كنند زيرا خدا بكساني كه او را بخوانند نزديك و درخواست سائلين را شنوا و توبة توبه كاران را پذيراست.
و لكن قوم گوئي پنبه درگوش داشتند و در دلهايشان بسته و ديدة بصيرتشان كور بود، در نتيجه پيامبري وي را انكار و دعوتش را سخريه گرفته، راست بودن آنرا بعيد شمردند، آنگاه در اين كه چرا بايد چنين سخناني از او صادر شود با اين كه از همه عاقل تر و پخته تر است سرزنش كرده گفتند: اي صالح! ما تو را تا كنون مردي خوش فكر و داراي رأيي صائب مي پنداشتيم، و نسبت به آينده ات اميد خير داشتيم و به جهت نشانه هاي رشدي كه در تو مي ديديم ترا براي روز مبادا ذخيره كرده بوديم تا در آنروز نور عقلت ظلمت ها را روشن ساخته، رأي صائبت مشكلات زندگي را براي ما سهل سازد، انتظار داشتيم در شدائد از نيروي فكرت استفاده ها كنيم.
متأسفانه مي بينيم كه هذيان مي گويي و حرفهاي نوظهور مي زني، اين پيشنهاد چيست كه بما مي كني؟ آيا راستي ما را از پرستش آنچه كه پدران ما مي پرستيدند نهي مي كني؟ پدران ما از همان روزهاي اولي كه ما بدنيا آمديم با مراسم اين مذهب ناف ما را بريده و كام ما را برداشتند، و ما در تمسك باين دين بار آمده ايم، خلاصه ما در آنچه كه تو مي گويي كاملاً شك داريم، و به گفته هاي تو اطمينان، و بصدق دعويت وثوق نداشته و دين آباء و اجدادي خود را به دلخواه و گفته تو ترك نخواهيم كرد.
صالح  مردم را از مخالفت خويشتن بر حذر داشته و رسالت خود را به بانگ بلند اظهار كرد، و ايشان را به نعمت هايي كه خدا ارزانيشان داشته متذكر ساخت و از عذاب و غضب وي ترسانيد و براي اين كه شبهه اي در دل ها باقي نماند اظهار كرد كه من از دعوي خود نفعي براي خود در نظر نگرفته ام، نميخواهم در ميان شما برياستي برسم و يا در برابر هدايت شما از شما اجرتي دريافت داشته يا امتيازاتي بگيرم، پاداش من بر خداي عالميان است.
از مردمان طبقة ضعيف آن اجتماع تني چند بوي ايمان آورده، و طبقات توانگر همچنان بكفر و عناد خود اصرار ورزيده در طغيان خود پا فشاري كردند و گفتند گويا مي بينيم كه كسي شيطان خود را بر تو مسلط ساخته و يا ترا با سحر خود مغلوب و مقهور نموده و باين روز انداخته است كه اين چنين سخن هاي ناسنجيده مي گويي، و اين قسم بيهوده در آئي مي كني تو يك فرد بشر عادي بيش نيستي، نه فاميلت از ما آبرومندتر است و نه از حيث ثروت و جاه بر ما فضيلت داري، اكنون در ميان ما افرادي هستند كه بسيار از تو سزاوارتر براي نبوتند، و مسلما جز حس جاه طلبي و علاقة برياست چيز ديگري تو را باتخاذ اين طريقه وادار نكرده است.
منظوركفاراز اين حرفها اين بود كه شايد بتوانند صالح را از دعوتش منصرف سازند، و مي خواستند وانمود كنند كه اگر ما ترا كنيم از صراط مستقيم منحرف مي شويم، صالح  بهتان و حرفهاي دور از حقيقت ايشان را نشنيده گرفته، گفت: اي مردم! اگر پروردگار من حجت را بر من تمام كرده و رحمتي بمن فرستاده باشد و با اين حال من طريقة شما را پيروي كرده و پروردگارم را عصيان كنم كدام يك از شما است كه عذاب خدايرا از من دفع كند، و يا مرا از شر آن حفظ كند؟ و من شما را جز مردمي دروغ پرداز نمي شناسم.
بزرگان قوم چون ديدند صالح دست از كار خود بر نمي دارد، از ترس اين كه مبادا ياران و پيروانش زياد شده و به تدريج به مقام پيشوايي مردم برسد، و پناهگاه مردم در شدائد و راهنماي آن ها در تاريكي ها گشته مردم يك باره از ايشان رو گردانند و در هر كاري به وي مراجعه كنند و او هم مردم را به سوي خدا دعوت كرده و از اعمالي كه از خدا دورشان مي سازد بازشان داشته و در نتيجه بزرگي و دولت آن طبقه از بين برود، در مقام آن بر آمدند كه ي را در نظر مردم مردي عاجز و زبون وانمود كنند.
لذا از صالح  درخواست معجزه اي كردند كه بر صدق دعوتش دلالت داشته و رسالتش را گواه باشد، صالح از شكم كوه ماده شتري برايشان بيرون كرد، و گفت: اين ناقة خداست، بايد كه آب محل را بين خود و او تقسيم كنيد يك روز براي شما و يك روز براي آن، و نيز بايد او را در چريدن زمين خدا آزاد بگذاريد.
مردم تا آن روز هيچ چنين شتري را نديده بودند كه آب يك روز محل را بتواند بياشامد و چيزي را از آن ديگران باقي نگذارد، و از آنجايي كه صالح مي دانست متكبرين از قومش با ديدن اين معجزه هم ايمان نمي آوردند و بلكه در عوض از ظهور حجت خصم خود مضطرب شده در نتيجه غيظ و كينه شان آشكار مي شود، لذا از بيم اين كه مبادا اقدام بر قتل ناقه كنند ايشان را از چنين پيشامدي برحذر داشته و اضافه كرده گفت: زنهار كه به هيچ وجه آسيبي باين حيوان نرسانيد كه اگر چنين كنيد بعذابي نزديك و فوري دچار خواهيد شد.
ناقة صالح دير زماني در ميان آن قوم به سر برد، زمين خدا را مي چرد و يك روز در ميان آب محل را مي آشاميد، و معلوم است كه مردم در اثر ديدن اثر معجزه و پي بردن بصدق رسالت او روز به روز به وي متمايلشده در نتيجه همه روزه بر ياران او افزوده مي شد، و اين خود پيش بيني متكبرين و بزرگان قوم را محقق مي ساخت، و احتمال زوال دولت آنان را قوي تر مي گردانيد، لذا از طبقة ضعيف كه به صالح ايمان آورده و با نور ايمان دل خود را روشن و معمور كرده بودند پرسيدند واقعاً شما اطمينان داريد به اين كه صالح فرستاده از طرف پروردگار است؟ گفتند: آري ما به آن ديني كه صالح به آن مبعوث شده ايمان داريم، اين سوال و جواب هم در كاستن از طغيان و كفر ايشان مفيد نيفتاد، بلكه در عوض كفر و تكذيب خود را كاملاً ظاهر ساخته گفتند: ما بآنچه شما ايمان آورده ايد كافريم.
بعيد نيست احتمال دهيم كه ناقة نامبرده حيواني درشت هيكل و داراي قيافه اي بي نظير بوده و أحشام و چارپايان قوم ثمود از ديدن آن مي رميده اند، و اين خود وجود آن حيوان را مخل آسايش آنان مي نمود از طرفي ديگر تصرف آب يك روزمحل هم امر آساني نبود، چه بسا در آن روز كه نوبة ناقه بود مردم احتياج شديد به آب پيدا مي كردند و دسترسي به آن هم نداشته، همه اين ها با خوف زوال دولت دست به دست هم داده و روح عصيان دشمنان را تحريك كرده و آنان را وادار مي كرد به اين كه معجزه صالح را از بين برده و اثر حجت و نبوت او را محو سازند.
حال آيا همه اين اسباب باعث شد و يا بعضي از آن ها خدا مي داند هر كدام كه بود كار خود را كرد و دشمنان را بر آن داشت كه به رغم آن تهديدي كه صالح كرده بود نخست دست و پاي آن حيوان قطع كرده و سپس به قتلش رسانند.
و من گمان مي كنم كشتن اين حيوان به نظر كفار هم چندان ساده نبود، بلكه در كشتن آن خطري بزرگ و بلائي عمومي احساس مي كرده اند، لذا مدتي در اين باره فكر مي كردند، و از ترس جان خود هر وقت مي خواستند تصميم خود را عملي كنند وحشت دلهايشان را گرفته بر مي گشتند، و هر چه دشمنان، مباشرين اين عمل را تحريك و تشجيع نموده و از ترسيدن جلوگيري مي كردند مفيد نمي افتاد و كسي جرأت بر اقدام آن عمل نمي كرد، ناچار محركين دست به دامن زنان شده و زنهاي جوان و زيبايي را واداشتند تا اين كه با غنج و دلال خود، جوانان را بفريبند، آري مردان خيلي زود به دام زنان مي افتند، به طوري كه براي انجام خواسته هاي ايشان از يكديگر سبقت مي جويند، بشهادت اين كه در همين جريان «ذي صدوق» دختر «محيا» كه زني اشرافي و مالدار بود خود را عرضه بر مصرع بن مهرج كرده و گفت مهريه و كابين من پي كردن ناقة صالح است، و نيز پيره زالي از كفار بنام عنيزه «قدار بن سالف» را بخانه خود برده و يكي از دو دختر خود را در اختيارش گذارد و گفت: نه از تو مهريه اي مي خواهم و نه تعارفي، تنها مهر دختر من پي كردن اين ناقه است كه همه دل ها را به خود جلب كرده و مشعل ايمان را در دل ها روشن ساخته و از رونق بازار كفر كاسته، از همه بدتر حيوانات ما را رم مي دهد، به علاوه يك روز در ميان آب را از كشت و زرع ما بريده است.
همين صحنه يك جنايت تاريخي بزرگ را به مرحلة عمل نزديك كرد، و وعدة دروغ دل و دين از دو نفر جوان ربود، و در نتيجه به نيروي جوانيشان افزود و جرأت و جسارتشان را چند برابر ساخت، و خلاصه براهشان انداخت، چند روزي در ميان قوم مي گشتند بلكه كمك و مددكاري پيدا كنند، هفت نفرديگر را با خود همدست ساخته به طرف ناقه حركت كردند، و در كمينگاهي بانتظار بيرون آمدنش از آب پنهان شدند، هنگامي كه ناقه از نهر بالا آمد و براه افتاد مصرع هدف گيري كرده و با تيري ساق دو پايش را بهم دوخت، قدار بن سالف بيرون جست و با شمشير عرقوب يعني عصبي را كه در مفصل ساق پا و ران حيوان است قطع كرد حيوان بزمين در غلطيد آنگاه ضربتي ديگر بگردنش وارد ساخته و آنرا ذبح كرد، و بدين وسيله بار سنگيني كه بدوش گرفته بودند بر زمين نهاده خود و ياران بسرعت براي كفار بشارت آوردند كفار هم هلهله كنان باستقبال آنان شتافته و با مدح و ثناي خود جبه و قبا برايشان دوختند، تو گوئي از دو فرمانده فاتح و يا دو پادشاه كشور گشا پيشواز مي كنند.
«وَ عقَرُوا النّاقّةَ وَ عَتوا عن أمر ربّهم» ناقه را پي كردند و از فرمان پروردگار خود سر باز زدند، و ناپاكي ذات خود را آشكار ساختند، و عذاب خدا را به هيچ گرفته گفتند: ما كار خود را كرديم، اينك نيز تو اي صالح اگر راست مي گويي بكن آنچه ميخواستي انجام دهي، و بياور آن عذابي را كه مكرر وعده مي دادي.
صالح  فرمود: شما را از آسيب رساندن بناقه برحذر داشتم و لكن شما گناهي را كه نمي بايست مرتكب شويد شديد، اينك به شما مي گويم كه بيش از سه روز مهلت نداريد، بعد از سه روز عذاب و پس از عذاب عقاب اخروي خواهد آمد، و اين وعده اي نيست كه بتوان آن را تكذيب كرد «ذلك وعد غير مكذوب»
چندان بعيد نيست كه احتمال دهيم تأخير عذاب تا سه روز براي اين بوده كه شايد در اين سه روز بسوي خدا بازگشته و توبه كنند، و بقبول دعوتش متمايل گردند، و لكن تزلزل و ترديد در دلهاي ايشان جاي خود را گرفته بود، و اوهام چنان بر دلهايشان مسلط شده كه ديگر راهي براي رخنه كردن موعظه و اندرز نبود لذا حتي يكقدم بسوي رشد و هدايت برنداشته و بازگشت ننمودند، و وعيد و تهديد صالح را دروغي و جعلي تلقي كردند، و بي اعتنايي را به منتها درجه رسانيده بصالح فشار آوردند كه چرا آن عذاب را نمي فرستي، صالح گفت: اين چه عجله ايست كه در نزول عذاب و نابودي قبل از توبه داريد، چرا از كرده خود استغفار نمي كنيد كه شايد خدا به شما رحم كند؟!
اين موعظه نيز مفيد نيفتاد، و قوم همچنان در ضلالت پافشاري داشتند، و نيز باصطلاح امروز دستخوش ساديسم شده بودند لذا در جواب صالح گفتند: ما تو و يارانت را به نحوست فال زده ايم، و هر وقت باشد شما را از بين مي بريم، آنگاه چند تن با يكديگر همدست شده و سوگند ياد كردند كه در تاريك شبي پنهان برايشان شبيخون برده صالح و اهلش همه را هلاك كنند، و در هنگامي كه خود را براي اين امر آماده مي كنند احدي را از راز نهاني خود خبردار نسازند. آنگاه بخويشان وي بگويند ما هيچگونه از اين امر اطلاع نداريم و واقعاً راست گوييم «و كان في المدينة تسعة رهط يفسدون في الارض و لايُصلحون. قالوا تقاسموا بالله لنبيّتنّه و أهله ثمَّ لنقولنَّ لوليّه ما شَهدنا مَهلِك أهله و إنا لصادقون»
اين تصميم را براي اين گرفتند كه بگمان خود از عذاب رهايي يابند، و قبل از آنكه صالح  ايشان را بعذاب خدا نابود سازد اينان او و يارانش را عرضة هلاك و دمار كنند، ولكن خدا مهلتشان نداد، و نقشة شان را خنثي كرده و بچاهي كه بدست خود كنده بودند در انداخت «و مكروا مكراً و مكرنا مكراً و هم لا يشعرون» پس خداوند صالح و يارانش را از تصميمي كه آن ها گرفته بودند نجات داد، و عذاب را بر قوم كافر نازل فرمود، تا وعدة صالح را تصديق كرده و پيغمبر گراميش را پشتيباني نموده باشد، صاعقه را مأمور اين كار فرموده و در يك لحظه همه را نقش بر زمين كرده هلاك ساخت «فأخذ الّذين ظلموا الصيحة فأصبحوا في ديار هم جاثِمين».
بشنو اكنون قصة صالح روان بگذر از صورت طلب معني آن
ناقـة صالح بصـورت بد شتـر پي بريدندش ز جهل آن قوم مر
از براي آب جو خصمش شدند آب كور و نان بثور ايشان بدند
ناقة الله آب خـورد از جـوي ميغ آب حق را داشتند از حق دريـغ
ناقة صالح چو جسم صالحان شـد كمينـي در هلاك طالـحان
تا بر آن امت ز حكم مرگ و درد «ناقة الله و سقيـاها» چـه كـرد
شحنة قهر خدا زيشان بجست خونبهـاي اشتـري شهـري درست
گفت صالح چونكه كرديد اين حسد بعد سه روز از خدا نقمـت رسـد
بعـد سه روز دگر از جانسـتان آفتي آيد كه دارد سـه نشـان
رنگ روي جمله تان گردد دگر رنگ رنگ مختلـف اندر نظر
روز اول رويتان چون زعـفران در دوم رو سرخ همچون ارغوان
در سـوم گـردد همـه روهـا سيـاه بعد از آن رسـد قـهــر الـه
گرنشان خواهيد از من زين وعيد كرة ناقـه بسـوي كُه دويـد
گر توانيدش گرفتن چاره هسـت ورنه خـود مرغ اميـد از دام جسـت
چون شنيـدنـد آن وعيـد منكـدر چشـم بنهـادند آن را منتظـر
روز اول روي خـود ديـدنـد زرد مي زدنـد از نااميـدي آه ســرد
سرخ شـد روي همه روز دوم نوبت امـيد و توبـه گشـت گـم
شد سيـه روز سوم روي همـه حكم صالح راسـت شد بي ملحـمه
چون همـه وز نااميـدي سر زدنـد همچـو اشتـر در دو زانو آمدند
در نبـي آورد جبـريل اميـن شرح اين زانو زدن را «جاثمين»1
باري آن قصرها و خانه ها كه در شكم كوه براي چنين روزي ساخته بودند عذاب خدا را از ايشان جلوگير نگشت، و آن اموال فراوان و باغهاي وسيع به حالشان فائده اي نبخشيد.
هنگامي كه صالح  آن پيكرهاي بي روح را ديد كه بر اثر صاعقه همه سياه و خشكيده بر روي زمين افتاده، و نيز ديد كه شهر و ديارشان از سكنه خالي گشته چنان دچار اندوه و تأسف شد كه نزديك بود رگ قلبش پاره شد، با يك دنيا حسرت روي به آن اجساد نموده و گفت:
«يا قوم لقد أبلغتكم رسالة ربّي و نصحت لكم ولكن لا تحبّون الناصحين».
«اي قوم! چقدر شما را نصحيت كردم و رسالت پروردگار را به بيان هاي مختلف بگوشتان رساندم ولكن شما خيرخواهان را دوست نمي داشتيد.


==================================================
طراحی وب سایت
پروژه های برنامه نویسی تجاری
دانلود پروژه های ASP.NET وب سایتهای آماده به همراه توضیحات
دانلود پروژه های سی شارپ و پایگاه داده SQL Server همراه توضیحات و مستندات
دانلود پروژه های UML نمودار Usecase نمودار class نمودرا activity نمودار state chart نمودار DFD و . . .
دانلود پروژه های حرفه ای پایگاه داده SQL Server به همراه مستندات و توضیحات
پروژه های حرفه ای پایگاه داده Microsoft access به همراه مستندات و توضیحات
دانلود پروژه های کارآفرینی
دانلود گزارشهای کارآموزی کارورزی تمامی رشته های دانشگاهی
قالب تمپلیت های آماده وب سایت ASP.NET به همراه Master page و دیتابیس
برنامه های ایجاد گالری عکس آنلاین با ASP.NET و JQuery و اسلایدشو به همراه کد و دیتابیس SQL کاملا Open Source واکنشگرا و ساده به همراه پایگاه داده
==================================================
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
02-07-2020, 12:46 AM
ارسال: #7
حضرت ابراهيم علیه السلام
مردم بابل مانند اقوام سابق الذكر در سايه نعمت هاي فراوان زندگي آسوده و خوشي داشتند ولكن از نظر معنويات عقب مانده و تاريك و در وادي جهل و گمراهي سرگردان بودند، ايشان نيز عبادت خدا را – كه آفريدگار آنان و همه عالم است و همان قادري است كه آن همه نعمت هاي ظاهري و باطني به ايشان ارزاني داشته – گذاشته و به عبادت بتها پرداختند، با دست خود و يا زير نظرشان بت هايي تراشيده و آن ها را ارباب و معبود خود خوانده و عبادتش مي كردند.
زمامدار اين سرزمين نمرود فرزند كنعان بن كوش بود، مردي بسيار مستبد، و بدلخواه خود در اين كشور حكومت مي كرد، وقتي نعمت هاي بيكران و هم چنين سطوت و قدرت خود را مشاهده كرد، و جهل و تاريكي مردم را ديد خود را پروردگار و معبود ايشان خوانده و همه را به پرستش و نيايش خود دعوت كرد، و چرا نكند؟ وقتي جهل سراسر اجتماع را فرا گرفته و عقائد مردم فاسد شد و حاضر شدند كه در برابر سنگ سخت و مجسمه هاي خالي از شعور و ناشنوا و نابينا و بي سود و زيان خضوع كنند چرا در برابر فردي زنده و داراي نطق و فكر و فهم و شعور خضوع نكنند؟ كه همواره خيرش بطرف آنان سرازير است، و از ايشان دفع شر مي كند، مردي كه به ظاهر مي تواند فقير و تهي دست ايشان را غني و توانگر ساخته و عزيزشان را ذليل سازد، مردي كه همة قوا در او متمركز شده و بهمة شئون ايشان سلطنت دارد؟
اين بود وضع زندگي مردم بابل، در چنين شرائطي در يكي از شهرهاي اين كشور يعني شهر «فدام آرام» در خانوادة مردي آزر نام1 فرزندي بنام ابراهيم بدنياآمد، خداوند ابراهيم را رشد فكري داده و بسوي حق هدايت كرد،
ابراهيم  با رأي صائب و فكر روشن خود و نيز وحي پروردگارش فهميده بود كه خداي عالم و گردانندة آن و مسلط بر همة آن يكي است، و اين بت ها كه مردم عبادت مي كنند و مجسمه ها كه مي تراشند ايشان را از خدا و عبادت او بي نياز نميكند، در اين حال مأمور شد، ايشان را بدين توحيد دعوت كرده و از پستي شرك و رذائل اخلاق رهائي بخشد، لذا خود را براي اين كار كاملاً آماده ساخت.
ابراهيم  دلش سرشار از ايمان به پروردگار و ثقة به او و يقين بقدرت خالقة او بود، و به آنچه كه به وي وحي مي شد ايمان داشت، ازجمله چيزهايي كه به وي وحي شده بود مسئله معاد و بعث پس از مرگ و حساب روز جزا بود، ابراهيم  به اين مسئله نيز ايمان كامل داشت، ولكن آرزو داشت زنده شدن مردگان را به چشم خود ديده و در اين مسئله داراي بصيرت بيشتري باشد، لذا از پروردگار خود درخواست تا كيفيت زنده كردن مردگان را به او بنمايد، خدايتعالي در جوابش فرمود: مگر تو اين حقيقت را باور نداري؟ عرض كرد: چرا، آنرا بمن وحي كردي و من ايمان آورده و آنرا تصديق كرده ام و لكن بسيار علاقمندم به اين كه آن را به چشم خود ببينم و تماشا كنم تا اطمينان دل و يقينم بيشتر شود.
وقتي ابراهيم  درخواست خود را توجيه كرد خداوند آن را اجابت فرمود و دستور داد تا چهارمرغ را گرفته و با دقت بخلقت هر كدام نگريسته2 و سپس آن ها را ذبح كند و لاشه ها را خرد و در هم كرده3، آنگاه آنرا چهار تقسيم و هر قسمتي را بالاي كوهي قرار دهد، سپس هركدام را بنام بخواند، خواهد ديد كه باذن خدا بسويش پرواز مي كنند.
ابراهيم  چنانكه مأمور شده بود انجام داد و ديد كه در موقع زنده شدن بفرمان خدا اجزاء هر كدام از بالاي چهار كوه بحركت در آمده و در نقطه اي جمع شده و بي درنگ روح در آن دميده شده و بسويش پرواز كردند.
ابراهيم  در اين جريان آن طور كه مي خواست در قدرت باهرة خدا كه آسمان و زمين در قبضة او است سير كرد4.
آري كيست كه مثل چنين صحنه اي را ببيند، و جان مرغي را بگيرد و بدن آنرا متلاشي نموده اجزايش را بر بالاي چهار كوه قرار بدهد و آنگاه ببيند كه با يكبار صدا زدن مجددا أجزاء بدنش بهم متصل شده و روح بر كالبدش تعلق گرفته و او همچنان در مسأله معاد و قدرت خدا بر زنده كردن مردگان شك داشته باشد، منزه است آن خدايي كه چون چيزي را اراده كند مانع و مزاحمي در كارش نيست، آري منزه است و عزيز است و حكيم.

ابراهيم 
آزر را به نرمي دعوت مي كند
آزر مردي بت پرست بود، بلكه شغلش بت تراشيدن، و بت فروختن بود، و چون نزديك ترين افراد بابراهيم بود و جا داشت كه ابراهيم  در هدايت او سعي بيشتري مبذول دارد و در خير خواهيش خلوص بيشتري بخرج دهد علاوه از آنجا كه او سازنده بت و از مشوقين به بت پرستي و خلاصه ريشة اين كيش نكوهيده بود و ارشاد وي در تقرب بخدا و ريشه كن شدن درخت شر و ضلالت و بي شاخ و برگ شدن آن موثرتر بود، لذا ابراهيم كار خود را از همين جا شروع كرد و قبل از هر كس به ارشاد وي پرداخت.
ابراهيم  براي اين كه مبادا آزر در اولين برخورد از كيش وي برمد به تحقير بتها و تسفيه كيش بت پرستي نپرداخت، چون بيم آن داشت كه اگر چنين كند او براي هميشه پنبه در گوش نهاده و او را جواني سركش و نافرمان و گفتارش را غير قابل اعتنا بداند، بلكه كلام را به بهترين وجهي آغاز كرده و با او به نرمي و ادب سخن گفت، و اولين موضوعي را كه با وي در ميان نهاد مسأله نبوت خود بود، خواست تا بدين وسيله همة توجهاتش را به خود جلب كرده و گفتارش تا اعماق دل او نفوذ كند، آنگاه از او پرسيد چه چيز تو را بعبادت و خضوع در برابر بتها وادار ساخت با اين كه بتها نه دعايت را مي شوند و نه ثنايت را، نه خضوعت را مي بينند و نه خشوعت را، نه بلائي از تو دفع ميكنند و نه چيزي به تو مي رسانند، اينجا نيز از ترس اين كه مبادا از روي بي اعتنائي از او روي بگرداند اضافه كرد كه اي پدر گر چه تو از من بزرگتري و من هم سن تو نيستم ولي در اين مسأله بمن اطلاعاتي رسيده و معرفتي پيدا كرده ام كه آن بتو نرسيده پس گفتارم را سست و آسان مپندار، و از پيرويم سرپيچي و استنكاف مورز، و از همراهي با من تخلف مكن، كه راه من راهي مستقيم و طريقه اي استوار است.
آنگاه براي اينكه بت ها را از نظرش افكنده و او را از بت پرستي منصرف سازد خاطر نشان ساخت كه خضوع تو در برابر اين بتها پرستش شيطان و التجاء باو است، همان شيطاني كه خداي رحمان را نافرماني كرد و به او وعده داد كه مردم را اغواء كند، پس او هرگز كسي را به خير دلالت نمي كند و جز هلاكت و شر براي آدمي نمي خواهد، زنهار از سوء عاقبت بپرهيز و ياور شيطان مباش.
«يا أبت إني أخاف أن يمسّك عذاب من الرَّحمن فتكون للشيطان وليّاً»1
وقتي كلام ابراهيم  باينجا رسيد آزر با كمال خشونت و درشتي جوابش داد و او را از اين كه پيرويش كند مأيوس ساخت و بر عناد و كفر خود پافشاري كرد و مهر خويشي را يكباره فراموش كرده از در تعجب و با لحني تحقير آميز گفت:
«أراغب أنت عن آلتهي يا إبراهيم لئن لم تنته لا رجمنّك و اهجرني مليّاً»
اي ابراهيم آيا تو از خدايان من روگرداني؟ اگر براي هميشه از اين سخنان دست بر نداشته و بكيش خانواده ات باز نگردي بطور قطع و يقين سنگسارت كرده و تو را نزد مردم مردي ديوانه معرفي مي كنم، زنهار آتش خشم مرا ميفروز، و براي هميشه از من دور شو و از محبت و احسانم چشم بپوش.
ابراهيم  بخاطر سعة صدر و اطمينان قلبي كه داشت تهديد آزر را به بياني كه از خلوص نيت و خيرخواهي او حكايت مي كرد پاسخ داده، گفت: «سلام بر تو، بزودي براي تو از پروردگارم طلب مغفرت مي كنم كه او به من مهربان است و از شما و آنچه كه بغير خدا مي پرستيد كناره گيري مي كنم، و پروردگارم را مي خوانم شايد من نسبت به دعا و درخواست از پروردگارم كم طالع و بدبخت نباشم.
«قال سلام عليك سأستغفر لك ربي إني كان بي حفيّاً  و أعتزلكم و ما تدعون من دون الله و أدعو ربّي عسي ألّا أكون بدعاء ربّي شقيّاً»2
آنگاه باوي وداع كرده و برگشت، اما چه برگشتني با خاطري ملول و دلي پر از اندوه، زيرا وقتي عمو براي دعوت او گوش شنوا نداشته باشد از بيگانه چه توقع بايد داشت؟ برگشت تا لااقل در كفر و شرك كمك كار او نباشد.

ابراهيم 
بتها را در هم مي شكند
درشت خويي و خشنونتي كه ابراهيم از آزر ديد و جفا و بي اعتنايي كه از وي مشاهده كرد او را در كار دعوتش سست نساخت، و از مبارزة با قوم عليه شرك بخدا و پرستش بت باز نداشت، بلكه تصميم گرفت دعوت خود را به همة مردم ابلاغ كند و اين عقايد خرافي را بكلي از ميان جمعيت بردارد هر چند در اين راه با خشم و آزار عموم مردم مواجه شود.
ابراهيم همانطوري كه گفتيم مردي پاك نهاد و داراي رأيي صائب و مغزي متفكر بود، فكر كرد كه برهان لفظي هر چه هم روشن و دندان شكن باشد در زمين شوره زار دل هاي اين مرد آن طور كه بايد و شايد ثمر نمي دهد، لذا تصميم گرفت براي فهماندن حقيقت و حقانيت دعوت خود چشم هاي ظاهري مردم را هم با دلهايشان شريك سازد، باشد كه بدين وسيله رشد از دست داده خود را بازيافته و از گمراهي براه آيند.
نخست عموم مردم را براي پاسخ دادن بسوالاتش دعوت كرده و از ايشان پرسيد: چه چيز مي پرستيد؟ مردم در جوابش حرفها زدند، و مثل اين كه بخواهند به كيش خود افتخار نموده و عزت خود را در آن بدانند گفتند: ما بتهايي مي پرستيم و در نگاهداري پاس حرمت آن ها كوشا هستيم.
سوال ابراهيم الهام خدايي بود، مانند سوال طبيب حاذقي كه بخواهد نخست مرض را تشخيص داده و سپس به علاجش بپردازد، و يا مانند سوال قاضي ماهري بود كه بخواهد طرفين دعوا را باقرار وادار كند، چون طوري سوال كرد كه دائره جدل و قال و قيل هاي پراكنده تنگ باشد و همه حرفها در همان يك سوال فشرده و خلاصه شده باشد تا در نتيجه وقتي جواب ايشان در آن يك مسأله باطل گرديد حجت بر ايشان تمام گشته و چاره اي جز قبولي دعوت و اطاعتش نداشته باشند.
و وقتي آن پاسخ را از ايشان شنيد پرسيد: آيا اين بتها دعا و نيايش شما را مي شوند، و عبادتتان را مي بينند؟ آيا نفع و ضرري از آن ها ساخته است؟ گفتند: ما پدران خود را ديديم كه كارشان پرستش اين بتها بود.
راستي چقدر زشت است كه انسان فهم و شعور خود را كنارگذاشته و كوركورانه از ديگران تقليد كند، راستي مگر شيطان چقدر قوي است كه آدمي را بر آن دارد تا در كفر و شرك بپدران خود افتخار نمايد، و در پرستش مجسمه هايي از سنگ و يا چوب بخود ببالد، و از دل و جان در برابر آن ها بخاك بيفتد؟ و ناداني تا چه حد كه خود را در اين عمل بر حق دانسته و در ياري چنين مذهب خرافي با اهل حق بجدال برخيزد؟ قوم ابراهيم  با اين جوابي كه بوي دادند ندانسته اقرار كردند باينكه بتهايشان نه مي شنوند و نه براي آنان نفع و ضرري دارند، فقط دليل بر حقانيت مذهب خود اين را گرفتند كه نياكان ايشان چنين مي كردند، بخيال اين كه قديمي بودن اين بتها دليل بر اين است كه استحقاق عبادت و تعظيم را دارند همين خيال باطل ايشان را از بكار بردن فكر صحيح باز داشته بود.
ابراهيم  در جوابشان گفت: «از همان روزگار قديم شما و پدرانتان در ضلالت روشني بوده ايد! اينجا بود كه عصبيت جاهلانه ايشان تحريك شده و گفتند: آيا در بدگوئي بخدايان ما مزاح مي كني و يا جداً و از سر راستي و حقيقت آن ها را كوچك مي شماري؟ در جواب گفت: من با شما شوخي نداشته و هر چه مي گويم جدي است، و من براي شما دين مستقيم را آورده ام، و مرا بحق و هدايت بسوي شما فرستاده اند، من مي گويم: سزاوار پرستش همانا پروردگار شما است كه آفريننده آسمان ها و زمين و گردانندة اين نظام بديع و اداره كنندة همه شئون عالم است، اما اين بت ها كه يا از سنگ سخت و يا از چوب تراشيده شده و بپاي خود قائم نيست مالك سود و زياني حتي براي خود نيستند تا چه رسد به ديگران، نبايد اين ها را پرستيد و در برابرشان خضوع كنيد، مي گويم از فتنه شيطان و اغواء او برحذر باشيد، عقل خود را به كار بنديد و فكر كنيد بلكه هدايت شويد، و از نفرين و يا ضرر بتها وحشت نكنيد چه من اولين كسي هستم كه از عبادت بتها دوري جسته ام اگر بتها مي توانستند به كسي ضرر رسانند ناچار مرا زيان مي رساندند و قدرت خود را در من اعمال ميكردند.
سپس باظهار صنع بديع خداوند و قدرت باهرة او پرداخت باميد اين كه شايد به آثار حكمتش پي برده و فرق فاحشي كه ميان خدا و بت ها است درك كنند. لذا گفت: «اين بت ها كه شما و پدرانتان به جاي خدا مي پرستيد دشمن منند، تنها دوست من پروردگار عالميان است كه مرا آفريده و هم او هدايتم مي كند، و آب و غذايم مي دهد و اگر مريض شوم بهبودم ارزاني مي دارد، مرا مي ميراند و دوباره زنده مي كند همان پروردگاري است كه اميد مي دارم در روز جزا از خطاهايم در گذرد».
همان طور كه قبلاً گفته شد ابراهيم  هنگامي كه ديد تيغ حجت و برهان در مورد آنان به كار نمي رود، و مردم زير بار دعوتش نمي روند گوش ها بسته و دل ها در پرده است، و نمي توانند با اين اسلحه زنجير اوهام را پاره كرده تا از بتها صرفنظر كنند، تصميم گرفت اين بار دعوت خود را عملاً انجام دهد، لذا سوگند ياد كرد كه بهر نحوي باشد بتها را شكسته و عملاً بمردم بفهماند سنگ و چوب نفع و ضرري ندارد و قادر نيست از خود دفع شركند تا چه رسد بديگران، و اگر مردم از پرستش آن ها دست بردارند آسمان بزمين نمي افتد همچنانكه از پرستش آن ها تا كنون چيزي نديده اند.
مردم شهر «فدام آرام» را عادت بر اين بود كه هر سال چند روزي عيد گرفته بت مخصوصي را در معبد خارج شهر نصب كرده و همة اهل شهر بدانجا شتافته مراسم پرستش آن بت را انجام مي دادند، و نيز طعام هاي زياد در معبد شهر براي تبرك فراهم ميكردند و پس از انجام مراسم عيد بشهر آمده آنرا بعنوان تبرك و با خوشحالي تمام مي خوردند، البته معلوم است كه بر سر تقسيم و ربودن آن طعام ها چه جنجالي براه مي افتاده.
در سالي كه ابراهيم تصميم داشت بت ها را در هم شكند مردم از وي دعوت كردند تا او نيز براي انجام مراسم عيد بخارج شهر رود، ابراهيم نپذيرفت و به بهانة كسالت در شهر ماند، و مقصودش از كسالت، كسالت روحي و اندوه بر انحراف و ضلالت قوم بود كه بكلي از قبول دعوتش سر باز زده اند.
قوم از ترس اين كه مبادا كسالت وي از قبيل وبا مرضي واگير دار باشد از بردنش چشم پوشيده و زياد پافشاري نكردند، بلكه در عوض اظهار رضايت نموده و عذرش را موجه دانستند، و خود شادي كنان از شهر بيرون شدند، چيزي نگذشت شهر از مردمش خالي شد حتي در بتكده هم يك نفر از كاهنان و مستخدمين باقي نماند، شهر ماند و ابراهيم .
وي چون زمينه را از اغيار و نامحرمان و از چشمهايي كه همواره مراقب او بودند خالي ديد آرام آرام به طرف بتكده حركت كرده و بخانة عبادت ايشان در آمد و محوطه اي مشاهده كرد پر از مجسمه و بت، و ديد كه روي زمين از خوردني ها پوشيده شده، از در تمسخر و تحقير بتها را خطاب كرد كه چرا نميخوريد؟ و چون ديد صدايش در سراسر بتكده پيچيد و از بتها پاسخي نشنيد گفت: بسيار عجيب است پس چرا نميخوريد و چرا همه خاموشيد و سخن نمي گوييد.
«فراغ إلي آلهتهم فقال ألا تأكلون مالكم لاتنطقون» چه شده است شما را كه حرف نمي زنيد، آنگاه بخود گفت سنگ و چوب كجا؟ درك كردن و سخن گفتن كجا!
گمان نمي كنم در هيچ موقعي بقدر آن ساعت حقارت قوم و خرافي بودن عقائدشان در نظر ابراهيم  مجسم شده باشد.
آنگاه دست گشود و بجان بت ها افتاد و آن ها را بزمين انداخت «فراغ عليهم ضرباً باليمين» و سپس تبري بدست آورده و تمامي آن ها را شكسته ريزه ريزه نموده و بصور زباله درآورد، و از همة آن بتها تنها بت بزرگ را بجاي گذاشت تا چنانچه قوم برگشته و بپرسند چه كسي مقدسات دينيشان را اين چنين هتك كرده تقصير را بگردن بت بزرگ بيندازد و بدين وسيله عملاً بايشان بفهماند كه اين بتها قادر بر دفع شر از خود نيستند.
ابراهيم  پس از آنكه بتكده را به صورت وحشت آوري در آورد با خاطري آسوده و دلي خرسند از آنجا بيرون شد، و منتظر بود كه تا قوم از ديدن آن صحنه چه عكس العملي نشان مي دهند و خود را براي مقابله با ايشان آماده مي ساخت.
مردم شهر از مراسم عيد بازگشته و بطرف شهر سرازير شدند، و در همين هنگام بود كه يك خبر موحش در شهر پيچيد، و آن اين بود كه خدايانشان همه ريز ريز شده است، سيل جمعيت به طرف بتكده روان شد، وقتي نزديك آمده و صحنه را تماشا مي كردند از شدت بهت زدگي اگر چيزي در دستشان بود بي اختيار به زمين مي افتاد، از يكديگر مي پرسيدند اين كاركيست، هر كه بوده راستي از ستمگران بوده است.
چند تن سكوت جمعيت را در هم شكسته فرياد زدند ما جواني را مي شناسيمكه باو ابراهيم مي گفتند و شنيديم پيوسته بخدايان ما بد مي گفت و آن ها راخوار و حقير مي شمرد بايد اين كار كار او باشد، «إنا سمعنا فتي يذكر هم يقال له إبراهيم» پس از اندكي تأمل دانستند كه اينان درست تشخيص داده اند.
مردم مرتكب جرم را شناخته و از صميم دل تشنه و خواستار انتقامجويي از وي شدند همه با هم درخواست احضارش را نموده، و گفتگو از هر سو در گرفت كه به چه شكنجه اي بايد كيفرش دهند، هيجان و شورش عجيبي بپا خواست، فرياد مي زدند بايد اين جوان را در برابر همه ما محاكمه كرده، و در مقابل همه اعدامش كنيد.
و معلوم است كه ابراهيم  هم غير اين را نميخواست، براي او زياد ارزش داشت كه تمامي اهل شهر را يكجا جمع ببيند و رسالت خود را در برابر همه اعلام و حجتش را اقامه نمايد.
دسته دسته مردم مي آمدند و هر لحظه جمعيت متراكم تر مي شد، همه در انتظار ديدن ابراهيم بودند، و دقيقه شماري مي كردند كه كي مي شود انتقام خدايان را از او بگيرند و به چشم خود شكنجه و كيفرش را تماشا كنند، باشد كه دلهاي تشنه به خون را راضي ساخته و شعلة حرصيرا كه در دلهايشان نسبت به ريختن خون او طغيان كرده فرو بنشانند.
در اين انتظار بودند كه ناگاه مأمورين ابراهيم را در ميان آن جمعيت انبوه حاضر ساخته و نخست او را در برابر آن سيل خروشان خشم و غيظ محاكمه كرده و از وي پرسيدند: اي ابراهيم آيا تو با خدايان ما چنين كردي؟ «قالوا أنت فعلت هدا بآلهتنا يا ابراهيم» اين سوال زمينة رسيدن به مقصود براي ابراهيم فراه گرديد اينجاست كه بايد فرصت را غنيمت شمرده و همه را در برابر حجت خود خاضع ساخته و بسوي صواب و رشدشان بازگرداند، لذا وجهة كلام را تغيير داده بجاي اين كه بجرم خود اعتراف كند پاسخي داد كه هرگز انتظار آنرا نداشتند، و آن اين بود كه گفت: «اين عمل زير سر بزرگتر آن ها است، و چنانچه باور نداريد از خود آن ها بپرسيد اگر قادر بتكلم هستند»
«بل فعله كبير هم هذا فاسئلو هم إن كانوا ينطقون».
چه حجت دندان شكني، بلكه سيلي محكمي بود كه بر قفاي آن خواب آلودگان نواخت و همة را هراسان از خواب غفلت بيدار ساخت، و در سراسر آن انبوه جمعيت گفتگو براه افتاد، يكديگر را ملامت مي كردند سرانجام حرفها يكي شد، و آن اين بود كه «شما (مسئولين بتكده) براستي مردمي ستمكاريد» كه بتخانه را خالي كرده و بت ها را بدون نگهبان گذاشتيد.
«ثمَّ نكسوا علي رؤسهم لقد علمت ما هؤلاء ينطقون»1
آنگاه دچار حيرت عجيبي شدند كه ديگر زبان هايشان ياراي گرديدن نداشت سرها بزير انداخته بفكر عميقي فرو رفتند، و در جستجوي جواب صحيحي براي گفته ابراهيم افكار جامد خود را روي هم گذاشتند و سرانجام اين جواب را تهيه كردند كه بگويند: «اي ابراهيم تو خودت مي داني كه اين بتها سوالي را پاسخ نمي دهند، پس چطور بما مي گويي كه از آنها بپرسيم و گواهي بخواهيم.
وقتي بزبان خود اعتراف كردند باينكه بتها فاقد گوش و زبان و قاصر از علم بحوادثي هستند كه در پيش رويشان اتفاق مي افتد و يا بر سرشان مي آيد و نمي توانند كيد دشمنان را از خود دفع كنند، ابراهيم  از موقعيت استفاده كرده و شروع كرد ايشان را – كه با روشن بودن حق همچنان بر باطل پافشاري مي كنند – سرزنش كردن و در آخر از غفلت و سرسنگيني ايشان به خشم آمده، و آنان را به تفكر در آنچه مي گويند و دعويدار آنند تحريك نموده و فرمود: «آيا هنوز هم بغير از خدا مي پرستيد چيزهايي را كه براي شما سود و زياني ندارند اف بر شما و بر آنچه كه به غير خدا مي پرستيد، آخر چرا تعقل نمي كنيد؟»
«قال أفتعبدون من دون الله مالا ينفعكَم شيئاً و لا يضرُّكم اُفًّ لكم و لما تعبدون من دون الله أفلا تعقلون»
لكن آه سردش در دل آهنين ايشان اثر نكرد، تو گوئي پرده اي روي چشمهايشان را فراگرفته و گوشهايشان دچار سنگيني و دلهايشان مهر شده بود، آري ابراهيم با مردمي كور و كر و نادان سرو كار داشت، وقتي ديدند كه در اين محاكمه خود محكوم شدند و هيچ منطق صحيح و حرف حسابي ندارند از ترس اين كه مبادا مفتضح شوند بحث مناظره و خلاصه منطق را كنار گذاشته متوسل به زور شدند تا بدان وسيله شكست خود را مخفي داشته و نگذارند باطلشان بيش از اين آشكار شود، لذا گفتند: «اين جوان را آتش زنيد و خدايانتان را ياري دهيد اگر مرد كار هستيد».
«قالوا حرَّ قوه و انصروا آلهتكم إن كنتم فاعلين»2.


==================================================
طراحی وب سایت
پروژه های برنامه نویسی تجاری
دانلود پروژه های ASP.NET وب سایتهای آماده به همراه توضیحات
دانلود پروژه های سی شارپ و پایگاه داده SQL Server همراه توضیحات و مستندات
دانلود پروژه های UML نمودار Usecase نمودار class نمودرا activity نمودار state chart نمودار DFD و . . .
دانلود پروژه های حرفه ای پایگاه داده SQL Server به همراه مستندات و توضیحات
پروژه های حرفه ای پایگاه داده Microsoft access به همراه مستندات و توضیحات
دانلود پروژه های کارآفرینی
دانلود گزارشهای کارآموزی کارورزی تمامی رشته های دانشگاهی
قالب تمپلیت های آماده وب سایت ASP.NET به همراه Master page و دیتابیس
برنامه های ایجاد گالری عکس آنلاین با ASP.NET و JQuery و اسلایدشو به همراه کد و دیتابیس SQL کاملا Open Source واکنشگرا و ساده به همراه پایگاه داده
==================================================
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
02-07-2020, 12:47 AM
ارسال: #8
حضرت ابراهيم علیه السلام 2
ابراهيم 
را در آتش مي افكنند
تصميم گرفتند ابراهيم  را بسوزاندن كه سخت ترين شكنجه هاست كيفر دهند با اين كه او جرم و گناهي نداشت، و جز اين چيزي نگفته بود كه «پروردگار من خداست» و جز شكاندن مشتي سنگ و چوب عملي مرتكب نشده بود، لكن همين حرف براي عدة معدودي كه در ميان مردم بخود كامگي حكومت و آقائي مي كردند خيل گران تمام مي شد، آري اعلان توحيد رهائي دادن مردم از قيد اسارت و بردگي آنان بود. اگر اين صدا در گلوي ابراهيم خفه نشود بطور مسلم آبروي آن عده رفته و مردم از اطرافشان پراكنده مي شوند و براي دفع ظلم آنان بيدار و هشيار مي گردند و اين خود عيش آنان را مكدر ساخته و خواب و خوراك را از ايشان سلب مي كند.
تصميم بر سوزاندن ابراهيم هر لحظه جدي تر مي شد ولكن در اين فكر بودند كه آنرا چگونه عملي سازند، براي سوزاندن او بلكه سوزانيدن يك شهر آتش مختصري كافي است.
ولكن بايد آتش ابراهيم آنقدر زياد باشد كه با آتش خشمي كه در دلها افروخته شده برابري كند، لذا شروع كردند از اينجا و آنجا هيزم جمع كردن، و اين را يك نحو عبادت و تقرب بخدايان دانستند حتي كار به جايي رسيد كه زنها وقتي مريض مي شدند نذر مي كردند اگر بهبود بيابند براي سوزاندن ابراهيم هيمه جمع كنند. مدتي بدين منوال گذشت تا آنكه هيزم بسياري فراهم شد بطوري كه راه ها بند آمد، آنگاه محوطه بزرگي ساخته و دستور دادند تا هر كس هيزم خود را بدانجا انتقال دهد، سپس آتش در آن افكنده زبانه هاي آتش به آسمان بلند شد، و از نورش همه جا روشن گرديد، آنگاه دست و پاي ابراهيم را بسته و او را كه از ديدنش بيزار و از سوختنش خوشحال بودند با وسائلي بميان آتش پرتاب كردند.
گويند در آن ساعت كه ابراهيم را بآتش مي افكندند جبريل آمد و خليل را گفت «هل لك من حاجة» آيا حاجتي داري ابراهيم  فرمود: «أمّا إليك فلا» البته حاجاتي دارم ليك با تو خير.
او ادب نامـوخت ازجبريل راد كه بپرسيـد از خليـل حق مـراد
كه مرادت هست تا ياري كنم ورنـه بگريـزم سبكبـاري كنـم
گفـت ابراهيـم ني رو از ميـان واسطـه زحمـت بود بعـد العيان
بهـر اين دنيـاست مرسل رابطه مؤمنان را زانكه هست او واسطه1
ابراهيم خليل با دلي سرشار از انوار ايمان بخدا و ثقه و اعتماد باو در حالي كه اتصالش بخدا بسيار قوي و محكم بود در آتش افكنده شد.
جان ابراهيم از آن انوار زَفت2 بي حذر در شعله هاي نار رفت
در آن هنگام هيچ گونه ناراحتي از خود بروز نداد و حوادث روزگار متزلزلش نساخت، و آن آتش كذايي دل او را نترسانيد، بلكه با خاطري آسوده و آغوشي باز دنيايي از آتش را استقبال كرد.
اينك ابراهيم در آتش قرار دارد، انبوه دود او را از انظار پنهان ساخته و زبانه هاي بلند آتش از ديدن وي با شنيدن ناله اش مانع گشته اند همه منتظرند ببينند چه بر سر ابراهيم آمد، ابراهيم  در محبت به خداي تعالي دل از هر چيزي كنده خرمن هستي خود را طعمة آتش ساخت، در نتيجه از هر قيد و بندي آزاد گرديد، خداي تعالي هم در مقابل حرارت آن آتش سوزان را از او برداشت و او را در شكم آتش از خطر سوختن حفظ فرمود و آتش را براي او سرد و سلام گردانيد.
آتش ابراهيم را دندان نزد وي گزيده حق بود او كي گزد
آتـش ابراهيـم را نبـود زيـان هر كه نمروديست گو ميترس از آن
نار پاكان را ندارد خود زيان كي ز خـاشاكي شـود دريا نهـان3
آتـش نمـرود ابـراهيـم را صفـوت آئيــنه آمـد در جلا
رفته رفته دودها تمام شد و شعله ها فرو نشست، بطوري كه مردم مي توانستند درون آتش را تماشا كنند، در اين موقع نمرود و اطرافيان گردنها كشيده تااستخوان هاي سوخته او را بنگرند، با شگفتي و تعجب ديدند كه او دركمال عافيت و سلامت آزادانه در آتش نشسته، بسيار تعجب كرده و در برابر مردم شرمسار شدند و خود را از انظار پنهان كردند و هر چه كوشيدند كه اين امر مسكوت بماند سودي نبخشيد.
زيرا اين خود آيتي بزرگ و معجزه اي حيرت آور بود، خداوند اين چنين پيغمبر محبوب خود را ياري كرد، دشمنان نخست از در جدل در آمدند خداوند مغلوبشان كرد، سپس متوسل بزور شدند و براي از بين بردن ابراهيم آتش افروختند، خداوند طبيعت آتش را كه حرارت و سوزانيدن است از آن گرفت و ايشان را زيانكار نمود.
مردم دربارة اين آيت بزرگ همچنان مبهوت بودند و آنرا بهيچ وجه فراموش نمي كردند، حتي نزديك بود در برابر ابراهيم  تسليم شده، و او را متابعت كنند لكن پاره اي لذائذ زندگي مادي را بر اينكار ترجيح دادند، و عده اي ديگر، ترس از شكنجه و آزار كفار از پيروي ابراهيم بازشان داشت، و در نتيجه جز عدة كمي ايمان نياوردند، و همان ها هم از ترس جان ايمان خود را از مردم جاهل كه اكثريت هر جامعه اي را تشكي مي دهند مخفي مي داشتند.

ابراهيم 
و نمرود
همه روزه از اثر عميقي كه اين معجزه در دلها گذاشته بود خبرهاي موحشي به دربار نمرود مي رسيد، گزارش هايي كه در تهديد زوال دوران الوهيتش دست كمي از سيل خروشان نداشت به وي ابلاغ مي شد.
و چون ابراهيم را مسبب اين امر مي دانست كفر و شقاوتش طغيان كرده ابراهيم را به دربار احضار كرد، هنگامي كه ابراهيم در برابر او قرار گرفت نمرود بدقت در او نگريسته و گفت: اين چه آتشي است كه روشن كرده اي، و اين معبود كيست كه خلق را به عبادتش مي خواني؟ مگر غير من پروردگار ديگري كه سزاوار عبادت باشد سراغ داري؟ او كيست كه مقامش از من بالاتر باشد؟ با اين كه مي بيني زمام امور و تدبير همه در دست منست، هر امر و عهدي را بخواهم نقض مي كنم، و هر چه را بخواهم مبرم و استوار مي سازم اگر چه همة خلق مخالف من باشند، مردم همه چشم به حكم من دوخته و گوش به فرمان منند، همه آرزويشان سوي من است، مگر كسي هست كه با من مخالف باشد، تو چرا برخلاف همه به ستيز برخاسته اي؟
ابراهيم  در پاسخ با كمال شجاعت و بدون لكنت زبان گفت: «پروردگار من آن كسي است كه زنده مي كند و مي ميراند، خلق مي كند و از بين مي برد».
«ربّي الّذي يحيي و يميت».
اين حجت مانند سنگي كه در گلوي نمرود گير كند او را خفه كرد، و نتوانست جوابي بدهد، لكن در عين حال دعوت ويرا قبول نكرد، بلكه نكبت گناه او را گرفته و در نتيجه به مكابره و جدال برخاست و گفت: «أنا أحيي و أميت» من نيز مرده زنده مي كنم و هر زنداني محكوم را بعد از آن كه مرگ در برابر چشمش مجسم شده عفو كرده و دوباره از نعمت زندگي برخوردارش مي سازم، و همچنين زنده را مي ميرانم، و چون بخواهم حكم خود را در او اجرا كنم دركوتاه ترين وقت او را كشته جانش را مي گيرم، و بنابراين كار پروردگار تو خيلي عجيب و نوظهور نيست.
نمرود مغرور و نادان به همين حرفهاي پوچ مي خواست در مقابل يك پيغمبر اولوالعزم مقاومت نموده و جدال كند، و لكن او كجا و مقاومت در برابر ابراهيم خليل كجا؟»
ابراهيم پاسخ داده گفت: خداوند آفتاب را مسخر فرمان خود فرموده و آفتاب هم از خط مشيي كه خداوند برايش تنظيم كرده هيچ تخلف نمي كند، و همه روزه از افق مشرق سر زده و در افق مغرب نهان مي شود، تو نيز اگر بگمان خود معبود مردمي و داراي چنين قدرتي هستي اين نظام را دگرگون كن، و بر خلاف سنت خداي تعالي آفتاب را از سوي مغرب بيرون آر. «فبُهِت الّذي كفر».
نمرود در اينجا مبهوت شد، چون ديد كه ضلالت و دروغش آشكارا و بهتان و جهالتش برملا گرديد، و حجت بالغة ابراهيم خليل چنان در دل او اثر گذاشت كه گويا با شنيدن آن زوال سلطنت و انهدام اساس حكومت خود را قطعي و مسلم دانست و لذا ابراهيم در نظرش مبغوض ترين مردم گشت، ولكن با وي چه مي توانست بكند او عقائد جديدي آورده بود همه همراه با معجزات و خوارق عادات بود.
جز اين تصور نمي شود كه او از برخورد با ابراهيم زوال ملكش را بدست وي مسلم ديد، و از اظهار عداوت و كينة دروني خود نيز مي هراسيد، لذا كار او را محول بگذشت زمان كرده و در انتظار فرصت بنشست تا در موقع مناسب انتقام خود را از وي بستاند، تنها عكس العملي كه نشان داد اين بود كه افرادي را مأمور ساخت تا مردم را از پيروي او برحذر داشته و از گرد او پراكنده سازند، از آن پس ابراهيم  در تنگناي سختي قرارگرفت و از قوم خود آزارهايي كه هر منجي و مصلحي از قوم خود مي بيند ديد، تا آنجا كه نتوانست در ميان ايشان بماند، تصميم گرفت دين و اهل خود را برداشته و از آنجا بسرزمين ديگري كوچ دهد، و وطن مألوف و هموطنان را كه به كيفر اصرار بر كفر با وجود هدايت و دين مشمول غضب و عذاب خدا شده بودند ترك گفته و در جائي رحل اقامت بيفكند كه مردمش پذيراي دعوت او بوده باشند، و تخم هدايتي كه مي افشاند در دلهايشان بثمر برسد لذا از آنجا به فلسطين كوچ كرد.

ابراهيم 
مردم حران را از طريق محاوره هدايت مي كند
ابراهيم  از فدام آرام به طرف فلسطين بيرون آمد و از وطن و قوم خود چشم بپوشيد باشد كه در غير وطن بگوش شنوا و عقل هايي پخته و دل هايي پاك برخورد كند، در بين راه به شهر حران رسيد در آنجا پياده شد، و در ميان معظم جمعيت آن بلاد در آمد، و خيلي زود فهميد كه اين مردم نيز گمراه و منحرفند و ستارگان را مي پرستند تصميم گرفت ايشان را از خواب غفلت بيدار كرده و بفساد اعتقاداتشان آگاه سازد، از راه برهان وارد شد، و خوشبختانه جمعي بسوي حق راه برده و پيروش گشتند.
شبي ابراهيم  در بيابان با جمعيتي بود وقتي ظلمت همه جا را فرا گرفت، در حالي كه جمعيت همه به همراهش بيدار بودند نظرش به ستاره اي روشن در كنار افق افتاد كه معبود آن مردم بود از بان ايشان گفت: «اين است پروردگار من؟!»
و اين خود محاورة حكيمانه و در دام كردن دل ها روش استواريست، و شايان دقت است كه ابراهيم چگونه اعتقاد آنان را بدون آنكه سفيهانه بداند حكايت نموده و مخالفت خود را اصلاً ظاهر نساخت چون اين روش در قانع كردن مردم و فهماندن حجت بايشان از هر روش ديگر موثرتر است، پس از آنكه آشكارا و بصراحت اظهار داشت: «اين پروردگار من است» و باصطلاح همه را به خود رفيق كرد و خود را با آنان هم عقيده نشان داد. آنگاه براي ابطال آن راهي را اتخاذ كرد كه هركسي از آن سر در نخواهد آورد، و آن اين بود كه مردم را به حرفهاي ديگري سرگرم ساخت، تا اين كه ستارة مزبور غروب كرد و يا در افق فرو رفت ناگهان سخنان خود را قطع كرده پرسيد معبود ما چه شد؟ مدتي به جستجوي آن در اطراف افق بپرداخت و چون مأيوس شد گفت من معبود متغير از حالي به حال ديگر و منتقل از مكاني به مكان ديگر را دوست نمي دارم، آنگاه بغض خود را نسبت به معبودهاي ايشان علني نمود و به تعريض و عيب جويي آن ها پرداخت و از دوستي آن ها بيزاري جست، و اين خود حاكي از استواري رأي و بصيرت ابراهيم  است.
پس از غروب آن ستاره ماه جلوه گر شد باز براي بدست آوردن دل آنان گفت: «هذا ربي» «اين است پروردگار من» اين از هر كوكب ديگري پر نورتر و حجمش بزرگتر و فائده اش بيشتر است، و چون آن نيز غروب كرد و دامنه نور خود را جمع نمود و در پشت افق پنهان گرديد گفت: «لئن لم يهدني ربّي لأ كوننَّ من القوم الضالّين» راستي اگر پروردگارم مرا هدايت نكند به طور مسلم از گمراهان خواهم بود» و مقصودش از اين بيان اين بود كه باصطلاح در ضمن دعوا تعيين نرخ كرده و در خلال سخن به طور غير مستقيم بفهماند پروردگار من ديگري است، و هدايت در مواقع حيرت، و توفيق در موقع ترديد به دست اوست. و چون ديد كه مردم در برابر وي كه معبودان ايشان را بد مي گويد و نسبت بدان ها اظهار دشمني مي كند سكوت كرده و چيزي نمي گويند تعريض را شديدتر كرده، چنين وانمود كه هنوز در حال تحير است و راه حق را پيدا نكرده، از خدا خواست تا او را از ضلالت (يعني پرستش كواكب) نجات بخشد چون اين چيزها كه مردم مي پرستند مالك نفع و ضرر خود نيستند.
بعد از غروب ماه، كم كم صبح نزديك مي شد، آفتاب را ديد كه از افق سر زد و صفحة زمين را از نور خود روشن ساخت و جمال و جلوة جداگانه اي بعالم بخشيد، و زمين را از زندگي و طراوت پر كرد، گفت: «هذا ربّي هذا اكبر» «اين است پروردگار من، اين بزرگتر و پرفائده تر است» آنگاه چون غروب كرد و از نظر پرستش كنندگان خود پنهان شد، بكنايه ايشان را بكفر و شرك نسبت داده،گفت: «من از آنچه كه شما شريك خدايش پنداشته ايد بيزارم» و فهمانيد اين كواكب كه از حالي به حالي و از مكاني به مكاني ديگر متحولند خالقي احتياج دارند كه آن ها را تدبير نموده و به حركت در آورد، و با اين حال لايق پرستش نبوده و استحقاق تعظيم را ندارند.
و پس از آن كه انصراف و بيزاري خود را از خدايان ايشان علني ساخت از خدايي كه وي عبادت و خضوع خود را مخصوص باو مي دانست سخن رانده و چنين گفت «إني وجّهت وجهي للّذي فطر السموات و الارض حنيفاً و ما أنا من المشركين»:
«من به خلوص روي دل متوجه آن خدايي كردم كه آسمان ها و زمين را آفريد، و من از مشركين نيستم».
قوم ابراهيم چون از وي مطلبي را شنيدند كه به هيچ وجه انتظارش را نداشتند با وي محاجه كرده و خواستند تا او نيز بعقيده ايشان معتقد شده و يا لااقل از مشرك خواندن ايشان دست بردارد، ابراهيم در جوابشان فرمود: «آيا با من دربارة خداوند محاجه مي كنيد با اين كه او مرا بصراط مستقيم و به طريقة استوارخود هدايت فرمود»
«و حاجّه قومه قال أتحاجّونّي في الله و قد هدانِ و لا أخاف ما تشر كون به»
قوم او را از غضب خدايانشان بر حذر داشته و به پيشامدهاي ناگوار تهديدش كردند، و گفتند، سرباز زدن از عبادت بت ها و عدم خضوع در برابر آن ها ميمنت ندارد و ممكن است باعث ناملايماتي برايت بشود.
لكن ابراهيم به نصيحت ايشان گوش نداد و دعوتشان را نپذيرفت، و از تهديد ايشان تعجب كرد، كه چگونه ايشان وي را از نپرستيدن بت هايي كه ضرر و نفع خود را مالك نيستند تهديد مي كنند ولي خودشان از شرك به خدا هيچ ترسي ندارند، و حال آنكه ايشان بايد از خدا بترسند كه مرتكب گناه بزرگي شده اند، و اگر بخواهند همچنان بر كفر و شرك خود باقي بمانند كيفرشان جهنم است و آن بد سرانجامي خواهد بود. «تلك حجّتنا آتيناها إبراهيم علي قومه نرفع درجاتٍ من نشاء إنَّ ربّك حكيم عليم»1

ابرهيم 
در مصر
قحطي عمومي سراسر شام را فراگرفته و زندگي و معيشت بر مردمش بسيار تنگ شده بود. ابراهيم  باتفاق همسرش ساره بحكم اجبار از آنجا به طرف مصر كوچ كرد، و در آن سرزمين رحل اقامت انداخت، و اين در زماني بود كه زمام اين كشور به دست يكي از پادشاهان عمالقة عرب بود كه دودمانشان ساليان درازي در آنجا سلطنت ميكردند.
يكي از درباريان شاه ساره همسر ابراهيم را كه زني بسيار زيبا بود ديد و در نظرش حسن وي جلوه كرد در نظر پادشاه از زيبايي و جمال او سخن راند و چنان كردكه پادشاه او را نديده عاشق شد و بسيار مايل گشت كه ساره را از نزديك ببيند، لذا ابراهيم  را به دربار خود احضار كرده و از ارتباطش با ساره بپرسيد، ابراهيم  به منظور او پي برده و ترسيد اگر بگويد او همسر من است قصد جانش كند و بعد از كشتنش با ساره ازدواج كرده بمنظور خود برسد لذا گفت ساره خواهر من است، و البته منظورش اين نبود كه او خواهر نسبي من است، چون هم كيش و همزبان را هم خواهر و برادر مي گويند، بلكه اين دو كلمه در همنوع هم استعمال مي شود.
و لكن پادشاه مصر ازكلام ابراهيم  همان خواهر نسبي را فهميد و او را زني بي شوهر پنداشت، لذا دستور داد تا ساره را بدربار آورده و بسرايش وارد كنند. ابراهيم  نزد ساره آمد و ماجراي را با وي نقل كرد و خاطر نشان ساخت كه چون بدربارش مي برند او نزد شاه بگويد كه من خواهر ابراهيم هستم، آنگاه وي را بخدا سپرده و از خدا خواست تا بلطف و عنايتش او را محفوظ دارد.
ساره به قصر سلطنتي در آمد و در آنجا به گرانبهاترين لباس ها و زيورها آرايش يافت، اما او خود نسبت به آن زر و زيور و آن همه نعمت كه در پيرامون خود مي ديد هيچ اعتنايي نداشت، و پادشاه و زندگي شاهانة او وفاي نسبت به ابراهيم  و تمسك بدين او را از يادش نبرد، لذا هنگامي كه بتالار مخصوص پادشاه وارد شد بسيار اندوهناك و افسرده خاطر بود، و براي خود نقطة دوري اختيار كرد، وقتي شاه او را افسرده و غمناك ديد خواست تا بسخني او را مأنوس كرده وحشت منظره را از دلش بيرون كند، ساره اظهار تنفر نموده و شاه خود دچار اضطراب شديدي شد، بار ديگر خواست تا قدمي به ساره نزديك شود در دل خود احساس ترسي از وي كرده و ناچار به جاي خود بازگشت، و براي اين كه اين اضطراب قلبي و اين ترس از او زايل شود خوابيد، در عالم رؤيا خوابي ديد كه او را بحق راهنمائي كرد و خلاصه فهميد كه او زني شوهردار است، و بايد هر چه زودتر او را مرخص كند، و كوچكترين گمان بدي درباره او بدل راه ندهد، چون از خواب برخاست راهي جز اين نديد كه او را با كمال احترام به شوهرش بازگرداند، لذا «هاجر» كنيز مخصوص خود و يك خادم را باو بخشيده و او را به شوهرش تسليم كرد.
راستي هيچ محنت و فتنه اي سخت تر از اين نيست كه مردي غريب براي امر مهمي به شهري وارد شود، و بمحض ورود همسرش را از او بگيرند، اما ابراهيم  خاطرش آسوده بود و مي دانست آن خدايي كه او را در ميان شعله هاي آتش محفوظ داشت در اينجا هم ناموسش را از شر اجانب حفظ كرده و او را لكه دار نمي سازند.
ابراهيم  مدتي در مصر بماند، و چون مردي بردبار و با وقار و داراي نفسي ساكن و خلقي نرم بود، و در كار خود بسيار پافشاري داشت لذا چيزي نگذشت كه اموال و چارپايانش رو بفزوني نهاده، مردي با اسم و رسم گرديد و قهراً مورد رشك ديگران واقع شد، اين عده نمي توانستند او را صاحب چنين ثروت و شهرت و محبوبيتي ببينند، حسد وادارشان مي ساخت تا دست تعدي و آزار بسوي او دراز كنند و كردند، و ابراهيم  از اين طبقه بسيار رنج مي برد تا در آخر تصميم گرفت از مصر به طرف فلسطين كوچ كرده و در آن شهر مقدس كه وطن قبليش بود اقامت گزيد.


==================================================
طراحی وب سایت
پروژه های برنامه نویسی تجاری
دانلود پروژه های ASP.NET وب سایتهای آماده به همراه توضیحات
دانلود پروژه های سی شارپ و پایگاه داده SQL Server همراه توضیحات و مستندات
دانلود پروژه های UML نمودار Usecase نمودار class نمودرا activity نمودار state chart نمودار DFD و . . .
دانلود پروژه های حرفه ای پایگاه داده SQL Server به همراه مستندات و توضیحات
پروژه های حرفه ای پایگاه داده Microsoft access به همراه مستندات و توضیحات
دانلود پروژه های کارآفرینی
دانلود گزارشهای کارآموزی کارورزی تمامی رشته های دانشگاهی
قالب تمپلیت های آماده وب سایت ASP.NET به همراه Master page و دیتابیس
برنامه های ایجاد گالری عکس آنلاین با ASP.NET و JQuery و اسلایدشو به همراه کد و دیتابیس SQL کاملا Open Source واکنشگرا و ساده به همراه پایگاه داده
==================================================
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
02-07-2020, 12:49 AM
ارسال: #9
حضرت اسماعیل علیه السلام
اسماعيل 
ابراهيم  باتفاق همسرش ساره و كنيزش هاجر از مصر به سوي فلسطين كوچ كرده و اغنام خود را نيز به همراه برد، و از ساير اموال آنچه قابل حمل بود با خود برداشت و در ميان اهل و عشيرة خود و نيز آن عده اي كه بوي ايمان آورده بودند منزل گزيد.
ساره تا آنروز براي ابراهيم  فرزندي نياورده بود و سنين عمرش بپايه اي رسيده بود كه ديگر از آوردن فرزند مأيوس بود و از اين كه شوهرش آرزومند داشتن نسل و فرزند است رنج مي برد، لذا با وي در ميان گذاشت كه با هاجر كنيزش كه زني كريم و با وفا و مطيع و امين بود ازدواج كند شايد از او فرزندي بوجود آمده و شمع شبستانشان گردد، و بآن تنهايي وحشتزا خاتمه دهد، ابراهيم  پيشنهاد وي را پسنديده، و از هاجر پسري پاكيزه به دنيا آمد، و او همان اسماعيل  بود كه با بدنيا آمدنش دل ابراهيم  شاد و ديده اش روشن گرديد، و شايد ساره هم در اين شادماني بي بهره نبود، و تا چندي در اظهار مسرت با وي دمساز بود ولكن به تدريج غيرت در قلبش راه يافته و در آخر كوراني در دلش بوجود آورد و دچار حسرت و اندوهش كرد، و اين حسرت و اندوه هم اندك اندك در حركات او اثر مي گذارد تا آنكه او را پريشاني و اضطراب دچار ساخت افكارش را پريشان ساخت و ديگر ديدن اسماعيل و هاجر را طاقت نمي آورد.
ديگر ساره آن سارة چندي پيش نيست، و آن آرامش و انسي كه داشت جاي خود را باضطراب و وحشت داده و او را در اندوه عميقي فرو برده است، او چه مي توانست بكند، اين سرنوشت را خود براي خويش فراهم ساخته بود، چارة دردش را جز اين نديد كه از ابراهيم تقاضا كند هاجر و اسماعيل را از او جدا كرده و از نظر وي دورشان سازد، لذا همين خواهش را با ابراهيم در ميان نهاده و از او خواست تا آندو را بدورترين نقاط ببرد كه ديگر نه خبري از آنان بشنود و نه رويشان را ببيند.
گويا وحي آسماني كمك ساره بود، لذا براي امتثال فرمان الهي مركب خود را سوار شده هاجر و اسماعيل را هم همراه خود برداشته و از شهر خارج شد، ابراهيم كجا مي خواست برود؟ هر جا كه خدا راهنماييش كند، راه بس طويلي را پيمود تا به محل خانه كعبه رسيد هاجر و اسماعيل را در آن سرزمين خشك و سوزان و بدون آب و علف پياده كرد، با چه زاد و توشه اي؟ با چه مقدار آب؟ با ظرف كوچكي غذا و مقدار مختصري آب، سبحان الله اين مادر و فرزند ناتوان با چه مؤونه اي مي خواهند در اينجا بمانند؟ با ايمان به خدا، آري ايمان به خدا دل آن دو را معمور و بر جانشان احاطه داشت.
ابراهيم  با اين مادر و فرزند وداع كرده و چند گامي برنگشته بود كه هاجر از دنبال خود را باو رسانيده دامنش را گرفته سپس دامن را رها كرده زمام مركب را گرفت و گفت: اي ابراهيم به كجا مي روي؟ و ما را در اين وادي خشك و سوزان و اين دره وحشتناك به كه مي سپاري؟ آنگاه به منظور اين كه عواطف پدري او را نسبت به اسماعيل برانگيزاند اشاره به طفل كرد، باشد كه به خاطر پارة جگر خود او و فرزندش را به دست گرسنگي و عطش قاتل نسپارد، و از اين تصميم خطرناك صرفنظر كند، البته ممكن هم هست گفته باشد: آخر در اين وادي چه كسي ما را از چنگال درندگان و وحشي هاي بيابان نجات مي دهد، ما بدون خانه در زير آفتاب سوزان و حرارت اين بيابان چگونه مي توانيم زندگي كنيم، و به طور مسلم همراه با اين كلمات اشك سوزان از ديدگان مي باريده، باشد كه ابراهيم  بناله اش توجهي كند و تقاضايش را بپذيرد، ولكن ابراهيم  توجهي نكرد و ذره اي در تصميمش سست نشد، تنها اين را گفت كه اين تصميم بامر خدا اتخاذ شده و او نيز بايد مانند ابراهيم در برابر حكم خدا خاضع باشد، اين جواب گوئي آب سردي بودكه بر آتش دل هاجر ريخته شد، وقتي دانست كه ابراهيم  بامر خدا او را بدينجا آورده و خود باز خواهد گشت، ديگر چيزي نگفت و در برابر امر خدا تسليم شد و با خود گفت خداوند ما را فراموش نمي كند و از نظر عنايت و رحمت خود دور نخواهد داشت.
ابراهيم  بعد از وداع هاجر با قدمهاي سنگيني بطرف كوه براه افتاد، اما چه رفتني علاقه اي كه بيگانه يادگار خود داشت و ترس از اين كه مبادا فرزند عزيزش از بين برود او را از برداشتن قدمها جلوگير مي شد، ولكن ايمان بخداوند سبحان و وثوق باو باز بحركاتش در مي آورد.
بالاخره فرزند عزيز خويش را به خدا سپرد و روانه شد، ولكن بدون شك از دوري جگر گوشه اش و پارة جانش و اولين فرزند كه پس از پيروي و فرتوتي خداوند به او بخشيده بود حسرت و اندوه مي خورده و بطور مسلم سر بالايي كوه هاي مكه را با اشك چشم پيموده است، چيزي كه هست مكانتي است كه او در درگاه خدا داشته و مقام نبوتش اقتضا مي كرده كه در مقابل بليات و سختي ها پايدار و تسليم قضاي پروردگار باشد، و همين طور هم بود، به شهادت اين كه يگانه فرزند عزيزش را در چنين شرايطي پشت سر گذاشت و خود به وطن بازگشت، و از خدا درخواست كرد تا او را به عنايت خود حفظ نموده و برعايت خود مرعي دارد، و چنين گفت: «ربّنا إنّي أسكنت من ذرّيّتي بواد غير ذي زرع عند بيتك المحرّم ربّنا ليقيموا الصلوة فاجعل أفئدة من النّاس تهوي إليهم و ارزقهم من الثمرات لعلّهم يشكرون».
«اي پروردگار من، من فرزند و پارة جگر و همسر خود را در وادي بي آب و علفي كنار بيت الحرامت سكونت دادم، پروردگارا اين چنين كردم تا نماز را بپاي دارند پس تو دلهايي از مردم را متمايل ايشان كن و آنان را از ميوه ها روزي ده باشد كه شكرگزار نعمت هاي تو باشند».1

جوشيدن چشمه زمزم
پس از رفتن ابراهيم  هاجر خود و فرزندش را به دست مقدرات الهي سپرده، و از آب و طعامي كه همراه آورده بود استفاده كرد تا تمام شد، رفته رفته گرسنگي و عطش فشار آورد و او همچنان صبر مي كرد اما چيزي نگذشت كه پستان ها از شير بخشكيد، و ديگر نه شيري در پستان داشت تا طفل عزيزش را سير كند و نه قطرة آبي تا عطش قتال او را فرو نشاند، طفل بگريه در آمد و چندان نگذشت كه گريه اش شديد و در آخر مبدل بناله شد، ناله هايش گويي دشنه ايست كه به جگر مادر مي زند، مادرش آرزو داشت كه بتواند با اشك چشم خود حلق كودكش را تر كند، و بهمان مقدار از عطش او بكاهد، و لكن اشكي برايش باقي نمانده بود.
هاجر ديد جاي نشستن نيست و يا ديد نمي تواند كودك عزيزش را در آن حال ببيند و جان دادنش را تماشا كند، لذا كودك راگذاشته و براه افتاد، كجا مي رفت او خود هم نمي دانست بكجا مي رود، طاقتش از ديدن حالت زار فرزند طاق شده بود، او ديگر از خود اختياري نداشت، مي دويد و در دويدن هروله مي كرد، او مي خواست در آن دقايق حساس با پيدا كردن آب جان فرزندش را از خطر مرگ نجات بخشد بسوي صفا مي شتابيد تا در بالاي آن قرار مي گرفت، اما نمي توانست در آنجا آرام بگيرد از هول جان فرزندش سرازير مي شد سرابي و آب نمائي كه از دور از طرف مروه مشاهده مي كرد مي دويد لكن متأسفانه وقتي به بلندي مروه مي رسيد اثري از آب نمي يافت از بالاي مروه بلندي صفا را مي ديد كه مانند چشمه آبي از دور مي درخشد، لذا به طرف صفا بازگشت همچنين از آب اثري نمي ديد.
اين عمل را هفت بار تكرار كرد، و در همه اين مدت طفل مي گريست، و با ناله هاي خود رگ هاي قلب مادر را پاره پاره مي ساخت و پاهاي كوچك را به زمين مي ماليد.
پروردگارا رحمي بر اين مادر و فرزند كن، مي بيني اين طفل را كه چگونه گلويش خشكيده و ياراي گريه كردن از او سلب شده است و از گرسنگي ناتوان گشته، و زود است كه از نفس بيفتد، تو از حال اين مادر تنها و بي كس آگاهي كه چگونه با جان خود بازي مي كند، و يار و فرياد رسي جز تو ندارد.
در همين حال بودكه از زير پاي اسماعيل چشمة آبي جوشيدن گرفت، آري سنگ هايي است كه از خلال آن ها نهرها جاري مي شود.
هاجر از جريان مطلع شد و فهميد كه رحمت خدا شامل حال او و فرزندش شد، لذا در حالي كه همه قوايش را از دست داده بود بزمين نشست و كودك عزيزش را در آغوش كشيد و با آب لب و دهان او را تر كرد، و از اين كه فرزندش كم كم جاني بخود مي گرفت لذت مي برد، كودك را بسينه مي چسباند، با دست پشت او مي زد، اشك چشمش را خشك مي كرد و بعد از آنكه از نجات فرزندش اطمينان حاصل كرد جرعه اي از آن آب نوشيد، و نيروي از دست داده را به كف آورد.
چشمه مزبور همين چشمه زمزم كنوني است كه امروز آنرا چاه زمزم مي گويند. و حاجيان در اطرافش براي داشتن از آن وسوقاتي بردن ازدحام مي كنند، اين چشمه زير پاي اسماعيل جوشيدن گرفت، مرغان هوا از اطراف در كنار آن جمع آمده و بآمد و شد پرداختند.
در همين موقع طائفه اي از قوم جرهم از كنار اين وادي عبور مي كردند، وقتي مرغ هاي هوا را ديدند كه در ته دره مي نشينند و پرواز مي كنند فهميدند كه در آن مكاني آبي پيدا شده، چون مرغ جز در اطراف آب آمد و شد ندارد، شخصي را فرستادند تا تحقيق كرده و براي ايشان خبر بياورد، و وي پس از بازگشتن خبر خوش آورده و بشارت داد كه در آن محل آبي پيدا شده مردم قافله تك تك و دسته دسته خود را بآن محل رسانيده بعضي از ايشان آن مكان را براي خود وطن برگزيدند و اين خود براي هاجر پيش آمد خوشي بود چون با آمدن آن قوم از تنهايي نجات يافت و با ايشان انس گرفت و خدا را بر اين كه دلهايي را متوجه كرده شكرگزاري كرد.

در تمامي اين مدت ابراهيم  بياد فرزند خود بود، و گاهگاهي به او سركشي مي كرد تا آنكه فرزندش بسن جواني رسيد و مردي كار آمد شد، در اين موقع ابراهيم در خواب ديد كه او را مأمور بذبح فرزند خود كرده اند و اين رؤيا رؤياي صادقه و وحي الهي بود، عجب ابراهيم  بار ديگر در بوتة آزمايش قرار گرفت، آنهم چه امتحاني! سبحان الله مردي است سالخورده كه سالهاي درازي را باميد فرزند پشت سر گذاشته و اكنون كه بعد از نوميدي بآرزوي خود رسيده يك بار مأمور مي شود فرزند عزيزش را در چنان بياباني برده و او را با مادرش درتحت چنان شرايطي بدون آذوقه و مونسي پياده كرده و خود بازگردد، و اينك دستور رسيده كه او را به دست خود قرباني كند، وه چه دستور سنگيني؟ دستوري كه كوه ها تاب تحمل آن را ندارند، آري حريف چنين آزمايش هاي بزرگ مردان بزرگي هستند كه در ثبات قدم ازكوه استوارترند آزمايش مثل ابراهيم كسي بايد بقدر او و بپايه علو و مقام و ثبات يقين و كمال ايمان او بوده باشد، لذا مي بينيم بدون هيچ درنگي دعوت پروردگار خود را اجابت نموده و بسرعت براي امتثال امر او براه مي افتد.
ابراهيم  از شام به طرف اسماعيل كوچ كرد و بمحض آن كه فرزند عزيزش را ديدار كرد با شوق و عشقي عجيب مطلب را با وي در ميان نهاد شوقي كوه بركن و عشقي كه سينة كسي جز خود او ظرفيتش را نداشت، ابراهيم  بفرزند گفت: «اي پسرجان من! بايد بتو بگويم كه من در خواب ديده ام تو را قرباني مي كنم بنگر تا رأيت چيست، «إني أري في المنام أنّي أذبحك فانظر ماذا تري» مقصود ابراهيم  اين بود كه جريان با رضايت اسماعيل صورت عمل بخود گيرد، و در نتيجه امر پروردگار آسانتر امتثال شود.
اسماعيل  نيز بدون درنگ اطاعت نموده و گفت: پدر جان اقدام كن آنچه را كه مأمور بآن شدي و ان شاء الله بزودي خواهي ديد كه من از صبر كنندگانم «ستجدني إن شاء الله من الصابرين».
به چه احساني نسبت به پدر، احساني بزرگ و توفيقي از آن بزرگتر، چه ايمان محكمي و چه نفس منقادي كه تا اين پايه بقضا و قدر الهي راضي است.
اسماعيل براي آن كه هم داغ مرگ خود را در دل پدر تخفيف دهد، و هم او را بنزديك ترين راه رسيدن مقصود راهنمايي كرده باشد پدر را گفت: «پدرجان مرا با طناب محكم ببند تا زياد دست پا نزنم، و جامه ام را بيرون آر تا بخونم آغشته نگردد، و از اجر و ثوابم نكاهد، و هم اين كه اندوه و اشك مادرم از ديدنش شديدتر نشود، و كارد خود را تيزتر كن و در كشيدن آن به گردنم سرعت نما تا امرخداوند بر من آسانتر شود چون مرگ تلخ و دشوار است، پدر جان در مراجعت مادرم را سلام برسان و اگر خواستي پيراهنم را باو بده كه ديدن پيراهن من اندوه او را مي كاهد و هم تسليتي است در مصيبت و يادگاري است از من، هر وقت هوس ديدار مرا مي كند و مرا نمي يابد از پيراهنم بوي مرا استشمام كند.
ابراهيم  گفت: اي پسرجان من چه خوب مرا در امتثال امر خدا كمك و راهنمايي كردي، آنگاه با يك دنيا علاقه و محبت اسماعيل را بسينه خود چسبانيده و اشك حسرت از ديده فرو باريد.
ابراهيم  فرزند عزيز خود را به پهلو بزمين خوابانيد و دستهايش را محكم ببست، سپس كارد را گرفته نگاهي باسماعيل  و نگاهي به كارد كرده و از در شفقت و مهر پدري مثل ابر بهار گريه نمود و در آخر كارد را بحلق فرزند گذاشته و آنرا محكم بگلويش كشيد، اما كارد گلوي اسماعيل را نبريد، و اين بخاطر كندي كارد نبود بلكه قدرت خدا آنرا كند كرده و از بريدن مانع بود، اسماعيل  روي به پدر كرده گفت: پدر جان ديدن روي من تو را از انجام امر خدا بازداشت، صورتم را روي زمين بگذار و از پس گردنم ذبح كن، ابراهيم چنين كرد ولي باز هم كارد نبريد، ابراهيم  بحيرت افتاد و عظمت موقف او را بتنگ آورد بخداوند متوسل شد، باشد كه او راه چاره اي بنمايد خداوند بر ضعف او ترحم كرده دعايش مستجاب و اندهش را پايان داد، و چنين خطابش كرد كه «اي ابراهيم تو رؤياي خود را آنطور بايد عملي كردي و مانيكوكاران را پاداش مي دهيم» «و ناديناه أن يا إبراهيم قد صدَّقت الرُّؤيا إنّا كذلك نجزي المحسنين».
پدر و پسر از شنيدن اين خطاب و اين كه از عهدة امتحان بخوبي بيرون آمدند خوشحال شده و خدا را بر اين نعمت شكر گزاردند، چه نعمتي بالاتر از اين كه هم بخوبي و درستي از امتحان در آمدند، و هم جان بسلامت بردند، و هم به بزرگترين ثواب ها نائل شدند، و نيز دلهايشان صاف تر و ايمانشان محكمتر و يقينشان راسختر شد.
خداوند ذبخ اسماعيل  را بذبح ديگري بزرگ معاوضه كرد، ابراهيم  در همانحالي كه كارد در دست داشت متوجه شد و ديد كه قرباني ديگري در نزديكي او قرار دارد و بطرف آن قرباني روي نمود و كارد خود را بگلوي آن حيوان گذاشته و آن را در دم ذبح كرد، و زمين را بخون آن حيوان رنگين ساخت، اين حيوان عوض قرباني شدن اسماعيل بود، و از همان روز قرباني كردن براي حاجيان سنتي واجب گرديد، تا خاطرة ذبح اسماعيل براي هميشه در بين بشر زنده بماند.
«و فديناه بذبح عظيم»1

اسماعيل و قوم جرهم
مرغان هوا در اطراف چشمة زمزم بآمد و شد در آمده، و دسته هاي انبوه آن بر فراز آن محل بپرواز پرداختند، و سرزمين مكه كه قرن ها جنبنده اي را در خود نديده بود زندگي تازه اي بخود گرفت، لكن كسي از اين تحول خبردار نشد تا آنكه طايفه اي از قبيله جرهم كه در آخر صحراي سوزان پياده شده بودند، از دور اين مرغها را ديدندكه دور مي زنند و ما در اين صحرا سابقة چشمه اي نداريم، ناگزير شخصي را فرستادند كه تحقيق كرده خبري بياورد، آن شخص براه افتاد و يكسر بكنار چشمة آبي رسيد، و با يك دنيا خوشحالي رسانيده در آنجا مادر و فرزندي را ديدند، و فهميدند كه اين چشمه متعلق به ايشان است، لذا از هاجر اجازه گرفتند تا پياده شده و بعنوان مهماني و بطور موقت چندي در آن محل بياسايند.
بهمين عنوان پياده شدند، و اشخاصي را فرستادند تا ساير افراد قبيله را از جريان خبر دهند، چيزي نگذشت خانه هاي بسياري در آن محل ساخته شد و مردم بسياري در اطراف هاجر و اسماعيل گرد آمدند.
اسماعيل  بتدريج بزرگ شد و بسن جواني رسيد، و در اثر آميزش با آن قوم بزبان ايشان آشنا گرديد، و زبان عربي را از ايشان آموخت، و با گرفتن دختري از ايشان پيوندش با ايشان محكم گرديد، بطور مسلم ابراهيم از اين پيش آمد بسيار خوشحال بوده، و چرا نباشد.
با اين كه همة اسباب سعادت براي اسماعيل فراهم گشته بود، ولي هنوز از اين سعادت كامي نگرفته بود كه روزگار غدار شرنگ تلخي بكامش فرو ريخت و او را بمرگ مادر مبتلا كرد، فقدان مادر بر وي بسيار گران مي آمد و دلش ريش مي شد، و چرا نشود. هاجر بود كه او را در آغوش خود و در زير سايه رعايت خود بزرگ كرد، و در بزرگي هم دلش كانون عشق و علاقة بوي بود، آري او همواره در شدائد يار و مددكار فرزند بود. اسماعيل چطور مي توانست خود را از اندوه بر فقد چنين مادري نگهداري كند؟
و اما ابراهيم  ، ابراهيم حتي يك لحظه فرزند را فراموش نمي كرد، او چطور مي توانست پارة جگر خود را فراموش كند و حال آنكه تنها يادگار او بود؟ لذا همواره از شام به مكه تردد مي كرد و از حال فرزند تفقد مي نمود.
وقتي به مكه وارد شد و به خانه اسماعيل در آمد و در آنجا غير يك زن كسي نديد از آن زن حال اسماعيل را پرسيد، او خبر داد كه به طلب حاجتي از خانه بيرون رفته، آنگاه از تنگدستي و بدحالي خود نزد ابراهيم شكايت كرد، ابراهيم دانست كه وي همسر اسماعيل است و زنيست ناسازگار و ناراضي از قضا و قدر و از آنچه كه خداوند قسمتش كرده است، و فهميد كه اين زن شايستگي همسري فرزندش را ندارد چون از زندگي با اسماعيل شكايت مي كند، لذا از او روي گردانيده در حالي كه عنان اسب خويش را بر مي گردانيد به عروس خود گفت سلام مرا به شوهرت برسان و بگو كه «غيّر عَتبتك» آستانه در خانه ات را تغيير ده، مقصود ابراهيم از اين جمله اين بود كه اسماعيل زن خود را طلاق گفته و همسري ديگر اختيار كند.
اسماعيل آنروز دير به خانه بازگشت، گوئي بوي پدر را شنيده بود، از همسرش پرسيد امروز كسي به خانه ما نيامد؟ زن گفت: چرا، پيرمردي كه صفات او چنين و چنان بود حلقه در را كوبيده و از تو سراغ گرفت، پيدا بودكه خيلي به تو علاقمند بود و مايل بود از وضع زندگي و معيشتت مطلع باشد، و من وضع زندگي و اين تنگي معيشت را باطلاعش رسانيدم، اسماعيل پرسيد آيا هيچ سفارشي بتو نكرد؟ گفت چرا بتو سلام رساند و سفارش كرد كه عتبه در خانه را تغيير دهي، اسماعيل گفت آن پيرمرد پدر من بود و مقصودش از آن سفارشاين بوده كه من از تو مفارقت كنم، اسماعيل بدون درنگ زن را طلاق گفت و در برابر سفارش پدر چون چرا نكرد.
چيزي نگذشت كه باز ابراهيم هواي ديدار اسماعيل نمود لذا بمكه عزيمت كرده و بخانة اسماعيل در آمد و اين بار نيز اسماعيل را در خانه نديد تنها زني را ديد و از وي سراغ اسماعيل گرفت، زن گفت: بطلب روزي بيرون رفته، ابراهيم در نظر گرفت از حال او و وضع زندگيش پرسش كند، كه زن با زبان بشكر و ثناي خدا گشوده و اظهار داشت بحمدلله در نعمت و خير فراوان هستيم و خداوند از هر نعمتي ما را برخوردار كرده، ابراهيم از شنيدن سخنان وي دلش مطمئن و خاطرش آسوده شد كه عروسش زني است مطابق ميل او قانع و راضي و شكر گزار خدا و داراي ايمان، و دانست بزودي او و شوهرش اسماعيل درخير و وسعت معيشت قرار خواهد گرفت بعروسش دستور داد كه سلامش را به اسماعيل رسانيده و باو بگويد كه عتبة خانة خود را نگهداري كند آنگاه باز گشته بسوي شام رهسپار گرديد.
عصر آنروز اسماعيل بخانه آمد و با كمال گرمي با همسرش در پيرامون آمدن ابراهيم بگفتگو پرداخت، همسر مهربانش نمي دانست كه آن پيرمرد پدر اسماعيل است گفت: امروز پيرمردي خوشرو كه آثار بزرگي از سيمايش هويدا بود و مردي با وقار و هيبت به نظر مي رسيد درب خانه ما را كوفت و از من سراغ تو را مي گرفت و از جزئيات احوال تو استخبار مي كرد، من شكر خدا را كرده و باو گفتم كه الحمدلله در خير و وسعيت هستيم، پيرمرد در حاليكه باز مي گشت بمن گفت: تا ترا سلام برسانم و بگويم عتبة خانه ات را محكم نگاهدار.
اسماعيل  گفت آن پيرمرد پدرم ابراهيم بوده و مقصودش از آن سفارش اين بوده كه من قدر تو را بدانم و ترا از دست ندهم.



==================================================
طراحی وب سایت
پروژه های برنامه نویسی تجاری
دانلود پروژه های ASP.NET وب سایتهای آماده به همراه توضیحات
دانلود پروژه های سی شارپ و پایگاه داده SQL Server همراه توضیحات و مستندات
دانلود پروژه های UML نمودار Usecase نمودار class نمودرا activity نمودار state chart نمودار DFD و . . .
دانلود پروژه های حرفه ای پایگاه داده SQL Server به همراه مستندات و توضیحات
پروژه های حرفه ای پایگاه داده Microsoft access به همراه مستندات و توضیحات
دانلود پروژه های کارآفرینی
دانلود گزارشهای کارآموزی کارورزی تمامی رشته های دانشگاهی
قالب تمپلیت های آماده وب سایت ASP.NET به همراه Master page و دیتابیس
برنامه های ایجاد گالری عکس آنلاین با ASP.NET و JQuery و اسلایدشو به همراه کد و دیتابیس SQL کاملا Open Source واکنشگرا و ساده به همراه پایگاه داده
==================================================
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
02-07-2020, 12:51 AM
ارسال: #10
ابراهيم ع و ساختن خانة كعبه
ابراهيم همچنان در دياري دور از فرزندش زندگي مي كرد، و گاهگاهي از او سركشي مي كرد مي نمود، لكن اين بار براي سركشي به مكه نيامد، بلكه براي امر بزرگي باين سرزمين عزيمت كرد و آن امتثال دستوري بود كه از خداي تعالي، آري خدايش فرمان داده بود تا خانة كعبه را بنا كند و براي اولين بار1 جهت مردم معبدي بر پا سازد، ابراهيم راه حجاز را پيش گرفت تا اين دستور را عملي كند، لذا مانند سفرهاي قبلي اسماعيل را نديده باز نگشت بلكه به جستجوي او پرداخت، و بميان قبائل رفت و در هر چادري سر كشيد تا بالاخره او را در كناري يافت.
اسماعيل كه پدر را از دور ديد بسوي وي مي آيد دست از كاري كه مشغول بود كشيد و بسرعت باستقبال او شتافت و دقيقه اي چند اين پدر و پسر يكديگر را در آغوش كشيده معانقه كردند و ساعتي هر كدام از درد فراق با يكديگر سخن گفتند و بدين وسيله آتش شوق ديدار را خاموش و درد فراق را تسكين داده سپس در كنار هم نشسته بگفتگو پرداختند.
بطور مسلم اگر ما در آنجا بوديم اسماعيل و ابراهيم را به صورت دو مجسمة عشق و محبت مشاهده مي كرديم و از ديدن آن پسر نيكوكار و آن پدر مهربان مسرتي وصف ناپذير بما دست مي داد.
مدتي نسبتاً طولاني گذشت تا رفته رفته بحال عادي باز آمدند، در اينجا بود كه ابراهيم  سري را باسماعيل  در ميان نهاده و او را از امر بزرگي خبر داد و گفت: پسر عزيزم خداوند مرا فرمان داده تا در اينجا – و اشاره به محل ساختمان كعبه كرد كه در آن روز شايد نقطة معيني بود – خانه اي بنا كنيم، اسماعيل كه نسبت به پدر فرمانبردارتر از انگشتان او بود در جواب اظهار اطاعت كرد.
آنگاه با يك دنيا اميد به سوي محل خانه حركت كردند در حالي كه نيرويي از خدا عزمشان را راسخ و تصميمشان را آهنين كرده بود، بيل و كلنگ برداشته و بنياد خانه را حفر، پايه هاي آنرا بالا بردند «و إذ يرفع إبراهيم القواعد من البيت و إسماعيل ربّنا تقبّل منّا إنّك أنت السميع العليم»2 در اين موقع از خدايتعالي درخواست كردند كه: «اي پروردگار ما اين عمل ما را از ما قبول فرما كه تو شنوا و دانائي، پروردگارا ما دو تن را مسلمان قرار داده و از ذرية ما نيز امتي را مسلمان بدار، و راه عبادت را بما بنما و از ما در گذر كه تو خود در گذرنده مهرباني».
چندي نگذشت كه پايه و بنيان خانه استوار شد، آنگاه اسماعيل  آوردن سنگ و فراهم ساختن آلات و ابزار كار را عهده گرفت و ابراهيم  بچيدن ديوارها پرداخت، و بطور مسلم قوة ديگري در كار بوده كه آن دو را مدد مي داده و لذا توانستند از عهده اين امر مهم بخوبي برآيند.
بناي كعبه بالا رفت و ديوارها بلند شد، ديگر دست ابراهيم نميرسيد و ضعف پيري هم اجازه اش نمي داد كه گل و سنگ روي ديوار برده و چيدن ديوار را ادامه دهد، لذا فرمود پسر جانم سنگي آماده ساز تا آن را زير پا بگذارم بلكه بدين وسيله مسلط به كار شده و بتوانم كار را به آخر رسانم.
اسماعيل  في الحال بجستجوي چنين سنگي پرداخت سرانجام «حجرالاسود» را يافته آنرا نزد پدر آورد، ابراهيم  روي آن سنگ قرار گرفته و بكار خود ادامه داد، هر طرف از چهار ديوار خانه تمام مي شد، به طرف ديگر مي رفت بدين نحو بناي خانه كعبه پايان يافت و خداوند به خاطر دعاي ابراهيم  كه گفته بود: «واجعل أفئدة من الناس تهوي إليهم – الآيه»3 «پروردگارا دلهاي مردمي را متوجه آنان كن و ايشان را از ميوه ها روزي ده باشدكه تو را شكر گزار باشند» اين خانه را خانه عبادت قرار داده و دلهاي مردم را مشتاق آن ساخت، تا هر سال به زيارتش مي شتابند.


==================================================
طراحی وب سایت
پروژه های برنامه نویسی تجاری
دانلود پروژه های ASP.NET وب سایتهای آماده به همراه توضیحات
دانلود پروژه های سی شارپ و پایگاه داده SQL Server همراه توضیحات و مستندات
دانلود پروژه های UML نمودار Usecase نمودار class نمودرا activity نمودار state chart نمودار DFD و . . .
دانلود پروژه های حرفه ای پایگاه داده SQL Server به همراه مستندات و توضیحات
پروژه های حرفه ای پایگاه داده Microsoft access به همراه مستندات و توضیحات
دانلود پروژه های کارآفرینی
دانلود گزارشهای کارآموزی کارورزی تمامی رشته های دانشگاهی
قالب تمپلیت های آماده وب سایت ASP.NET به همراه Master page و دیتابیس
برنامه های ایجاد گالری عکس آنلاین با ASP.NET و JQuery و اسلایدشو به همراه کد و دیتابیس SQL کاملا Open Source واکنشگرا و ساده به همراه پایگاه داده
==================================================
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان